| زمان فلسفه _ The Time of Philosophy |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
1. تعین گرایی معنایی (Meaning Determinism)
معمای « اجبار » (Compulsion) و « بی انتهایی » (Infiniteness)
ما با رشته ی اعداد در ریاضیات آشنا هستیم : 2، 4، 6، 8، 10، ... و با چگونگی ادامه یافتن این رشته نیز آشنا ایم. نتایج این رشته از اعداد بسادگی بدست می آیند : به عنوان اولین عدد با 2 شروع می کنیم و برای عدد بعدی، آن را با 2 جمع می کنیم و به جلو می رویم. بنظر نمی آید که چنین رشته ی
اعدادی و کلا ً این بحث نکته ی عجیبی داشته باشد. اما دارد. مثلا ً، اگر بپرسیم انتهای این رشته کجاست پاسخ چه خواهد بود؟ این اولین موضوع عجیب در این مورد است؛ این رشته انتهایی ندارد، و این مفهوم مرموز « بی انتهایی » (infiniteness) است که چنین رشته ای از اعداد می تواند به ما معرفی کند. اما « بی انتهایی » پایان داشته های این رشته از اعداد نیست. مثلا ً، به انتقال از یک عدد به عدد بعدی توجه کنید. اگر قرار است از قواعد پیروی کنیم، باید بگوییم بعد از 10، عدد 12 می آید یا می بایست 12 بیاید. اما کلمات « باید » و « می بایست » به چه معنا است؟ این « باید » از کجا می آید؟ آیا به این معنی است که امکان ندارد به جز 12 چیز دیگری بگوییم؟ یعنی برای این می گوییم « باید »، که غیرممکن است چیز دیگری بگوییم؟ مسلما ً نه. باید بگوییم 12، چون این همان چیزی است که قواعد به ما می گویند، برای ما فراهم می کنند و ما را به آن ملزم می کنند. اما چرا؟ یعنی، اینکه قواعد ما را ملزم می کنند به چه معنا است؟ ویتگنشتاین می گوید « تو می گویی باید؛ اما نمی توانی بگویی که چه چیزی تو را ملزم و مجبور می کند ».
پس تا اینجا دو چیز پر رمز و راز داشتیم : معمای بی انتهایی و معمای اجبار قواعد (compulsion)، یا چنانکه ویتگنشتاین نام گذاری می کند « دشواری باید منطقی » (hardness of the logical must). ما به این دلیل این بایدها را دنبال می کنیم و انجام می دهیم که می خواهیم با خود و دیگران بدرستی کنش داشته باشیم. البته که می توان کار دیگری انجام داد و جور دیگری رفتار کرد، اما در اینصورت، کار اشتباهی (wrong) انجام داده ایم یا رفتار نادرستی داشته ایم. بنابراین، ضرورت انجام این بایدها، شبیه ضرورت های اخلاقی (moral necessities) است. این که کار درستی انجام می دهیم یا غلط و اینکه رفتار خوبی داریم یا بد وابسته به مطابقت با استانداردهایی است که در قواعد ( اخلاقی ) تجسم می یابند. در اینصورت، ما در حوزه ی هنجارها (norms) هستیم. همین موضوع نیز در مورد « هنجارین بودن » (normativity) وجود دارد. بنابراین، معمای « اجبار به پیروی از قاعده » شبیه معمای هنجارین بودن است و از همان نوع. اما باید توجه داشت که اگر چیز مرموزی درباره ی قواعد وجود دارد، اصلا ً چیز کوچک و بی اهمیتی نیست؛ این مسائل بسیار گسترده و پرپیامد خواهند بود، چراکه این رازآمیزگی تنها به رشته ی اعداد ختم نمی شود : این معماگونگی، درباره ی قواعد حاکم بر خیابان ها و جاده ها، قواعد مربوط به اخلاقیات و اداب، قواعد مربوط به انواع بسیار متفاوت از بازی ها، قواعد دستور زبان، قواعد مربوط به شرکت
ها و سازمان ها و غیره، جاری است، همان گونه که در مورد قواعد حاکم بر اعداد چنین است. در این موارد نیز قواعد، چیزهایی از ما می خواهند و ما را به آنها ملزم می کنند و این التزامات بر مواردی که بطور باز و نامعینی گسترده اند بکارگرفته می شود.
بر اساس برخی دیگاه ها، آنهایی که در این بحث به اندازه ی کافی صبور نیستند، می گویند که ویژگی های مربوط به پیروی از قاعده، ابدا ً مرموز نیست : چیزها در جهان به همین صورتی هستند که هستند. بخصوص این ویژگی در پیروی از قاعده ( مثل معمای اجبار ) می تواند به عنوان یکی از ویژگی های روشن در مورد امورواقع (fact) پذیرفته شود : این گرایش ما در صحبت از مرموز بودن پیروی از قاعده، مربوط به « درک عامه ی آسان گیر (relaxed common sense) » ما است (مک داول). چیزی که این گروه از افراد می گویند این است که قواعد، صرفا ً ما را ملزم و مجبور می کنند، چراکه اگر می خواهیم با قواعد سازگار باشیم، پس باید هر آنچه که آنها می گویند نیز انجام دهیم، و این کار، بخاطر تهدیدی است که در مورد نقض قواعد وجود دارد. بنابر اعتقاد این گروه، در مورد رشته ی اعداد، می توان چنین گفت که : یکبار که تعبیری از « دو » و « اضافه کردن » و « رشته یا توالی » و کلمات مرتبط دیگر را تثبیت کردیم، آنگاه کارهایی که باید برای پیروی از قاعده ی مذکور انجام دهیم کاملا ً روشن و معین می شود و به این ترتیب، ما ملتزم می شویم که بگوییم بعد از عدد 10 باید عدد 12 بیاید. به این معنا، دیگر مفاهیمی همچون اجبار و بی انتهایی قواعد، مرموز نخواهند بود، چراکه آنها بسادگی از معنای این نوع از قواعد بیرون می آیند. ویتگنشتاین می گوید « احساس می کنم قبل از اینکه از قاعده ای پیروی کرده باشم آن را تعبیر کرده ام؛ و اینکه این تعبیر برای تعیین آنچه که باید برای دنبال کردن آن قاعده، در موارد خاص، انجام دهم کافی است ».
چنین نگاهی را می توان تعین گرایی معنایی (meaning determinism) نامید. ادعای دیدگاه تعین گرایی معنایی این است که اجبار کنندگی و بی انتهایی قواعد از ویژگی ای بدست می آید که آن را « معنا » می خوانیم : یعنی، معنای خود قاعده و آنچه که پیروی کننده از قاعده قصد می کند. معنای قاعده ی مورد بحث در مورد رشته ی اعداد این است که باید بروشنی و با دقت، گام های پیش گفته را برای بدست آوردن عدد بعدی برداریم. معنای قاعده ی فوق، ما را پیش از رسیدن به قسمت های مختلف رشته ی مذکور ملزم می کند. در واقع ذهن شما، قبل از اینکه بطور فیزیکی به انجام این کار اقدام کنید، چنین قدم هایی را برداشته است. این ایده که گام های موردنظر، ازطریق گام های درستی که از پیش وجود داشته اند، « قبلا ً ( در ذهن ) برداشته شده اند » ، پایه ی « تعین گرایی معنایی » است. تعین گرایی معنایی، بخشی اساسی از جایگاهی محسوب می شود که نقش مهم و مرکزی در بحث شخص گرایی یا فرد گرایی (individualism) بازی می کند. شخص گرایی یکی از دو رهیافت اساسا ً متضاد با رهیافت پیروی از قاعده است، رهیافت دیگر، « جمع گرایی » (collectivism) است. درباب آنها، در نوشتار بعدی بحث خواهیم کرد.
...........................
منبع
Bloor, David. Wittgenstein, Rules and Institutions. Routledge, 1997.
.
| لینک |
مقدمه : فهم زبان و معنا
دیویدسون درباب نظریه ی معنای خود دو ایده ی بنیادین دارد. این دو ایده عبارتند از اینکه (1) معرفت به چنین نظریه ای باید برای فهم زبان مورد نظر کافی باشد، و (2) اینکه شرط ضروری برای اینکه یک زبان قابل یادگیری [learnable] باشد این است که ارائه ی یک گزارش ساختی [constructive account ] از آن زبان امکان پذیر باشد.
درنظر دیویدسون، گزارش ساختی، گزارشی را از معنای یک جمله بر اساس معانی اجزاء آن و نیز وجوه مختلف ترکیب شدن این اجزاء با یکدیگر در یک جمله بدست می دهد ( Ludwig, 2003, p. 36 ).
دیویدسون معتقد است که با ارائه ی یک گزارش ساختی از زبان و نیز با داشتن نظریه ی صدقی که این گزارش ساختی را ارائه و روشن می سازد، می توان به فهم زبان نایل شد. در این راستا، صحت نظریه ی صدق ما، بنابر نظر دیویدسون، باید به آزمون تجربی گذاشته شود؛ این کار توسط معبر و بر اساس فرآیند تعبیر رادیکال انجام می پذیرد. یک نظریه ی صدق به شکل نظریه ی تارسکی، شرایط صدق یک جمله را ارائه می دهد؛ حال در نگاه دیویدسون، و بر اساس تزی فرگه ای، بدست دادن شرط صدق، یکی از راه های ارائه ی معنای آن است. از سوی دیگر، بر اساس کل گرایی وی درباب معنا، معنای یک جمله تنها در متن یک زبان قابل ارائه است. به این ترتیب، برای دیویدسون، معرفت به اینکه یک جمله تحت چه شرایطی صادق است، و پس معرفت به معنای آن جمله، همان فهم زبان است.
در این راستا، دیویدسون در کارهای خود ابتدا التزامی را درباب کفایت [adequacy] هر نظریه ی معنایی برای یک زبان طبیعی مطرح می کند. این التزام بیان می کند که بر اساس هر نظریه ی معنای مناسب و با کفایت، باید ارائه ی گزارشی ساختی از معنای جملات در زبان مورد بررسی ممکن باشد. همانطور که بیان شد، درنظر دیویدسون، یک گزارش ساختی، در پی بدست دادن گزارشی از معنای یک جمله بر اساس معانی اجزاء آن و نیز وجوه مختلف ترکیب شدن این اجزاء با یکدیگر در یک جمله است. این تبیین ساختی از معنای جملات در زبان، « نظریه ی معنای ترکیبی » مورد نظر دیویدسون است، و زبانی که می توان برای آن چنین نظریه یا تبیینی را بدست داد زبان ترکیبی نام دارد.
استدلال دیویدسون در مورد ترکیبی بودن زبان های طبیعی
دیویدسون برای ترکیبی دانستن زبان های طبیعی دلایلی را ذکر می کند که به نام « استدلال قابلیت یادگیری » [learnability argument] مشهور است (ibid.). بر اساس این استدلال، تنها بر پایه ی ترکیبی بودن زبان های طبیعی است که می توان توضیح داد چطور استعداد یا توانایی نامحدود ما در سخن گفتن و فهم، در مقایسه با محدودیت های بیشمار ما، قابل درک است. به عبارتی، ما هستی هایی محدود هستیم و بدون زبان به این جهان وارد می شویم. اما در زمانی محدود زبان هایی را فرا گرفته و در آنها توانا می شویم که دربردارنده ی تعداد نامحدودی از جملات غیر مترادف هستند. 
حال با فرض اینکه فراگیری معانی جملات نهایتا ً بر اساس قواعدی صورت می گیرد، و اینکه هر عنوان جدیدی در زبان که به ما عرضه می شود و یا قاعده های دستورزبانی جدید، زمانی محدود را برای آموخته شدن بخود صرف می کنند، دیویدسون چنین نتیجه می گیرد که توانایی ما در فهم عبارات مختلف زبان، منوط به وجود اولیه های معناشناختی [semantic primitives] است، و آمادگی ما برای فهم مابقی عبارات زبان به این دلیل است که معانی این عبارات ازطریق تسلط و مهارت ما بر این اولیه ها قابل تعیین است. علاوه بر این، تسلط ما بر قواعد معینی، که روشن می سازند چگونه معانی عبارات پیچیده تر زبان از طریق معنای عبارات ساده و وجوه ترکیب شدن این عبارات معین می شوند، لازم است (Ludwig and Lepore, 2005, p. 28 ).
[منظور از اولیه های معناشناختی، الفاظ یا ترم هایی هستند که بر اساس آنها می توان الفاظ یا ترم های دیگر را توضیح داد و یا تبیین کرد، اما خود این الفاظ اولیه قابل تبیین نیستند. حال، در فرآیند یادگیری زبان، اصولا ً مفاهیمی وجود دارند که در بداهت امر باید آموخته شوند و نمی توان تببینی از این مفاهیم، بر اساس مفاهیم دیگر، ارائه داد].
..................................
منابع :
Ludwig, Kirk. (2003). Donald Davidson. Contemporary Philosophy in Focus. New York: Cambridge University Press. Ludwig, Kirk and Lepor, Ernest. (2005). Donald Davidson: Meaning, Truth, Language, and Reality. Oxford: Oxford University Press. .
| لینک |
تمایز تحلیلی / ترکیبی در نگاه کارنپ و انتقادات پاتنم
قسمت دوم : نقد پاتنم بر تمایز کارنپی میان تحلیل ها و ترکیبی ها و رهیافت مورد نظر پاتنم
پاتنم معتقد است که ما باید به اعمال زبانی واقعی و بالفعل (actual) خود توجه داشته باشیم، اعمالی همچون موافقت (agreement)، مخالفت (disagreement)، ارزیابی اظهارات (evaluating assertions) و حل منازعات (disputes). اگر با چنین رهیافتی همراه شویم، می توان با این ایده ی پاتنم نیز موافق شد که مهمترین وظیفه ی فلسفه، پاک کردن و زدودن موانعی است که بر سر راه توصیف مناسب این اعمال وجود دارد.
در نوشته ی پیشین درباب مثال نقض پاتنم برای تمایزی که کارنپ میان تحلیلی ها و ترکیبی ها قائل بود صحبت کردیم. پاتنم معتقد است که مصداق (extension) لفظ یا عبارت « انرژی جنبشی »، حتی بعد از تغییرات این تعریف از قبل از انیشتین تا بعد از وی، تغییر نکرده است، چراکه اگر چنین اتفاقی افتاده بود، مصداق « انرژی » نیز باید تغییر می کرده است چراکه انرژی جنبشی بخشی است از انرژی بطورکلی، اما مصداق « انرژی » تغییر نکرده است. شکل های گوناگون انرژی و رفتار آنها تغییر نکرده است؛ انرژی، همانند چیزی است که همیشه بوده، یعنی همان چیزی که فیزیکدان ها درباره ی آن، قبل و بعد از انیشتین، حرف می زده اند.
پاتنم برای معقول ساختن این آموزه ی خود، « مفهوم قانون- خوشه ای » ( the notion of a “law-cluster concept”) یا مفهوم خوشه ای قانون را معرفی می کند. این مفاهیم، مفاهیمی هستند که بوسیله ی الفاظ یا عبارات قانون-خوشه ای بیان می شوند. چنین الفاظی در عبارات گوناگون درباره ی قوانین علمی مختلف وجود دارند. قوانینی که هر یک از آنها می تواند و ممکن است کنارگذاشته شود بدون تغییر کردن مفهومی که بوسیله ی آنها بیان شده است. حال اگر « e » را به عنوان یک لفظ قانون-خوشه ای نگاه کنیم می توان پذیرفت که ارجاع لفظ « e »، وقتی که هم ارزی قدیمی تر کنار گذاشته شده است، تغییر نکرده است. در اینجا، بنظر پاتنم، ما می توانیم پذیرفتن تعریف نسبیتی انرژی، یعنی پذیرش این تعریف جدید را، به عنوان یک بازنمایی از تغییر در باورهایمان درباره ی انرژی درنظر بگیریم. به عبارتی، باورهای ما تغییر کرده است نه مصداق لفظ « انرژی »، و پذیرش تعریف جدید، نشان دهنده ی تغییری در باورهای ما است نه تغییر در مصداق لفظ مذکور.
این مدل جدید از نقش معناشناختی یا سمنتیکی لفظ « e »، در توصیف اعمال واقعی زبان، به ما کمک می کند؛ مثلا ً می توان دید آنهایی که هم ارزی انرژی نسبیتی را می پذیرند با آنهایی که قبلی را پذیرفته بوده اند، عدم توافق دارند. اگر توصیف پاتنم از نقش الفاظی شبیه به « e » را بپذیریم، دیگر نمی توان « e =1/2mv2 » را، براساس قواعد، به عنوان فرمولی صادق درنظر گرفت، این فرمول غلط است، و به این ترتیب، نمی توان تبیین کارنپ را پذیرفت، یعنی، نمی توان تبیین کارنپ را درباره ی معقول بودن اینکه چرا این فرمول برای فیزیکدان ها قابل پذیرش بوده است بپذیریم، یا به عبارتی، این اعتقاد فیزیکدان ها که « e =1/2mv2 » از عدم تأیید تجربی مصون بوده است. اما پاتنم معتقد است که برای فیزیکدان ها اعتقاد به این موضوع معقول بوده است که « e =1/2mv2 » مصون از عدم تأیید تجربی است، چراکه آنها به بدیل یا جانشینی مناسب و قابل پذیرش برای آن معرفت نداشته اند. البته باید توجه داشت که پاتنم به پیشفرضی معتقد است : اینکه ما، جدا از اعمال واقعی، همچون ارزیابی و تجدید نظر درباره ی باورهایمان، هیچ درکی از اینکه چه چیزی معقول است یا نامعقول نداریم.
پاتنم، برای پشتیبانی از این تز خود، آنچه را که ما واقعا ً انجام می دهیم، یادآوری می کند : اگر یک فیزیکدان محاسبه ای انجام دهد و بطور تجربی پاسخ نادرستی بگیرد، به اصول ریاضی استفاده شده در این محاسبه شک نمی کند؛ همچنین شک نمی کند که قانون « f = ma » ممکن است غلط باشد. بطور مشابه، وی قبل از انیشتین نیز شک نمی کرده است که قانون « e =1/2mv2 » ممکن است غلط بوده باشد. بنظر پاتنم، این عبارات یا فرمول ها می توانند کنارگذاشته شوند اما نه صرفا ً بوسیله ی تجربه ای ایزوله شده. چنین عباراتی تنها وقتی می تواند کنارگذاشته شوند که شخصی اصولی را به هم درآمیزد که با این عبارات، در یک نظام مفهوم موفق، ناسازگار باشد. پس فیزیکدان باید به بدیل مناسبی معرفت داشته باشد وگرنه چنین فرمولی را ردّ نمی کند حتی اگر پیش بینی غلطی از نظریه ی شامل آن بدست آورده باشد.
پاتنم در ادامه، اصول وابسته به چارچوب (framework principles) را معرفی می کند و نیز با استفاده از مفهوم پیکره ی معرفت (body of knowledge) این تز خود را توضیح می دهد. اصول مربوط به چارچوب اصولی هستند که از یک سو، به لحاظ بافت یا زمینه پیشینی اند (contextually a prior) اما از سوی دیگر، قابل تجدیدنظر (revisable) نیز هستند. اینکه یک عبارت S به لحاظ زمینه ای پیشینی است، یعنی S رابطه ای ضروری با پیکره ای از معرفت و دانش دارد. وقتی می گوییم یک عبارت به پیکره ای از دانش یا معرفت مربوط است، به این معنا است ما خود را ملزم می کنیم که اولا ً، آن پیکره عبارت مذکور را دربرگرفته باشد، یعنی درون چنین پیکره ای باشد، و ثانیا ً اینکه آن عبارت از نقش خاصی در آن پیکره بهره مند باشد.
حال بر این اساس، پاتنم بیان می کند که اگر S به لحاظ زمینه ای پیشینی باشد این معقول است که معتقد باشیم S مصون از عدم تأیید است، حتی اگر S تحلیلی نباشد.
.............................
منبع اصلی :
Ebbs, Gary. Rule-Following and Realism. Harvard UP, 1997.
.
| لینک |
تمایز تحلیلی / ترکیبی در نگاه کارنپ و انتقادات پاتنم
قسمت اول : تمایز تحلیلی / ترکیبی در نظر کارنپ و پیروی از قاعده
کارنپ میان جملات یا گزاره های تحلیلی و ترکیبی تمایز قائل می شود. این تمایز نهادن برای حل مشکلاتی بود که درباب نگرش پوزیتیوست ها پیرامون ارزیابی اظهارات (assertions) و بررسی عدم توافق ها (disagreements) وجود داشت. وی بدنبال ارائه ی معیاری برای چنین کاری بود.
ریشه ی این پروژه ی کارنپ به این اعتقاد وی باز می گشت که تضادی روشن میان مناقشات مابین متافیزیک سنتی و پرسش های روشنی که از ریاضیات، منطق و علوم طبیعی بر می خیزد وجود دارد. درواقع، کارنپ قصد داشت مشکل پوزیتیوست ها درباب آشتی دادن، از یک سو، معرفت به منطق و ریاضیات و از سویی دیگر، تجربه گرایی را حل کند.
وی در این راه، قواعد و پیروی از آنها را مهم و ملاک تعیین معنای جملات و درک اظهارات می داند. بحث پیروی از قاعده (rule-following)، بحث بسیار مهمی در فلسفه ی زبان و بخصوص مسائل مطرح در نظریه ی معنا و نیز فهم اعمال زبانی و افعال گفتاری گویندگان است. شاید به نوعی، ریشه ی طرح این بحث به ویتگنشتاین و بخصوص کتاب « پژوهش های فلسفی » بازگردد. ویتگنشتاین در این کتاب، بحث پیروی از قاعده را طرح می کند و خودش به مشکلاتی که درباب آن بروز می کند می پردازد، و برای حل این مشکلات تلاش می کند. بسیاری از فلاسفه درباره ی این موضوع بحث کرده اند و خصوصا ً کریپکی، در نقد بحث پیروی از قاعده، نوعی از شک گرایی قوی را بر اساس درک عام ما از مفهوم معنا بیرون می کشد که در نوشته ای
مستقل به آن می پردازیم.
کارنپ پیشفرضی داشت مبنی بر اینکه : اگر محققان قرار است بر سر موضوعی موافق یا مخالف باشند، باید قواعد دقیق و صریحی را برای ارزیابی اظهارات شان تعیین و به اشتراک بگذارند. بنظر کارنپ، یکبار که ما بتوانیم قواعد زبان L را بدقت تصریح کنیم، آنگاه صدق برخی از جملات L ممکن است بتنهایی و صرفا ً از قواعد تصریح شده درباب زبان L نتیجه شود، درحالیکه ارزش صدق جملات دیگر L می تواند تنها ازطریق تحقیق تجربی کشف شود. جملات نوع اول، جملات تحلیلی (analytic) خوانده می شوند و جملات نوع دوم، جملات ترکیبی (synthetic). حال به اعتقاد کارنپ، ما صدق های ریاضی و منطقی را به عنوان جملات تحلیلی زبان نظام هایی درنظر می گیریم که در پذیرش آنها آزاد هستیم.
ارزیابی (evaluating) جملات تحلیلی مستقل از توسل ما به شواهد تجربی صورت می گیرد. اما این راه حل کارنپ پیشفرض دیگری را نیز با خود داشت به این صورت که : اگر صدق جمله ی S بتواند از قواعد L استنتاج شود، این معقول است که S را بدون هیچ شاهد تجربی بپذیریم و اینکه معتقد باشیم S از عدم تأیید (disconfirmation) بوسیله ی هر شاهد تجربی مصون است. این پیشفرض کارنپ را می توان اصل تجربه گرایانه ی وی نامید :
اصل تجربه گرایانه ی کارنپ : این معقول (reasonable) است که معتقد باشیم جمله ی S از زبان L محفوظ یا مصون (immune) از عدم تأیید بوسیله ی تمام شواهد تجربی است اگر S تنها بر اساس قواعد L صادق باشد.
بر اساس نگاه کارنپ، محققان در پذیرش هر ( مجموعه از ) قواعدی که به آن علاقه مندند مختارند، و به این وسیله در ملتزم ساختن خودشان به پذیرش ( بدون شاهد تجربی ) هر عبارتی که صدق آن صرفا ً از آن قواعد نتیجه می شود نیز آزاد خواهند بود. اما پذیرش مجموعه ای از قواعد برای زبان L که در آن صدق یک جمله ی مفروض S ممکن است بدون توسل به شاهدی نتیجه شود، دانستن یا معرفت به این است که S تنها با دیدن اینکه S از قواعد L بیرون می آید یا نتیجه می شود صادق است.
پاتنم با چنین رهیافتی مشکل دارد. وی معتقد است که اعتقاد به چنین تمایزی ما را در توصیف واقعی عمل زبانی مان ( همچون توافق و عدم توافق و غیره ) با مشکل جدی مواجه می کند. پاتنم برای چالش با تمایزی که کارنپ وضع می کند جملات کاذبی را مطرح می کند که مثال های نقضی برای این ملاک کارنپ محسوب می شوند. در نوشته ی بعدی به طرح نگاه پاتنم می پردازیم.
..........................
منبع اصلی :
Ebbs, Gary. Rule-Following and Realism. Harvard UP, 1997.
.
| لینک |
نوشته ی « مروری بر ایده های تارسکی درباب مفهوم صدق »
در وبلاگ "منطق در ایران ".
| لینک |

