| زمان فلسفه _ The Time of Philosophy |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بخش چهارم: برخی از مهمترین آموزه های فرگه درباب رابطة ارجاع و محتوای خبری
متاسفانه، مایکل دامت در یازدهم سپتامبر 2011 درگذشت.
در این بخش، تلاش می شود به برخی از مهمترین آموزه ها و تزهای فرگه پیرامون مفاهیم ارجاع و محتوای خبری اشاره شود و رابطة آنها با یکدیگر و نیز نحوة متعین شدن آنها در جملات مرکب به اجمال بررسی شود.
فرگه از اصطلاح یا استعارة «مسیر یک نام به مرجع خود» استفاده می کند. به عبارتی، نام هایی که محتواهای خبری متفاوت اما مرجع یکسانی دارند با مسیرهای متفاوتی که به مقصد یکسانی منتهی می شوند شبیه اند. دامت می گوید، با فرض حالتی از امور جهان، آیا براساس محتوای خبری یک عبارت نیست که آن عبارت دارای ارجاعی می شود که دارد؟ بنظر دامت، درواقع همینطور است (Dummett, 1986: 254). اما فرگه، وقتیکه تمایز میان محتوای خبری و ارجاع را شرح می دهد، هیچگاه محتوای خبری را مقدم بر ارجاع درنظر نمی گیرد. وی هیچگاه ابتدا مفهوم محتوای خبری را معرفی نمی کند که بدنبال آن، مفهوم ارجاع را به عنوان ویژگی ای از محتوای خبری تبیین کند: وی از عبارات به عنوان مواردی که هم ارجاع و هم محتوای خبری دارند صحبت می کند. اما در فصل اول «اصول ریاضیات» (Frege, 1960)، مفهوم ارجاع به عنوان مفهومی که بر محتوای خبری تقدم دارد ظاهر می شود (چنانکه در بخش ارجاع نیز دربارة آن بحث شد). نمادهای اولیه، بوسیلة تعیین ارجاع تبیین می شوند. اما اگر ارجاع تنها ازطریق محتوای خبری می تواند فهمیده شود، یعنی ازطریق اسناد محتوای خبری به یک عبارت، موضوع کمی مبهم می شود: چراکه می توان ارجاع یک عبارت را، پیش از داشتن مفهوم کلی محتوای خبری، فهمید. اگر بنابر نظر فرگه، محتوای خبری مسیری است که به مرجع منتهی می شود، یا راهی است که بوسیلة آن، مرجع ارائه می شود، محتوای خبری نمی تواند جز با توسل به مفهوم ارجاع تبیین شود، و بنابراین، ابتدا باید مفهوم ارجاع را داشت.
مطابق با نظر فرگه، یکبار که ارجاع هر کلمه در یک جمله مشخص شده باشد، ارزش صدق جملة موردنظر نیز معین می شود. به همین دلیل، در هر جمله، جابجایی یک عبارت با عبارت دیگری که دارای ارجاع یکسانی است، ارزش صدق کل آن جمله را بدون تغییر باقی می گذارد (Frege, 1892: 62). بنابراین، می توان نتیجه گرفت که محتوای خبری یک عبارت باید با ارجاع آن منطبق باشد، یا لااقل، باید تناظری میان محتوای خبری و ارجاع آن وجود داشته باشد. اما محتواهای خبری بسیاری وجود دارند که ممکن است با ارجاع یکسانی مطابقت داشته باشند (همانند مورد هسپروس و فسفروس). درواقع، ویژگی ای از معنای یک کلمه، که بر ارجاع آن کلمه تأثیر نمی گذارد، متعلق به محتوای خبری آن کلمه نخواهد بود، اما این گفته ما را ملزم نمی کند که دو کلمه با ارجاع یکسان را ضرورتا ً دارای محتوای خبری یکسانی نیز بدانیم.
اما فرگه چگونه می تواند ادعا کند که تن، محتوای خبری و نیرو عناصری از معنا هستند ولی ارجاع نه؟ پاسخ دامت این است که اگر چنین بود، امکان نداشت شخصی که محتوای خبری عبارتی را (که جزئی از معنای آن است) فراچنگ می آورد از ارجاع آن آگاه نباشد. بنظر دامت، این ادعا که ارجاع جزئی از معنا نیست، ناظر به این نکته است که فهم ما از یک کلمه صرفا ً عبارت از همراه کردن چیزی به عنوان ارجاع با آن کلمه نیست (Dummett, 1973: 93).
نکتة دیگر در مورد محتوای خبری این است که درنظر فرگه، محتوای خبری یک عبارت مرکب، از محتواهای خبری اجزاء آن تشکیل شده است(Frege, 1892: 63). بنظر دامت، ما محتوای خبری یک عبارت مرکب را ازطریق فهم محتوای خبری اجزاء آن می فهمیم. خصوصا ً، محتوای خبری یک جمله را بوسیلة درک محتواهای خبری عبارات سازندة آن جمله درک می کنیم، و البته دیدن اینکه این عبارات به چه نحوی در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. بنابراین، فهم ما از یک عبارت مرکب دو وجه دارد: یکی درک ساختار آن عبارت، و دیگری درک محتواهای خبری اجزاء آن.
یکی دیگر از آموزه های بسیار مهم فرگه این است که ارجاع یک عبارت، از طریق ارجاع اجزاء سازندة آن تعیین می شود (Ibid.). اگر در یک عبارت مرکب یک جزء آن را با جزء دیگری که محتوای خبری متفاوت اما ارجاع یکسانی دارد جایگزین کنیم، محتوای خبری کل عبارت، و نه ارجاع آن، تغییرخواهد کرد. بنابراین، ارزش صدق یک جمله، تنها وابسته به ارجاع اجزاء آن است، نه محتوای خبری آنها. براساس تفسیر دامت، هرآنچه که دربارة یک شئ می گوییم باید دربارة آن شئ، یا صادق باشد یا کاذب، مستقل از طریقة تعیین مرجع آن عبارت، و مستقل از اینکه دربارة کدام شئ صحبت می شود (Dummett, 1973: 159).
همانطورکه اشاره شد، از دیگر آموزه های مهم فرگه این است که یک عبارت می تواند محتوای خبری داشته باشد، اما فاقد ارجاع باشد. شخصی که بطورجدی یکی از چنین نام هایی را بکار برده است، دربارة هیچ چیزی صحبت نمی کرده است: درواقع، بنظر می رسیده است که وی در بازنمایی شئ ای که دربارة آن اظهاری را ارائه داده، موفق بوده است، اما چنین نیست. در نگاه دامت، نکتة مهم موردنظر فرگه این بوده است که نامی، که شخص مذکور بکار برده است و کل جمله ای که دارای آن نام است، محتوای خبری مناسبی داشته باشد؛ دراینصورت، این نام صرفاً فاقد ارجاعی مناسب بوده است. بنابراین، یک جملة اتمی که در آن چنین اسم خاصی وجود دارد، اندیشه ای را بیان می کند، اما این اندیشه، نه صادق است و نه کاذب (Frege, 1892: 62-63).
نکتة پایانی در این بخش، بررسی این ایدة فرگه است که مرجع های کلمات، همآن
چیزهایی هستند که واقعا ً درباب آنها صحبت می کنیم. بنظر دامت، ممکن است این ادعای فرگه پیش پا افتاده بنظر برسد، اما بیش از آن، نشان دهندة واقع گرایی او است (Dummett, 1973: 196). فرگه معتقد است که ما انسان ها، در صحبت پیرامون اشیاء واقعی در جهان، واقعا ً موفقیم، و این اشیاء، همان هایی هستند که مرجع نام هایی را که بکار می بریم تشکیل می دهند. بر این اساس، ساختن عباراتی که فاقد هر گونه ارجاع به چیزی در جهان خارج هستند، و جانشین نوعی تصویر ذهنی محسوب می شوند، مشکل زا خواهد بود. اما همانطورکه دیده شد، فرگه با ترسیم تمایزی میان محتوای خبری و ارجاع، این مشکل را حل می کند: شخصی که چنین نام هایی را بکار می برد واقعا ً در حال بیان چیزی است، یعنی اندیشه ای را بیان می کند، اما چیزی که دربارة آن صحبت می کند، وجود ندارد. بنظر فرگه، آنچه که ما می گوییم، بر اساس اینکه امور در این جهان چگونه اند، صادق یا کاذب درنظرگرفته می شود؛ اندیشه هایی که بیان می کنیم بطورعینی صادق یا کاذب اند، حتی اگر در بیان یا درک آنها، مستقل از بودنمان در جهان، ناتوان بوده باشیم.
منابع:
Black, Max. and Geach, Peter. (1960). Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege. London: Basil Blackwell.
Dummett, Michael. (1973). Frege: Philosophy of Language. New York: Harper & Row, Publishers.
_______ . (1986). “Frege's Myth of the Third Realm”. In Michael Dummett (1996). (Pp. 249-262).
_______ . (1996). The Seas of Language. Oxford: Oxford University Press.
Frege, Gottlob. (1960). The Foundations of Arithmetic. Translated by J. L. Austin. New York: Harper and Brothers.
_______ . (1892). “On Sense and Reference”. In Black and Geach (1960). (Pp. 56-78).
.
| لینک |
فصلنامة ذهن، در شمارة اخیر خود، سال دوازدهم، شمارة 1 (پیاپی 45)، بهار 1390 (صص. 121-146)، مقاله ای را از نگارنده به چاپ رسانده است، به نام «بررسی استدلال و پاسخ شک گرایانة کریپکی و برخی از واکنش ها به آن»، که در مگ ایران موجود است. 
متأسفانه پی دی اف مقاله هنوز بدستم نرسیده است. و باز متأسفانه مجله در نام انگلیسی مقاله دست برده و آن را به عبارت مقابل تبدیل کرده است «Study of Kripke’s Skeptical Argument and Reply and some Reactions to It»، اما بنده بجای «Reply»، عبارت «Solution» را قرار داده بودم. مشکل این است که «پاسخ شک گرایانة کریپکی» به «Skeptical Solution» معروف است و خود او نیز همین عبارت را بکار می برد!
بگذریم. در این مقاله، سعی کرده ام تحت سرفصل های ذیل، مشکل پیروی از قاعده، استدلالی که کریپکی از زبان یک شکاک بیان می کند و نیز پاسخ شک گرایانة او را مطرح کنم، و در ادامه، دربارة برخی از واکنش ها، خصوصاً واکنش جان مک داول و بعضی از انتقادات به «برنهاد هنجارین بودن» و خوانش کریپکی از ویتگنشتاین متأخر بحث کنم. در بخش نتیجه گیری، سعی کرده ام با استفاده از مثال ذهنی فرانک جکسون، که به «اتاق مری» معروف است، چالش محتملی را دربارة رهیافت نا-واقع گرایانة کریپکی طراحی کنم:
(1) مقدمه. (2) پارادکس شک گرایانة کریپکی. (3) ویتگنشتاین و مسئلة پیروی از قواعد. (4) استدلال شک گرایانة کریپکی. (5) هنجارین بودن معنا. (6) راه حل شک گرایانة کریپکی و تفسیر او از استدلال «زبان خصوصی». (7) بحث درباب ریشه ها و نتایج پارادکس شک گرایانه. (8) نتیجه گیری.

چکیده
کریپکی، با خوانش خاص خود از آموزه های ویتگنشتاین در کتاب پژوهش های فلسفی، استدلالی شک گرایانه را بر اساس مفهوم «پیروی از قاعده» مطرح می کند، و در ادامه، با استفادة دوباره از آموزه های ویتگنشتاین متأخر، پاسخی شک گرایانه را ارائه می دهد. بنظر می رسد هدف از این استدلال به چالش کشاندن رهیافت واقع گرایانه درباب معنا و بطور کلی، ارائه تصویری بدیل از چگونگی اسناد معنا و تصدیق احکام است. استدلال شک گرایانه، مبتنی است بر برنهاد هنجارین بودن معنا. با فرض این برنهاد، شکاک مورد نظر کریپکی نتیجه می گیرد که با اعتقاد به واقع گرایی معناشناختی، نخواهیم توانست هیچ امرواقع ای بیابیم که تعیین کند ما با بکاربردن کلمات مختلف، قصد معنای مشخصی را داشته ایم و داریم، چراکه اساساً چنین امرواقع ای وجود ندارد؛ و بنابراین، معنایی وجود نخواهد داشت. بر اساس نگاه واقع گرایانه به معنا، تنها با یافتن شرط صدق جملة اظهار شده می توان در باب صدق و کذب و معنای آن صحبت کرد. در این نوشتار، پس از طرح استدلال شک گرایانه، و بررسی لوازم و پیشفرض های آن، پاسخ شک گرایانة کریپکی ارائه خواهد شد؛ در این راستا، سعی بر آن است که بتوان نخست یک صورتبندی مناسب از استدلال وی ارائه کرد و بر اساس این صورتبندی راه حل های ممکن برای مقابله با این نوع از شک گرایی طرح شود، و ثانیاً تنش میان این شک گرایی و واقع گرایی معناشناختی بررسی و روشن شود. در ادامه، تلاش می کنم مهمترین ویژگی ها، پیامدها و تهدیدات این استدلال را در برخی از حوزه ها طرح و در باب آنها بحث کنم و نیز خلل احتمالی در نا-واقع گرایی کریپکی را نشان دهم.
کلید واژه ها: کریپکی؛ هنجارین بودن معنا؛ پیروی از قاعده؛ استدلال و پاسخ شک گرایانه.
.
| لینک |
بخش سوم: مفهوم شهودی معنا، ارجاع و سه عنصر محتوای خبری، تن و نیرو
3. محتوای خبری (Sense)
مشکلات مختلفی فرگه را به سوی توجه به مفهوم محتوای خبری سوق می دهد: نام های
بدون حامل (bearer)، تبیین آگاهی بخش بودن (informative) جملات اینهمانی، متن های مبهم (opaque context) و متونی که در آنها از گرایش های گزاره ای صحبت می شود. علاوه بر این موارد، بر اساس ادعای دامت، فرگه استدلالی نیز در این زمینه دارد، استدلالی که مفهوم معرفت گزاره ای نقش مهمی در آن ایفا می کند.
بطورخلاصه، مشکل نام های بدون حامل، مثل «نام های ساختگی یا افسانه ای» (fictional names)، این است که وجود چنین نام هایی در جملات، اساساً تعیین ارزش صدق جملات (و بطورکلی، تعیین معنای آنها) را با مشکلاتی جدی روبرو می کند. اگر ارجاع یا ارزش معناشناختی، تنها ویژگی مورد نظر برای تعیین معنای عبارات زبان باشد، در اینصورت، ازآنجاییکه این نام ها، بدون حامل اند، و چون ارزش معناشناختی جملات، بر اساس ارزش معناشناختی اجزاء آنها تعیین می شود، بنابراین نمی توان ارزش معناشناختی جملة شامل چنین نامی را تعیین کرد. به عبارتی، نمی توان فهمید که این جمله ارجاع دارد یا نه، یعنی به کدامیک از صدق یا کذب ارجاع می دهد. اما مطمئنا ً جملاتی از این دست را می فهمیم (همچون جملة «هومر کور بود»).
همچنین در متن هایی که پیرامون باورها یا سایر گرایش های گزاره ای شخص صحبت می شود، مشکل جابجایی عبارات هم ارجاع وجود دارد. مثلا ً، با ملاحظة جملة «علی باور دارد که حسین، حسین است»، می توان دریافت که علی به یک عبارت اینهمانی بدیهی یا به قولی، پیش پاافتاده باور دارد که صدق آن محرز است. اما اگر نام دیگر حسین را «سیاوش» بدانیم، با جابجایی این دو نام، با مشکلاتی مواجه خواهیم شد. تعیین ارزش معناشناختی جملة «علی باور دارد که حسین، سیاوش است» بسادگی گذشته نیست، چراکه ممکن است علی نداند که حسین همان سیاوش است و دراینصورت، ارزش صدق جملة اخیر تغییر خواهد کرد. (نمونه هایی از این دست را خصوصاً در ایران زیاد می بینیم، یعنی کسانی که نام شناسنامه ای آنها با شهرت یا نامی که با آن مشهورند متفاوت است).
بعلاوه، مشکل آگاهی بخش بودن جملات اینهمانی نیز مطرح است. مثال معروف فرگه در مورد نام های «هسپروس» و «فسفروس»، یا توصیفاتی همچون «ستارة صبحگاهی» و «ستارة شامگاهی»، ناظر به بیان همین مشکل است. عبارت اینهمانی و صادقی همچون «هسپروس، هسپروس است» براحتی، به عنوان یک عبارت اینهمانی صادق و بدیهی قابل پذیرش است؛ اما در مورد «هسپروس، فسفروس است» چطور؟ اگر ملاک معناداری یک اسم خاص، صرفاً داشتن ارجاع باشد، در اینصورت، ازآنجاییکه هسپروس و فسفروس دارای مرجع یکسانی (یعنی سیارة زهره) هستند، جملة اینهمانی اخیر، باید دارای همان بداهتی باشد که جملة «هسپروس، هسپروس است» دارا است، اما می دانیم که کشف اینکه هسپروس همان فسفروس (و درواقع، هر دو آنها همان سیارة زهره) بوده است اکتشافی کیهان شناختی محسوب می شود.
به این ترتیب، فرگه مفهوم معناشناختی «محتوای خبری» را معرفی می کند: محتوای خبری یک عبارت، آن جزء از معنای آن عبارت است که ارزش معناشناختی یا ارجاع آن را معین می کند (Miller, 2007: 28). به بیان دیگر، محتوای خبری، طرق گوناگون ارائه یا معرفی ارزش معناشناختی یک عبارت است. در مورد اسامی خاص، محتوای خبری آنها، آن ویژگی از معنای این نام ها است که طریقة تعیین یک شئ را به عنوان حامل یا مرجع (referent) این اسامی مشخص می کند. هر اسم خاصی (همانند عبارات دیگر زبان)، علاوه بر داشتن ارجاع، دارای ویژگی معناشناختی محتوای خبری است، و این ویژگی، طریقة نمایش مرجع این اسامی است که ممکن است با دیگر طرق نمایش آنها اختلاف داشته باشد. بنابراین، هرچند «هسپروس» و «فسفروس» مرجع یکسانی دارند (سیارة زهره)، اما دارای دو گونة متفاوت از نمایش (presentation)، بازنمایی (representation) و یا ارائه مرجع های خود هستند، یعنی، محتوای خبری گوناگونی دارند (Frege, 1892: 57). پس، عبارت «ستارة صبحگاهی» بدرستی طریقة بدست آوردن مرجع هسپروس را مشخص می کند، هرچند ندانیم دقیقاً کدام شئ و با چه ویژگی هایی مرجع هسپروس است. بنابراین، جملة اینهمانی «هسپروس، فسفروس است»، برخلاف جملة «هسپروس، هسپروس است»، آگاهی بخش خواهد بود. در این موارد، توجیه دامت این است که محتوای خبری، عنصری است که به مقولة معنا متعلق است. می توان شرایطی را دانست که عبارت «ستارة صبحگاهی» دارای ارجاع خواهد بود، مثلاً اینکه شئ ای در چنین و چنان مکانی در آسمان و در زمانی خاص، مرجع عبارت «ستارة صبحگاهی» است، درحالیکه ممکن است دقیقاً ندانیم که آن شئ چه چیزی است. بنابراین، حتی ممکن است محتوای خبری یک عبارت را بدانیم، درحالیکه ارزش معناشناختی یا ارجاع آن را نمی دانیم (Ibid: 58).
پس، نام های بدون حامل نیز دارای محتوای خبری هستند، هرچند مرجع آنها، یا اینکه آیا دارای ارجاع هستند یا نه، مشخص نباشد؛ و جملات مشتمل بر آنها نیز می توانند دارای محتوای
خبری باشند. دراینصورت، این جملات، ضرورتاً بی معنا نیستند، بلکه درواقع، نه صادق اند و نه کاذب. شخص می تواند بداند که تحت چه شرایطی جملة «هومر کور بود» جملة صادقی خواهد بود، یا اینکه تحت چه شرایطی کسی می توانسته است مرجع «هومر» و دارای ویژگی «کور بودن» بوده باشد، هرچند دقیقاً نداند چه شخصی چنین است یا بوده است. بنابراین، ازآنجاییکه یکی از عبارات درون این جملات، ارزش معناشناختی ندارد، آنها نیز دارای ارزش معناشناختی معینی نیستند؛ اما می توانند محتوای خبری خاص خود را داشته باشند.
درمورد جملاتی که دربارة باورهای شخص صحبت می کنند، راه حل فرگه این است که چنین نام هایی (همچون «حسین») در این جملات، دارای مرجع های معمول خود نیستند، بلکه «ارجاعی غیر مستقیم» (indirect reference) دارند. بنظر فرگه، ارجاع غیر مستقیم این نام ها، همان محتوای خبری معمول آنها است (Ibid: 59). بنابراین، «حسین» و «سیاوش» نمی توانند با یکدیگر جابجایی حافظ الارجاع داشته باشند، چراکه در متن های مبهم، دارای ارجاع (غیرمستقیم) متفاوتی هستند، چون محتوای خبری متفاوتی دارند، و پس طریقه های متفاوتی از نشان دادن شخصی هستند که نام های فوق جانشین آن محسوب می شوند.
اما بنظر دامت، فرگه، درمورد ضرورت طرح مفهوم محتوای خبری، استدلال دیگری نیز دارد. دامت این استدلال را در مقالة «نظریة معنا چیست؟ (I)» مطرح می کند (Dummett, 1975: 23-24). این استدلال به معرفت گوینده از زبان مرتبط است، و به روایتی از آن، عبارت است از اینکه: نمی توان به یک شخص، معرفتی را نسبت داد که تمام داشته های ما درمورد چنین معرفتی این است که گوینده، صرفاً ارجاع یک عبارت را می داند. اگر شخص، مرجع یک عبارت را بداند، این مرجع، باید به طریق خاصی بدست آورده شده باشد، و طریقی که مرجع مذکور ارائه شده است، محتوای خبری ای است که گوینده به عبارت مذکور الصاق (attach) یا با آن همراه کرده است.
به بیان دیگر، اسناد معرفت به مرجع نامی مثل «آکسفورد»، به یک شخص، همچون بیان این است که وی، دربارة شهر آکسفورد، می داند که این شهر مرجع نام مذکور است. اسناد معرفت به ارجاع یک عبارت، به یک شخص، بدون به میان کشیده شدن مفهوم محتوای خبری، بصورت عبارتیبه شکل «X می داند، دربارة a، که آن F است» فهمیده می شود، یعنی، عبارتی که در آن، موضوع «بند که-دار» (‘that’ clause)، خارج از آن است (یعنی، a، خارج از عبارت موصولی یا که-دار است، میان دو ویرگول می آید و بند موصولی بعد از آن آغاز می شود). دامت چنین عباراتی را «اسناد معرفت به شئ یا اشیاء» (“attribution of knowledge about an object or objects”) می خواند. در این موارد، شخص، ازقبل، اطلاعاتی دربارة شئ ای که a به آن ارجاع می دهد دارد.
این ادعا که شخصی ارجاع یک عبارت را، بدون همراه کردن هیچ محتوای خبری به آن عبارت می داند، هم سنگ اسناد معرفتی صریح و عریان (explicit) دربارة یک شئ به او است. یا به عبارتی، اینکه گزارش کاملی از داشتن این معرفت، صرفاً با این گفته بدست داده می شود که او، دربارة شهر آکسفورد، می داند که آن شهر مرجع نام «آکسفورد» است؛ و نتیجة آن، ردّ این است که صورتبندی دیگری از این معرفت، از طریق عباراتی به شکل مقابل وجود داشته باشد: «X می داند که b، F است»، یا «او می داند که شهری چنین و چنان ... مرجع «آکسفورد» است»؛ یعنی عباراتی که در آنها، موضوع بند که-دار در درون آنها قرار می گیرد (b درون بند موصولی و پس از «می داند که» می آید). دامت چنین عباراتی را «اسناد معرفت گزاره ای» (“attribution of propositional knowledge”) می خواند، که در آنها، شخص، هیچ اطلاع و شناخت قبلی دربارة شئ ای که مرجع یک نام است ندارد، و بنابراین، از نقطة صفر و بدون آشنایی پیشینی با یک زبان یا مرجع های ارجاع داده شدة یک زبان با گویندگان و اظهارات آنها روبرو می شود. اما، بر اساس استدلال فرگه ای، اسناد معرفت به یک شئ، اگر با این ادعا همراه باشد که هیچ صورتبندی دیگری، بر اساس معرفت گزاره ای، ممکن نیست، و صرفاً یک معرفت صریح به ارجاع کفایت دارد، اسناد مذکور غیرقابل درک خواهد بود (Ibid: 24). چنین اسنادی، منتهی به پیشفرض گرفتن فهم بخشی از زبان برای گوینده می شود، که دامت با آن مخالفت جدی دارد، چراکه بنظر وی، اینگونه پیشفرض گرفتن، باعث ناکارآمدی یک نظریة معنا می شود که هدف آن باید تبیین تام و تمام فرآیند فهم زبان بوسیلة گوینده باشد.
در بخش بعدی به بررسی مهم ترین آموزه های فرگه پیرامون مفاهیم ارجاع و محتوای خبری خواهیم پرداخت.
منابع:
Black, Max. and Geach, Peter. (1960). Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege. London: Basil Blackwell.
Dummett, Michael. (1973). Frege: Philosophy of Language. New York: Harper & Row, Publishers.
_______ . (1975). “What Is a Theory of Meaning? (I)”. In Michael Dummett (1996). (Pp. 1-22).
_______ . (1996). The Seas of Language. Oxford: Oxford University Press.
Frege, Gottlob. (1892). “On Sense and Reference”. In Black and Geach (1960). (Pp. 56-78).
Miller, Alexander. (2007). Philosophy of Language. New York: Routledge, Second Edition.
..
| لینک |
منازعه دیویدسون و دامت درباب نظریه های معنا
فصلنامة علمی-پژوهشی روش شناسی علوم انسانی، در آخرین شمارة خود، شمارة شصت و پنج (سال یازدهم، پاییز و زمستان 1389، شمارة 65)، مقاله ای را از نگارنده به چاپ رسانده است، با عنوان «روش شناسی دونالد دیویدسون در باب معنا و تعبیر رادیکال و انتقادات مایکل دامت به آن»، که در سایت مگ ایران در دسترس است. متأسفانه هنوز پی دی اف مقاله به دستم نرسیده است که آن را در وبلاگ قرار دهم. در این مقاله تلاش کرده ام
تحت سرفصل های گوناگون، مباحث ذیل را توضیح و درباب آنها بحث کنم: (1) پیش زمینه های دیویدسون در مورد کار بر نظریه های معنا؛ (2) پروژة تعبیر رادیکال (Radical Interpretation) دیویدسون و دورنمای نظریة معنای ترکیبی (Compositional Theory of Meaning)؛ (3) نظریة معنای ترکیبی برای زبانهای طبیعی؛ (4) نقد دونالد دیویدسون بر رهیافت سنتی؛ (5) نظریة صدق به عنوان حامل یک نظریة معنای ترکیبی؛ (6) مشکل ملاک کفایت مصداقی (Extensional Adequacy) دیویدسون؛ (7) ترمیم ملاک کفایت مصداقی دیویدسون؛ (8) طرز کار معبر رادیکال (Radical Interpreter)؛ (9) برخی از مهمترین انتقادات دامت دربارة نظریة معنای دیویدسونی؛ (10) مفاهیم اعتدال (Modesty) و نیرومندی (Full-bloodedness)؛ (11) نظریة معنای اتمی (Atomic) و مولکولی (Molecular) (12) نقد دامت بر کل گرایی دیویدسونی؛ (13) نظریه های محدود (Austere) و غنی (Rich)؛ (14) نقد نظریة معنای دیویدسونی بر اساس پیشفرض گرفتن فرازبان و مفاهیم اولیه؛ (15) نقد نظریة معنای دیویدسونی بر اساس عدم ارائه گزارشی از محتوای خبری (Sense)؛ (16) مشکل نظریة معنای دیویدسونی درمورد جملات تصمیم ناپذیر؛ (17) نقد دامت در باب اسناد مستقیم معنا؛ (18) بحث و نتیجه گیری. همچنین، در مقدمة مقاله می خوانیم:
«مباحث فلسفی بسیاری وجود دارند که پرداختن به آنها هم منشأ اثراتی در حوزه های
دیگر است و هم بدون تعامل با شاخه های دیگر فلسفی، امکان کندوکاو عمیق در آنها میسر نیست. فلسفة زبان، و در رأس آن بحث صدق و معنا، اینگونه اند. دیویدسون با پرداختن به بحث معنا و صدق، نظریه ای منسجم ارائه می دهد که پس از بکارگیری آن در روند تعبیر رادیکال ما را قادر می سازد که اظهارات گویندگان زبان دیگری را بفهمیم. این بحث، یکی از مباحث ریشه ای در فلسفة زبان است. بعلاوه، دیویدسون با بسط این رهیافت و دیگر ایده های خود درباب جایگاه مفهوم صدق، بحث ارتباطات زبانی و روش بررسی گرایش های گزاره ای را نیز به سامان می رساند. به این ترتیب، بحث معنا و صدق، و نظریه های مرتبط با آنها جایگاه بسیار ویژه ای در فلسفة زبان، فلسفة ذهن و معرفت شناسی پیدا خواهند کرد، حوزه هایی که هر یک از این دو فیلسوف تأثیر بسزایی در پیشبرد و گسترش آنها داشته اند». چکیدة مقاله نیز در پی می آید:
چکیده
دونالد دیویدسون با تأثیرپذیری از فلاسفه ای همچون فرگه (G. Frege)، تارسکی (A. Tarski) و کواین (W. V. Quine)، به طرح نظریة معنایی می پردازد که در بطن خود حاوی نظریة صدقی است به شکل نظریة صدق تارسکی. نظریة دیویدسونی، از یک سو، نظریه ای صوری (Formal) و شرط صدقی (Truth-conditional) است و از سوی دیگر، نظریه ای تجربی (Empirical). به همین دلیل، بکارگیری آن برای ارائه تعبیری از زبان و اظهارات گویندگان، منوط به برآورده شدن محدودیت هایی صوری و تجربی است. محدودیت های صوری را دیویدسون از کارهای تارسکی درباب کفایت صوری (Formal Adequacy) تعریف صدق اخذ می کند و برای آزمودن تجربی، آن را به دست معبر رادیکال می سپارد. وی عناصر دیگری را نیز در کار خود وارد می کند، همچون پایبندی به کل گرایی (Holism) و نیز لحاظ الگوهایی عقلانی، که تحت اصولی مانند «اصل حسن ظنّ» (the Principle of Charity) مطرح می شوند. اما مایکل دامت انتقادات صریح و مختلفی را در مورد بخش های گوناگون نظریة معنای دیویدسونی مطرح می کند. وی با بکارگیری مفهوم صدق در قلب یک نظریة معنا مشکل دارد و معرفت صریح (Explicit Knowledge) به شروط صدق در این نظریه ها را مشکل ساز می داند. در این نوشته، پس از طرح نظریة معنای دیویدسون، به معرفی چارچوب پروژة تعبیر رادیکال می پردازم و در ادامه، مهمترین انتقادات دامت را بر نظریة معنای دیویدسونی بیان خواهم کرد. در نهایت، این موضوع مورد بررسی قرار خواهد گرفت که آیا انتقادات دامت، با توجه به نوع و سطح ادعاهای دیویدسون، پذیرفتنی است یا خیر؟
کلیدواژه ها: دیویدسون؛ دامت؛ کل گرایی؛ تعبیر رادیکال؛ نظریه های معنای معتدل و نیرومند.
.
| لینک |
بخش دوم: فهوم شهودی معنا، ارجاع و سه عنصر محتوای خبری، تن و نیرو
1. مقدمه
بنابر تفسیر دامت، فرگه، در مفهوم شهودی معنا، تمایزی را میان سه عنصر یا جزء ترسیم می کند: محتوای خبری (Sense)، تن (Tone) و نیرو (Force). فرگه، از هیچ واژه ای برای بیان مفهوم کلی «معنا» استفاده نمی کند و بنابراین، مدعی نیست
که محتوای خبری، تن و نیرو اجزاء یا عناصری از چیزی کلی تر باشند (Dummett, 1973: 83). اما، با توجه به گزارش هایی که فرگه از این مفاهیم ارائه می دهد، اختلاف میان دو عبارت، یا دو جمله، با توجه به هر یک از سه ویژگی فوق، باید اختلافی در معنای آنها درنظرگرفته شود: یک اشتباه درباب محتوای خبری، تن یا نیرو، باید به عنوان نوعی بدفهمی از معنای آن جمله یا عبارت دیده شود. فرگه، میان محتوای خبری و ارجاع (Reference) نیز تمایز قائل می شود، اما تمایز مذکور، تمایزی میان دو عنصر از مفهوم شهودی معنا نیست. بنظر دامت، ارجاع، ابدا ً عنصر یا جزئی از معنا محسوب نمی شود: اگر شخصی ارجاع یک عبارت را نداند، بموجب آن، معلوم نمی شود که عبارت مذکور را نفهمیده است (Ibid: 84).
2. ارزش معناشناختی، ارجاع و محتوای خبری
2.1. ارزش معناشناختی
فرگه، نظریة معناشناختی خود را صرفا ً در مورد اسامی خاص و جملات خبری بکار نمی گیرد، بلکه آن را به عباراتی از مقولات نحوی دیگر نیز تعمیم می دهد، مثل ادات جمله ای (sentential connectives)، محمولها (predicates) و سورها (quantifiers). فرگه، اسم یا نامِ «Bedeutung» را در طرق متفاوتی بکار می گیرد. اما می توان بر اساس نامگذاری دامت، Bedeutung را «ارزش معناشناختی» (semantic value) یک عبارت دانست. به بیان دیگر، دامت مهمترین جزء در مفهوم ارجاع را «نقش معناشناختی» یا «ارزش معناشناختی» آن می نامد. بر این اساس، ارزش معناشناختی هر عبارت، ویژگی ای از آن عبارت محسوب می شود که تعیین می کند آیا جملاتی که عبارت مذکور در آنها وجود دارد، صادق اند یا نه (Dummett, 1976: 84). بنابراین، می توان ارزش معناشناختی یک جمله را «ارزش صدق» (truth value) آن جمله نامید، اینکه آیا این جمله با توجه به عباراتی که در آن وجود دارد، صادق است یا نه. ارزش معناشناختی یک «اسم خاص» (proper name) نیز شئ ای است که نام مذکور جانشین آن است یا به آن ارجاع می دهد. اما دیدگاه فرگه درمورد ارجاع اسامی خاص، وی را بسوی اتخاذ رهیافت هایی قوی و غیرضروری درباب انواع دیگر عبارات زبانی کشاند، مثلا ً اینکه ارزش معناشناختی یک جمله، یکی از ارزش های صدق (صدق یا کذب) است (Frege, 1892: 63). به این ترتیب، جمله نیز نوع خاص یا پیچیده تری از اسم خاص درنظر گرفته می شود که دارای اشیائی است که به آنها ارجاع می دهد. چنانکه فرگه تصریح می کند «به این ترتیب، هر جملة قابل بیانی، با توجه به [ارزش معناشناختی] کلمات آن، باید به عنوان یک اسم خاص درنظر گرفته شود، و [ارزش معناشناختی] آن، اگر چنین چیزی داشته باشد، یا صدق است یا کذب» (Ibid.).
2.2. ارجاع
مفهوم ارجاع، به بهترین نحو در معناشناسی فرگه بکار گرفته شده است، معناشناسی ای که برای فرمولهای زبان منطق محمولها (Predicate Logic) معرفی می شود: یک «تعبیر» (interpretation) از چنین فرمولی با اسناد «وجودهای مستقلی» (entities) به ثوابت (غیر-منطقی) (non-logical) اولیة آن بدست آورده می شود. تعبیر مذکور به هر یک از «ثوابت فردی» (individual constants)، شئ ای را نسبت می دهد، و این روند در مورد مقولات و عبارت زبانی دیگر نیز ادامه می یابد (Dummett, 1973: 89). بنابراین، هر لفظ، شئ
ای را به عنوان مدلول خود دارا است، و به آن ارجاع می دهد. نهایتا ً، یک «جملة اتمی» (atomic sentence)، که بوسیلة الصاق محمولی یکجایگاهی به یک عبارت شکل می گیرد، تحت تعبیر مذکور، در صورتی صادق درنظرگرفته می شود که: شئ ای که بوسیلة عبارت مذکور به آن ارجاع شده است، صفت یا ویژگی ای را داشته باشد که از طریق این تعبیر به محمول موجود در آن جمله نسبت داده شده است، و کاذب است: اگر آن شئ، صفت یا ویژگی مذکور را نداشته باشد. چنین تعبیری دربارة جملات اتمی با محمول دوجایگاهی و جملات مرکب نیز اعمال می شود.
این معناشناسی، با استفاده از مفهوم «تعبیر»، گزارشی از شروط صدق جملات زبان فراهم می کند. بر اساس تفسیر دامت، فرگه، وقتیکه از مفهوم «ارجاع» صحبت می کند، این درک از تعبیر را در ذهن خود دارد. اما بنظر دامت، فرگه جدا از این رهیافت، طریق دیگری نیز برای درنظرگرفتن ارجاع، مخصوصا ً برای جملات، در ذهن دارد. بر اساس این روش، ارتباطی که میان اسم خاص و حامل (bearer) آن برقرار است، نمونه و الگویی برای تمام رابطه های ارجاع درنظرگرفته می شود: همانطور که یک نام به حامل خود یا به یک شئ ارجاع می دهد، جمله نیز به حامل خود یا یک شئ ارجاع می دهد. نتیجة این نگرش، درنظرگرفتن ارزش صدق به عنوان مرجع جملات و درنظرگرفتن جمله به عنوان نوعی اسم خاص است (Ibid: 191). اما بنظر می رسد تنشی میان این دو روش وجود داشته باشد. فرگه با فرض اینکه جمله باید ارجاع داشته باشد، استدلال می کند که مرجع (referent) یک جمله فقط می تواند ارزش صدق آن (صدق یا کذب) باشد؛ چراکه مرجع، باید تحت هرگونه جابجایی بخشی از جمله با عبارت دیگری که مرجع یکسانی دارد، بدون تغییر باقی بماند. اگر این جایجایی را انجام دهیم، محتوای خبری کل جمله (و نیز اندیشة (Thought) بیان شده بوسیلة آن) تغییر می کند. با این تفسیر، کار مشکلی خواهد بود که بجز ارزش صدق، چیز دیگری را به عنوان مرجع جملات درنظر بگیریم، چیزی که مطمئن باشیم تغییر نخواهد کرد.
اما نظر دامت این است که از سوی دیگر، فرگه بر این نکته نیز تأیید کرده است که هیچ عبارتی نمی تواند (بطوریکه نام، جانشین شئ می شود) جانشین مفهوم (concept) یا یک رابطه (relation) شود، و ازآنجاییکه در نظر فرگه، تلاش برای بیان مطلبی دقیق دربارة یک مفهوم یا رابطه، بی معنی است، پس رابطة ارجاع، لااقل در مورد مفاهیم، در بهترین حالت می تواند تنها نوعی قیاس یا تشابه با آن چیزی باشد که میان نام و شئ وجود دارد، نه یک انطباق کامل یا الگویی جامع. همین نکته باید دربارة جملات و ارزش صدق نیز بررسی شود. اما واضح است که اسامی خاص و جملات به طرق گوناگونی عمل می کنند، و مربوط به انواع منطقی متفاوتی هستند؛ به همین دلیل دارای مرجع هایی (از انواع منطقی) متفاوتی هستند: اشیاء برای اسامی خاص، و ارزش صدق برای جملات. بنابراین،
رابطة یک جمله با ارزش صدق آن نیز تنها باید یک قیاس و شباهت با ارتباط میان یک نام و حامل آن داشته باشد، درغیراینصورت، تنها اگر بپذیریم که صدق و کذب، شئ اند، یا جملات، اسامی خاص پیچیده اند، می توان این رابطه را یکسان با رابطة میان نام و حامل آن درنظرگرفت.
به این ترتیب، اینکه فرگه جملات را نوعی از اسامی پیچیده درنظر می گیرد و یا ارزش صدق را شئ می داند، برآمده از الگویی است که برای ارجاع انواع مختلف عبارات زبانی در ذهن داشته است، و با تغییر این ذهنیت، نیازی به گرفتار آمدن در مشکلات هستی شناختی (ontological) متعدد درباب ارجاع جملات ندارد. بنظر دامت، این آموزة فرگه با آموزة «اصل متن» (Context Principle)، یعنی تقدم تبیینی جمله بر کلمه (یا اسامی)، ناسازگار است (Dummett, 1996: 82). چراکه اگر تنها در متن یک جمله است که کلمه معنا دارد، نباید جملات خود نوعی اسم خاص باشند؛ چون با این کار نقش ویژه و تبیینی جمله از بین می رود. هرچند بنظر وی، می توان از این بخش از کار فرگه چشم پوشی کرد (Ibid.).
نظر دامت این است که خواستة فرگه برای ارائه یک معناشناسی منسجم، باید لااقل به این آموزه محدود شود که ارزش صدق، مرجع جملات است، نه اینکه ارزش های صدق (صدق و کذب)، شئ اند (Dummett, 1973: 185). اما فرگه چون ارزش صدق جمله را مرجع آن در نظر می گیرد، مجبور است آن جمله را وقتیکه مشتمل بر نامی است که حامل ندارد، فاقد ارزش صدق بداند. به همین دلیل، در نگاه فرگه، یکی از نقص های اساسی زبان طبیعی این است که دارای عبارات فاقد ارجاع است (همچون هومر یا اسب بالدار و غیره). حال می توان پرسید چرا فرگه به مفهوم محتوای خبری، به همان اندازة مفهوم ارجاع نیازمند است؟ این بحث را در نوشتار بعدی پی می گیریم
منابع:
Black, Max. and Geach, Peter. (1960). Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege. London: Basil Blackwell.
Dummett, Michael. (1973). Frege: Philosophy of Language. New York: Harper & Row, Publishers.
_______ . (1996). Frege and Other Philosophers. Oxford: Oxford University Press.
_______ . (1976). “Frege as a Realist”. In Michael Dummett (1996). (Pp. 79-96).
Frege, Gottlob. (1892). “On Sense and Reference”. In Black and Geach (1960). (Pp. 56-78).
________. (1956). “The Thought: A Logical Inquiry”. Mind, New Series, Vol. 65, No. 259. (Pp. 289-311).
.
| لینک |

