سلام   

با سلام و عرض معذرت برای مدتی که فرصت نشده اين وبلاگ به روز شود .

به زودی نوشتارهايی پيوسته در مورد کل گرايی (Holism )و نگرشهای مطرح در آن مورد ارائه خواهد شد و سعی می شود که با مروری در اين زمينه به بازگشايی بيشتر اين بحث کمک شود .

اين نوشتارها اکثراْ از کلاسهای درسی دکتر نسرين و سمينارهايی در اين زمينه و همچنين رجوع و استفاده به برخی منابع و مقاله ها صورت گرفته ٫ و در هر پانوشت به آنها اشاره خواهد شد .

و اميدوار خواهم بود که بتوان اين بحث را هرچند مختصر ولی قابل پذيرش انجام داد و از دوستان در اين زمينه می خواهم که با من همفکری و همکاری کنند .

اين بحث بحثی طويل و پرشاخ و برگ است و مرور بر آن نيز چند نوشتار را می طلبد.

  


لینک
   مروری بر نظريات عينی در علوم اجتماعی (۳)   

------------------------------------------------------

 

عینیت در علوم اجتماعی (3)

 

----------------------------

 

در نوشتارهای پیشین ،  از نظریات متعددی که در زمینه عینیت در علوم اجتماعی صحبت می کردن ، سخن رفت و به مروری هرچند اجمالی لزاین نطریات ،  ارسطو تا کانت و همینطور تا وبر و مانهای پرداختیم ، در این قسمت نیز به همان ترتیب به صورتی گذرا بر قسمی دیگر از این نظریات می پردازیم. 

 

..............................

 

بر اساس نظریات ویتگنشتاین متآخر نیز پاره ای دیگر از نظریات شکل گرفتند : اینکه علوم اجتماعی اعتباریند نه عینی .

 

این نظریه بر پژوهشهای ویتگنشتاین در مورد زبان کاربردی بنا می شود و از او الهام می گیرد ، بدینگونه که :

 

 او زبان معنی دار را زبان کاربردی می دانست و زبان کاربردی نیزبواقع  متعدد خواهد بود و این خود دلیلی بر مطلق و عینی نبودن یک زبان ِ در کاربرد است ونیز اعتباری بودن آن .  یک زبان در کاربرد آن در زمینه  مورد استفاده است که معنی دار می شود .

 

حال آن  در علوم اجتماعی اینگونه تآویل می گردد که :

 

در یک جامعه باید زبانهای متعددِ رایج در آن را لحاظ کرد و مهم شمرد( البته در اینجا ملاک  صرفاً زبان ِ گفتاری نیست بلکه نوعی زبان ، گفتار و گفتمانی اجتماعی و گفتگوییست که میان سطوح و گرایشات مختلف در بستر جامعه رخ می دهد ) ، و حال مسلماً مکانیسم ِ ما برای فهم یک جامعه ( مانند جامعه های دینی ) با فهم جامعه دیگر ( مانند جامعه غیر دینی ) متفاوت خواهد بود .

 

 معرفتهای اجتماعی قیاس ناپذیرند و هر گفتاری تنها درون آن جامعه ( و آن جامعه زبانی ) قابل بررسی و بیان است و این ما را از صدور یک نظریه عینی و یگانه در مورد حتی یک جامعه واحد نیز بر حذر می دارد .  

 

..............................

 

مرلوپنتی و هابرماس ولی بر عقیده ای  دیگربودند .آنها  به پدیدارشناسی انتقادی معتقد بودند اما علوم اجتماعی را علوم ایدئولوژیک می پنداشتند .

 

مرلوپنتی با تآثیر از پدیدارشناسی هوسرل ، محقق و تحلیل گر اجتماعی را از تجربه خودش مستقل نمی داند  و او را همواره تابع و تآثیرپذیر از ارزشها ، رسوم ، سنن ، باورها و موقعیتهای موجود در محیط زندگی او که حال در زندگی او ( خواسته و نخواسته ) وارد شده اند ، می داند  و بنابر این چیزی را در پژوهشهای خویش وارد خواند ساخت که جامعه او می خواهد .

 

هابرماس بر اساس سه نوع علاقه انسانی ، به  سه نوع علم اجتماعی  قائل می شود :

 

1) علاقه برای کنترل کردن و پیش بینی : این مسئله باعث تولید نظریاتی می شود که  بتوانند پیشبینی کنند و این علم تابع علاقه و هدف انسانها خواهد بود زیرا پیشبینی همواره در مواردی رخ می دهد که انسان هدفی برگزیده و خواستار رفع ابهام و تسلط هرچه بیشتر بر سیر حرکت ِ خود به سوی هدف و آمال خویش است .

 

2) تفسیر و فهم منهای کنترل : این خواسته باعث پدیدار شدن علوم اجتماعی هرمنوتیکی خواهد شد که ما بر اساس پلورالیسمی گسترده  به تفسیر و فهم متن اجتماعی و اوضاع درون اجتماعی خود می پردازیم .

 

3)  رهایی ( آزادی ) : هابرماس در اینجا اظهار می کند که در علوم قبلی ( مانند پوزیتویست ، ابزارانگاری ،نظریات  هرمنوتیکی و غیره )  جایی برای آزادی و رهایی انسان وجود ندارد.

 

او نقد و مستقل کردن اقتصاد ( و علوم دیگر اجتماعی ) را متناسب با آزادی می داند( علم نقدی ).

 

غایت اندیشی در مکتب فرانکفورت و عینی نبودن آنها را می توان در این جمله خلاصه کرد که :

 

علوم اجتماعی و انسان ، فارق از یکدیگر و جدا از دانشمندان ِ آن نیستند و هر علمی روشی دارد و هر روش تابع سازنده  و واضع آن و غایات انسانی ست .

 

-------------------------------------------------

پایان

 

----------------

 


لینک
   مروری بر نظريات عينی در علوم اجتماعی (۲)   

------------------------------------------------------

 

عینیت در علوم اجتماعی (2)

 

----------------------------

 

در قسمت قبل به صورتی گذرا به مرور بر نظریاتی که در مورد عینیت و عینی بودن امور سخن می گفتند ، پرداختیم و در آخر با توافقی ( البته از روی تردید و تسامح ) نظریه ای را در مورد عینیت پذیرفتیم تا بتوانیم کار را دنبال و به بررسی بیشتر در این موضوع  بپردازیم .

 

بعد از آن اولین کسی که نسبت به این نوع نظریه پردازی در مورد عینیت علوم اجتماعی به مخالفت پرداخت ، کارل مارکس بود ،  بدین صورت که او معتقد بود :

 

هیچ نظریه ای را نمی توان  در مورد انسان مطرح کرد که واقعیت را آنچنان که هست نشان دهد زیرا آنها ( نظریه پردازان اجتماعی ) همیشه درگیر منافع اقتصادی و اجتماعی و همینطور مقام و موقعیت خود در نزد حاکمان هستند .

 

او نظریه پردازان و دانشمندان علوم ( اجتماعی و سیاسی و یا به صورت کلی تر تمام دانشمندان ) را اسیر دست حاکمان ومطیع اوامر و خواستهای آنها می پنداشت  و در این صورت آنها آنچه را که حاکمان می خواهند بر زبان خواهند راند و هیچگاه واقعیت را آنچنان که هست بازگو نخواهند کرد .

 

مارکس ، علوم اجتماعی را علوم ایدئولوژیک می دانست که نه عینیت و واقعیت ، بلکه منافع و موقعیت های واضعان خود  را مد نظر  دارند .

...................................

 

وبر و مانهای در این میان سخن دیگری می گفتند بدین صورت که :

 

علوم اجتماعی می توانند عینی باشند زیرا دانشمندان می توانند بر اساس روش علمی و متدولوژیک عمل کنند و تابع روشها و آزمونهای علمی خود باشند پس در اینصورت منافع آنها مدخلیتی ( حداقل به آن شدت گذشته ) در تئوریهای آنها ندارد و می توانند در مورد آنچه هست نظری مطابق ( یا حداقل خیلی نزدیک تر ) به واقع بگویند .

 

به نظر آنها ، انتخاب هدف و میل و تلاش در رسیدن به آن ،  کاری غیرعقلانی و غیرعینی ست و تابع شاخصه های عقلانی نخواهد بود ، شما می توانید همچنان بر عقیده ای که هم اکنون حتی علم نیز آن را رد کرده و تکذیب می کند ، پافشاری کنید .

 

 گوهر علم از ارزشها پاک است و کاملاً روشمند عمل می کند .

 

---------------------------------------------

 

ادامه دارد

 

----------------

 


لینک
   عينيت در علوم اجتماعی (۱)   

--------------------------------------------

 

عینیت در علوم اجتماعی (1)

 

------------------------

 

در علوم اجنماعی عینیت و عینی بودن نظریات ، نقش مهمی دارد و در آغاز همواره با این سؤال همراه بوده است که : آیا نظریاتی که دانشمندان علوم اجتماعی برای تبیین رفتارهای انسان و روابط علی آن با دنیای بیرون خود ( اجتماع ) بیان می دارند عینی ست ؟

 

در مروری بر نظریاتی که پیرامون عینیت و عینی بودن مطرح شده است می توان سیر پر فراز و نشیبی را دنبال کرد ، بدینصورت که از اولین فیلسوفانی که به تعریف این مفهوم پرداخت ارسطو بود که او عینیت را مطابقت با عالم خارج ، توانایی بازنمایی عالم بیرونی و یا همان انعکاس آنها می دانست ، و در اینصورت محتویات ذهن ، عینی خواهند بود.

 

بعد از او کانت کسی بود که این نظريه را به چالش گرفت و بدین باور بود که ما هیچگاه به ذات اشیاء آنگونه که هستند پی نخواهیم برد و تمام کوششهای ما برای تبیینی مابعدالطبیعيِ آنها محکوم به شکست خواهد بود و در مقابل او مشارکت عقل و مفاهیم پیشینی ، در شناسایی عالم خارج ( البته مسلماً عرضیات آن ) همراه با قوای حسی را به میان کشید ، و چنین بیان نمود که چیزی عینی ست که بتواند تحت قوه فاهمه ما قرار بگیرد .

 

در این میان کسانی مانند راسل بیان عالم خارج و عینیت را تنها در گزاره های اتمی می دیدند و آنها را تنها تبیین و بیان صادق ( دارای صدق منطقی ) از جهان پیرامون خود  می دانستند ٬ بدينصورت که اين گزاره ها ٬ گزاره هايی بسيط و غيرقابل تجزيه هستند که در اين حالت می توانند بازخوانی منطقی عالم خارج باشند و همينطور کسی مانند ویتگنشتاین عالم را همه امور واقع و آن را نه همه اشیاء ، بلکه همه واقعیتها می دانست .

 

بعد از او مسلماً پوزیتویستها کسانی بودند که این مفهوم را مورد باز بینی قرار دادند ، آنها با قرض گزاره های ترکیبی از کانت و با الهام از کارهای راسل ( و ویتگنشتاین ) ، هنگامی چیزی را عینی می دانستند که بتواند تحت اصل تحقیق پذیری درآید و مسبوق به تجربه شود و این گزاره ها شاید بتوانند چیزی را در مورد عالم خارج  به طور صادق ٬ معتبر و پيشبينی پذير ، بگويند .

 

و در آخر کسانی مانند هوسرل ( البته هوسرل اول در پدیدارشناسی خود ) بر این باور بودند که می توان پدیدارها را آنگونه که هستند شناخت .

 

در اینجا و در این سر درگمی تعاريف باید توافقی بر سر تعریف عینیت داشت تا بتوان با فرض آن به بررسی پیرامون خود و ادامه بحث پرداخت ، به نظر می آید که برای شروع ٬ این تعریف بد نباشد که ، نظریه عینی: یعنی قبول وجود عین در خارج ( البته با تسامح ) ٬ یعنی ما وجود عین خارجی را بپذیریم و بپذیریم با اینکه ذهن در او داخالت خواهد داشت ولی در آخر این عین است که قرار است داوری کند.

 

---------------------------------------

 

ادامه دارد 

----------- 


لینک
   معرفی کتاب   

----------------------------------------------------------

 کتاب : اسطوره و معنا

 نوشته : کلود لوی استروس                                                

 ترجمه : شهرام خسروی     نشر مرکز

--------------------------------                          strauss

لوی استروس انسان شناس بزرگ فرانسوی و از بنيان گذاران مکتب انسان شناسی ساختاری ست.

هرچند که بعد از چند دهه ٬ از طرفداران مکتب او کاسته شده است ولی هيچگاه نمی توان از نگاه بديع و مخصوص او به انسان و اسطوره به آسانی و بدون تأمل عبور کرد .

بنا به گفته او : « اساطير تلاشی ديالکتيکی هستند برای يافتن معنايی از ميان اطلاعات بی نظم و درهمی که طبيعت ارائه می دهد ٬ اين تلاش اساطير همچنين تخيل انسان را گرفتار يک سلسله دوگانگی (دوئاليسم )می کند.

هر دوگانگی ( مثل مذکر / مؤنث ) تنشی بوجود می آورد که ظاهراْ با استفاده از يک عبارتِ واسط قابل رفع است ( مثل نروما : ويژگی های مذکر و مؤنث در يک شخص ) ٬ اما اين عبارت جديد به نوبه خود نيمی از يک دوگانگی جديد خواهد بود ( مثل بی جنسی / نروما ) و الی آخر.» ص۱۳

او همچنين اين ديد را به طرز هوشمندانه و جالبی در مقولات ديگری ( مانند انسان و اسطوره ) نيز بسط می دهد و باعث می شود که به کل ٬ باب ديگری از آنها گشوده شود.

خواندنِ اين کتاب علاوه بر اينکه حسِ خوبی را به انسان انتقال می دهد و از خواندن آن می توان  به راحتی لذت برد ( زيرا حاوی گفتگو و مصاحبه هايی با اوست که از اين طريق با لحن و بيان او نيز آشنا می توان شد ) همچنين حاوی نگرشهای جالب و کميابی در مورد مسائلی از قبيل : اسطوره و تاريخ ٬ اسطوره و موسيقی ٬ اسطوره و داستان و..... نيز هست .

--------------------------------------------  

 


لینک
   مروری بر آزمون تورينگ و انتقادات ندبلاک (۲)   

-----------------------------------------------

قسمت دوم : انتقادات ندبلاک از آرمون تورينگ   ندبلاک

--------------------------

در قسمت اول به مروری بر آزمون تورينگ پرداختيم و به اجمال برآن اشاره رفت ٬ حال در قسمت دوم باز به اختصار به برخی از انتقاداتی که ندبلاک بر اين آزمون می کند ٬ می پردازيم.

ندبلاک در مقاله ای از خود به نام ٬ روانشناسی و رفتارگرايی(۱) ٬ در پی اثبات دو ادعا ست ٬ چنانکه خود در ابتدا  به آنها اشاره می کند که :  ۱) روانشناسی صادق است ( و بنابراين تحليلِ رفتارگرای طبيعيِ در مورد  هوشمندی که حال توسط  روانشناسی ناسازگار شده ٬ کاذب است ) ٬ ۲) استدلالات استاندارد ٬ بر خلاف رفتارگرايی برای شکست اين تحليل رفتارگرا از هوشمندی و يا تأسيس روانشناسی (در اين باره)  ناکافی ست .

روانشناسيِ آن نظر به ايراداتی داشت که در قسمت قبل ٬ در اعتراضات بر شمرده شده عليه آزمون تورينگ مطرح شد و رفتارگرايی ِ آن به خروجی ها و نتايج اين آزمون وابسطه است که در انتقادات او بازتاب يافته .

او می گويد که می بينيم ماشين هايی آزمون تورينگ را طی می کنند ولی هوشمند نيستند .

در اينکه ماشينهايی که تنها مورد استفاده آنها بازخوانی اطلاعات حفظ شده باشد ٬ هوشمند نيستند تقريباْ با هم توافق داريم ٬ حال اگر آنها حتی با موفقيت آزمون تورينگ را طی کنند باز هوشمند نخواهند بود ( يعنی الزاماْ هوشمند نخواهند بود ) .

بلاک می گويد : يک کامپيوتر خيلی بزرگ می تواند تمام اين اطلاعات ( اطلاعات انسان را  که می تواند به او رجوع کند) ٬ را ذخيره کند .

برای اينکه اين ادعای او خالی از مبانی منطقی نيز نباشد با حسابی سرانگشتی ٬ آن را کاملاْ قابل انجام ( يعنی قابل انجام در زمانی متناهی ) ميداند ٬ به طوريکه چون زبانِ من محدود است و من در زمانی متناهی ( مثلاْ نيم ساعت ) تعداد کلمات متناهی به کار می برم و همينطور اينکه زير مجموعه های محدودی از آنها معنی دار خواهند بود ٬ بنابراين گزاره های معنی دار ِ زبانيِ ما در زمانی محدود ٬ بينهايت نخواهند بود و می توان آنها را ذخيره کرد و نيز با برنامه ايی ساده می تواند آنها را برای جواب دادن به  سؤالهای ورودی آماده کند .

نتيجه :

پس اين کامپيوتر می تواند آزمون تورينگ را با موفقيت بگذراند و چون هوشمند نيست ٬ پس ادعای تورينگ را مخدوش می کند .

انتقادات به ندبلاک :

۱) ماشين فرضی ندبلاک نمی تواند آزمون تورينگ را با موفقيت بگذراند .

۲) می توان کاری کرد که در زمانی معين ٬ بينهايت جملات زبانی داشته باشيم .

از آنجاييکه بلاک به منطقاْ ممکن بودن روی آورده است بنابراين می توان منطقاْ تعداد بينهايت جمله را در زمانی محدود ارائه داد ( مانند يکی از پاردوکسهای زنون در مورد تقسيم زمان به دو قسمت و همينطور تا انتها )  

۳) آزمون تورينگ ٬ می تواند تنها يک سؤال و جواب ساده نباشد و سؤالاتی مطرح شود که شامل فرهنگ  ٬ اجتماع و يا موقعيتهای روانشناختی آن فرد در آن لحظه باشد .

و ضمناْ اين ماشين دائماْ در زمانهای مساوی جوابها را خواهد داد ( يا يک زمان معينی را تلف می کند ) و اين معلوم خواهد کرد که او يک ماشين است و نخواهد توانست اين آزمون را بگذراند ٬ حال برای اصلاح آن بايد زمانها را وارد و هر جواب را با واقعيت مدل سازی کرد و زمانهای مناسب با آن را نيز وارد کرد ٬‌ خوب در همينجا ما مجبور شديم زمان را وارد کنیم .

و همينطور اينکه آزمون تورينگ ( همانطورکه بيان شد )‌ تنها يک سؤال و جوابِ محاکمه ای نيست ٬ بلکه يک مکالمه است و در طی اين مکالمه می توان چيزهايی را به او آموخت و سپس پس از چندی از آنها نيز سؤال کرد و حالا ديگر او آنها را می داند و می تواند پاسخ دهد.

اشکالِ انسان هوشمند اين نيست که چيزی را نداند بلکه اين خواهد بود که چيزی را ياد نگيرد .

پس برای اصلاح ماشين فرضی بلاک بايد چيزهای ديگری نيز از قبيل زمان ٬ يادگيری ٬ محاسبه ٬ حلِ مسئله و .... را اضافه نمود و حال ديگر اين ماشين ٬ ماشين ساده و اوليه ندبلاک نخواهد بود و اگر الان اين ماشين بتواند آزمون را بگذراند ٬ تأييدی بر ادعای تورينگ خواهد بود .

در آخر ايرادی ديگر را نيز می توان البته به تورينگ وارد دانست و آن داشتن رابطه علی مناسب با خارج است ٬ کامپيوتری که در مقام پاسخگويی به سؤالات در جايگاه نشسته است ٬ هيچگاه مانند يک انسان رابطه علی مناسبی ( مانند تجربه حسيِ آن ) با خارج برقرار نکرده و نداشته است و ارجاعات آن به واقعيت و دنيای حقيقی درست ( صادق ) و حقيقی نخواهد بود . 

---------------------------------

پانوشت ها :

(۱) برای دوستانی که علاقه دارند تا اين مقالهُ ندبلاک " psychologism and behaviorism "  را در اختيار داشته باشند ٬ اين مقاله به صورت pdf در اينجا گذاشته شده است 

پايان

----------------------------------------------------------------------------


لینک
   مروری بر آزمون تورينگ و انتقادات ندبلاک (۱)   

-------------------------------------------------

۱) مروری بر آزمون تورينگ و مفهوم هوشمندی

۲) انتقاد ندبلاک

-----------------------------

قسمت اول ) مروری بر آزمون تورينگ                                           تورینگ

 

تورينگ(۱) در آزمونی در دو مرحله ( مقدماتی و اصلی ) به طرح آزمايشی ذهنی ( حداقل تا آن زمان ذهنی ) پيرامون مفهوم هوشمندی ( به طور اخص در ماشينها ) می پردازد ٬ او مفهوم هوشمندی را ابتدا به عمل فکر کردن و سپس به عمل تقليد در ماشينها و به دنبال آن به نتايج آزمون های خود تحويل می دهد .

او کار خود را در ابتدا با طرح اين سؤال آغاز می کند :

آيا ماشين ها می توانند فکر کنند ؟

در اينجا ما مجبور به تعريف ماشين می شويم ٬ او ماشين را اينگونه تعريف می کند که : ماشين چيزيست ( احتمالاْ وسيله ايست ) که ۱) تحقق فيزيکی پيدا کرده و ۲) می تواند عمل فکر کردن را انجام دهد ( ديجيتال ماشين )

در اينجا کار کمی مشکل می شود چون حال بايد عمل فکر کردن تعريف شود و اين کاريست که تورينگ نمی خواهد انجام دهد (و يا شايد نمی توان به اين راحتی اين کار را انجام داد چون حداقلِ آن ٬ ورود به مسئله ذهن و بدن يا دوئاليسم را باعث می شود که بايد يه جوری يا از آن در رفت يا حل کرد ٬ که تورينگ با ترفندی راه دوم را بر می گزيند ٬ که البته عاقلانه تر است )

او سؤال خود را به اين سؤال تحويل می دهد که :

آيا ماشين ها در باره تقليد خوب عمل می کنند ؟

حال او برای پاسخ به اين سؤال آزمون خود را مطرح می کند ٬ که در ابتدا شامل يک بازی مقدماتی ست :

بازی مقدماتی :

يک زن و يک مرد در دو اتاق جدا و مجزا ٬ سعی در به اشتباه افتادن داور و يا قاضی ٬ که در اتاقی ديگر وجود دارد ( و البته فقط اظهارات آنان را می شنود ) دارند ٬ بدينگونه که مرد می خواهد قاضی را در مورد جنسيت خود به اشتباه وادارد و زن در اين ميان قاضی را در در رسيدن به واقعيت و حقيقت موضوع ياری می رساند .

بازی اصلی :

حال این بار قاضی باز در جای خود نشسته است ولی به جای زن و مرد ٬ يک کامپيوتر و يک انسان نشسته اند ٬ و کامپيوتر سعی در فريب قاضی در مورد انسان يا ماشين بودن خود (ماهيت خود ) دارد و انسان کمک کننده قاضی در اين راه است .

حال آيا ماشين می تواند عمل تقليد را خوب انجام دهد ؟ و در واقع در اينجا مسئله اصلی اين است که آيا قاضی می تواند بفهمد که کدام کامپيوتر و کدام انسان است ؟

خوب تورينگ مطرح می کند که درواقع جواب به سؤال دوم جواب به سؤال اول نيز هست ٬ يعنی ماشينی که بتواند قاضی را گول بزند ٬ در عمل تقليد از انسان نيز موفق بوده است ٬ و از اينجا با بازگشت به مراحل و سؤالات قبلی به آزمونی موفق برای هوشمندی ماشين ها نزديک تر می شويم .

ولی در ابتدا اعتراضاتی به آن وارد می شود مانند اينکه :

۱) ماشينها اصلاْ نمی توانند اين کار را انجام دهند . يعنی اصلاْ اين مقوله مختص به انسان است و به طور نظری ماشين از انجام اين کار عاجز خواهد بود که در جواب ٬ تورينگ می گويد که انسان ها درواقع هيچ واکنشی برای هوشمندی خود ( به صورت يک فاکتور خاص و عيان ) ارائه و قرار نمی دهند که به واسطه آن نتوان اين عمل را به ماشين ها هم بسط و راجع به آن تحقيق کرد.

۲)ماشين ها در بازی تقليد نمی توانند موفق شوند . اين از اعتراض قبلی ضعيف تر و فقط به بازی تقليد اشاره دارد ( چون احتمالاْ انسان را دارای فاکتور های ديگری که مؤثر در بازی تقليد هست می دانند ( مانند فاکتورهای روانی ٬ فرهنکی و اجتماعی) که کامپيوتر به صرف ماشين بودن از آنها تهی خواهد بود.

۳) ماشين ها شايد بتوانند آزمون تورينگ را با موفقيت بگذرانند ولی هوشمند نخواهند بود ٬ اين انتقاد که حال از بسياری از مواضع سرسختانه خود در اعتراضات قبلی کوتاه آمده ٬ شبيه به نقدی ست که بلاک مطرح خواهد کرد و در قسمت بعد به آن خواهيم پرداخت ).

بعضی اختلافات در اين دو آزمون ( مقدماتی و اصلی ) :

در آزمون اول ( مقدماتی ) هر دو ( انسانند و ) داری قوه تفکر و تعقل هستند و ما می خواهيم نسبت هوشمندی را به يکی از آنها بدهيم و در آن آزمون  ضمناْ اگر کسی نحوه فکر کردن زن را به خوبی تقليد کند ٬ هيچگاه زن نمی شود ٬ در حاليکه در بازی دوم اگر ماشين بتواند از زن يا مرد تقليد کند هوشمند است ٬ در واقع هوشمند می شود و ضمناْ در بازی اول هم زن و هم مرد می توانند با عوض کردن جای خود با يکديگر به فريب داور بپردازند ٬  در حاليکه در باری دوم فقط کامپيوتر خواهد بود که بايد کار تقليد را انجام دهد .

در قسمت دوم به انتقادات ندبلاک درباره اين آزمون می پردازيم.

-------------------------------------

پانوشت:

(۱) مقاله معروف او : "Turing (1950) , "computing Machinary and Intelligence  است که در صورت تمايل می توانيد آن را با کليک کردن اينجا در اختيار داشته باشيد .  

ادامه دارد

--------------  


لینک
   خبر   

 درگذشت پل ريکور               پل ریکور

------------------------------------------------

پل ريکور ٬ فيلسوف و نويسنده فرانسوی ٬ از معدود و البته بزرگترين فيلسوفان هرمنوتيک معاصر در روز يکشنبه ۱ خرداد در سن ۹۲ سالگی درگذشت.

او که در اين اواخر نيز سفری به ايران داشت از فيلسوفان معاصر و تأثير گذار در فلسفه زبان و هرمنوتيک بود که آثار خوبی از او نيز در ايرن به چاپ رسيده است مانند : زمان و حکايت جلد ۱و۲ ٬  زندگی در دنيای متن ٬ پديدارشناسی و ......

همچنين به مناسبت بزرگداشت او ٬ مراسمی در خانه هنرمندان در روز دوشنبه ۹ خرداد ٬ ساعت ۱۷ الی ۲۰  در تالار بتهوون خانه هنرمندان برگذار می گردد.

در اين مراسم روبرتو توسكانو (سفیر ایتالیا در تهران) در مورد اخلاق در نگرش ريكور، رامین جهانبگلو در مورد فلسفه سياسی ريكور، سعید حنایی كاشانی در مورد هرمنوتيك و ريكور، مهشید نونهالی در مورد زمان و روايت و پیام یزدانجو در مورد ريکور و دريدا سخنرانی خواهند کرد.

------------------------------------------  


لینک
       

 'برای کسی که نيم کره چپ مغزش بزرگتر است احساس می کند که از خارج کسی به او دستور می دهد'

------------------------------------------------------

نگاهی گذرا بر آراء جوليان جينز ( درباره آگاهی و ذهن دو جايگاهی )

------------------------------------

جوليان جينز در تحقيقاتی بلندمدت درمورد آگاهی و تحولات آن در تاريخ بشر ٬ به نتایج قابل تأملی درآن باره رسيده که حتی با رد يا عدم پذيرش آن ٬ نمی توان از مشغوليت ذهن در مورد آن جلوگيری کرد.جینز

او در ابتدا ( در کتاب : خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجايگاهی جلد ۱ )(۱) به ارائه وجوه مختلف و همينطور اجزاء سازنده و مؤثر در آگاهی می پردازد و نيز به ارائه نگاهی متفاوت در مورد آن .

او آگاهی را شامل کليه فرايندهای ذهنی نمی داند و در اين ميان در نقش استعاره درمورد ادراک ٬ تأکيد می کند که خود شامل رويکرد جالبی در مورد ادراک ٬ شناسايی و آگاهی و رابطه آن با مقوله ای به نام استعاره است ٬ مثلاْ او می گويد که :

استعاره ادراک می آفريند ( آفرينشی جديد ) ٬ هر استعاره ای که می سازيم در عين حال فضايی نيز برای آن می آفرينيم ٬ من ِ تمثيلی ( يعنی همان تصوری که از خود به صورت استعاره داريم ) هم فعال است و هم موردِ ديد انسان قرارمی گيرد ٬ و همينطور روايی ست  ( انسان از خود و از ديگران روايتی دارد ) بدين معنی که از چيزهايی که میبيند يک روايت می سازد و برای آن گذشته ٬ حال و آينده می سازد ٬ آگاهی نوعی عمل است تا نوعی پديدار ذهنی و در آگاهی هيچ چيز به تمامی آن درک نمی شود و فقط بخشی از آن است که به نظر می آيد و......

بعد از اين مقدمات او با مرور بر تاريخ انسان و بررسی رفتارها ٬ عملها و سير تحولات آن به طرح ريزی نظريات خود می پردازد .

به طور اجمالی او برای انسان های پيشين ( انسان های اوليه تا انسان هايی که شروع به تعامل با يکديگر کردند ) قائل به ذهن دوجايگاهی ست ( ذهنی که بر خلاف اين روزگاران ٬ عمل و تعامل دوبخش ذهنی و مغزی آنها يعنی راست و چپ ٬ هنوز باهم هماهنگ و همگون نشده بودند) .

او از سعی ِ انسان برای استفاده از اصوات برای هشدار به انسانهای ديگر ( مثلاْ در مورد خطر حيوانات) شروع می کند و سير تکميل و يا شايد پيدايش اين قوه ( زبان ) را در انسان دنبال می کند ٬ اينکه انسانها در هشدارها و اصوات مورد استفاده در آنها ٬ گسترش و تنوع ايجاد کردند .

ساخت وسايل و لوازم زندگی و همينطور شروع برای نام گذاری حيوانات ( و بدنبال آن چيزهای مهم ديگر ِ در آن زمان ) که با کشيدن عکسها در غارها نيز همزمان بود ٬ باعث گسترش هرچه بيشتر زبان ميشد .

نوشتن ( به عقيده او ) از ۳۰۰۰ سال قبل از ميلاد شروع می شود و در ابتدا به صورت نشانه های کوچک است و سپس بسط ميابد .(۲)

او ( شايد در بحث انگيزترين قسمت های کتاب خود ) خدايان و ندای آنها را ناشی از توهمات انسانهای قديم می داند.

او اين کار را با مقايسه آن با بيماری های کنونی نظير شيزوفرنی يا اسکيزوفرنی به انجام می رساند ٬ که : با اينکه ما الآن در ذهن يک جايگاهی هستيم ٬ اين بيماری ٬ بيماران خود را به حالاتی مشابه با دوران ذهن دوجايگاهی می برد و اين بيماران ٬ توهماتی دارند نظير آنچه که انسانهای اوليه احساس می کردند .

او البته با فرض اينکه  ٬ اگر منشأ آن نداها کسی در خارج از انسان نباشد ٬ جايگاه آن را در ذهن انسان می داند.

او می گويد :

برای کسی که نيم کره چپ مغزش بزرگتر است احساس می کند که از خارج کسی به او دستور می دهد ٬ نيم کره چپ اجزايی دارد که برای به کارگيری زبان است ٬ در ذهن دوجايگاهی هنوز نيم کره چپ و راست ادغام نشده اند ٬ نيم کره راست می تواند توهم و وحی بيافريند ٬ تفکيک دو نيم کره باعث تفکيک زبانِ انسان و خدايان می شود ٬ ( برای نمونه او مثالی از متون قديمی می آورد :) در سراسر ايلياد چيزی به نام آگاهی وجود ندارد ٬ در ايلياد هيچ ذکری از عدالت و يا فريبکاری نيست چون اصلاْ فرض ِ انجام  آن  اعمال نيز مطرح نبوده و فقط خدايان دستور می داند و آنها به کار می گرفتند ٬ ......

بعد از اين دوره ٬ آغاز دوران پادشاهی ست که کماکان توهمات به صورت دستورات شاهان ٬ حتی بعد از مرگ آنها نيز در ذهن مردمان وجود داشتند و اين از مقبره ها و معبدها و سرهای حيوانات و يا شاهان که با دهان های باز و اشارات دست ٬ مردم را به چيزی فرا می خواندند به خوبی پيدا و عيان است .

دين سالاری آن زمان يا ۱) شاه ـ خدايی بود ( شاه از خداست و مباشر او ) يا ۲) شاهان خدا بودند ( مثل مصريان ).

جمعيت زياد می شد و ديگر ندای خدايان پاسخگو ی مقتضيات آن زمان نبود و بنابراين شاهان دستور می دادند و دستورات آنها حک می شد و اين اولين نشانه های قانون بود .

گسترش حکومت ها و تبادل کالا و تعامل اقتصادی باعث افول و فروپاشی تدريجی ذهن دوجايگاهی شد. 

پيدايش فريبکاری ٬ بخصوص ٬ از ويژگی های ذهن يک جايگاهيست .

سير و حرکت بعدی ٬ رها کردن تدريجی خدايان و پنهان شدن آنها در آسمانها بود و سپس جانشين شدن غيب گويان به جای خدايان و به همين ترتيب پديد آمدن چيزهايی به نام بهشت و جهنم ٬ جزا و پاداش ٬ اينکه هر عملی را جزايی در پيش است و مفاهيم ديگری از اين دست .

اسکيزوفرنی ٬ بازگشت ناقص به ذهن دوجايگاهی ست ٬ زمانيکه سرعت حرکت اطلاعات از نيمکره راست به نيمکره چپ چند صد برابر کندتر می شود .

---------------------------------------------------------------

پانوشت ها :

(۱) کتاب : « خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجايگاهی ۱و۲ »        ٬ نويسنده : « جوليان جينز »       ٬ انتشارات : آگاه

(۲) نکته ای جالب که بی ربط به بحث ما نيز نيست اين است که بر خلاف تصور عمومی ٬ سير طبخ غذا در انسانهای اوليه تا به حال اينگونه تغيير کرده است : کباب کردن ٬ پختن و در آخر از همه سرخ کردن ٬ که البته اين امر احتمالاْ به خاطر سير تکاملی کشف و توليد ابزار و شناخت دقيق تری از جهان پيرامون آنها بوده است .

----------------------------------------


لینک
   گزاره های تحليلی و ترکيبی در نظر کانت و کواين (۳)   

------------------------------------------------------

۳) نظر کواين درباره گزاره های تحليلی و ترکيبی (۲)         کواین

-----------------------------

در نوشتار قبل در مورد چالشی که کواين بدرستی در مورد تعريف اول از ترادف ايجاد کرد صحبت کرديم و حال به تعريف ديگری که برای رهايی از ايراد کواين در مورد تعريف ترادف بيان می شود می پردازيم :

راه ديگر يا به عبارتی تعريف ديگری از ترادف می توان ارائه کرد ( اهميت ترادف ٬ همانطور که بيان شد به اين علت است که توسط آن می توان به اينهمانی ها رسيد و از آنجا می توان ميان گزاره های تحليلی و ترکيبی تمايز قائل شد و آنها را از هم باز شناخت ٬ که تلاش کواين در اينجا مقابله برای ارائه چنين تعريفی از ترادف است ) :

۲) می توان گفت : کلماتی مترادفند که صدق جمله ٬ در صورتی که اگر کلمه ای را با مترادفش جانشين کنيم ٬ تغييری نکند .

مثلاْ می گوييم ٬ « تهران » و « پايتخت ايران » با هم مترادفند ٬ حال اگر هرگاه جای اين دو کلمه را با هم در يک جمله عوض کنيم و صدق جمله تغيير نکند ٬ در اين حالت به این عمل « تعويض پذيری حافظ الصدق » می گوييم ٬ که نشان داده است دو کلمه با هم مترادف ( و يا هم معنی ) هستند .

باز در اينجا کواين با زيرکی مسئله ای را به ميان می کشد ٬ و آن تأثير متفاوت کلمات بر انسان است .

کلمات بر انسان تأثيرات روانشناختی متفاوتی دارند که از آن نمی توان چشم پوشی کرد ٬ به عنوان مثال فرض کنيد احساس تشنگی ای که با شنيدن کلمه « آب » ايجاد می شود هيچگاه با شنيدن کلمه « H2O  » ايجاد نمی شود در حالی که کاملاْ بيان متفاوت يک چيزند .

از طرفی در اينجا پای مفهوم ديگری به نام « حيث التفاتی » يا « قصدمندی » (Intentionality) به ميان می آيد که به حالت های ذهنی ما که محتوای گزاره ای دارند و يا به زبانی ساده تر به قصد و نيت واقعی ( ذهنی ) ما برای انجام يا بيان کاری گفته می شود ٬ مانند ( باور ٬ خواست ٬ اميد و ....) ٬ که در اين مثال خود را به خوبی نشان می دهد ٬ اين دو جمله را با هم مقايسه کنيد :

الف) « ارسطو باور داشت که آب را کشف می کند »

ب) « ارسطو باور داشت که H2O را کشف می کند »

در اينجا می بينيم که با يک جابجايی کلمات ( که مترادف می دانيم ) به خاطر وجود مقوله «قصدمندی»  تمام معنای جمله واژگون می شود و تماماْ تبديل به گزاره ای کاذب می شود (يعنی صدق خود را از دست می دهد ٬ زيرا اصلاْ ارسطو چيزی به نام H2O  را نمی دانسته و نمی شناخته و هيچ قصدی را نمی توان به او نسبت داد و همينطور باوری را در اين زمينه ) .

پس کواين می گويد که مثلاْ در بهترين حالت می توان چنين تعريفی را ارائه داد : ترادف يعنی ترادف شناختی که تعويض پذير حافظ الصدق بدون حيث التفاتی ست.

۳) در حالی که کواين اين تعريف از ترادف را نيز به چالش کشيد ٬ راه سوم برای فرار از آن رفتن به قوائد معناشناسيک زبانی ست که اين تلاشی بود از کارنپ با الهام از قوائد منطقی در منطق ( که افرادی نظير راسل و فرگه آن را در منطق پايه ريزی کرده بودند ).

در اين قسمت به علت طولانی شدن بحث و سعی در جمع کردن آن ٬ فقط به اشاره از آن می گذريم :

در اين قسمت کارنپ می گويد که همانطور که ما قوائد منطقی را معرفی می کنيم و بر اساس آنها گزاره های دارای « صدق منطقی » می سازيم ( مانند : الف يا( يای منطقی) نقيض الف ) در زبان نيز می توان قوائد زبانی معرفی کرد ٬ حال اين زبان دارای قوائديست يکسره زبانی ( قوائد ال, L-Rules) که مثلاْ با قوائد فيزيک کاملاْ متفاوت است و حال هنگامی يک گزاره تحليلی ست که فقط بر خاسته از قوائد ال باشد ٬ پس « مجردها بی همسرند » کاملاْ تحليلی است ٬ چون در زبان ال و طبق قوائد آن ساخته شده است در صورتی که « تهران پايتخت ايران است » تحليلی نيست ٬ زيرا در زبان فرمال ما ساخته نشده ( و اصلاْ وجود ندارد ) و بايد از شواهد فيزيکی گزاره های مربوط به آن را ارضاء کرد .

که البته به آن اشکالات فراوان وارد شد ٬ مانند اينکه ما بينهايت راه داريم تا گزاره های زبان را به دو مجموعه تحليلی و ترکيبی تقسيم کنيم و يا اينکه تمايز ميان قوائد فيزيکی و زبانی کجاست و غيرو .

خلاصه کواين بعد از بستن تمام راه ها و مقابله سرسختانه تئوريک با تمام ايده هايی که سعی در اثبات گزاره های تحليلی و يا تعريفی قوی از ترادف ٬ داشتند کاملاْ وجود مفهوم های پيشينی و گزاره های تحليلی را رد می کند و بدين طريق راه را برای تز دوم خود ( تز کواين/دوهم ) و حرکت به سمت کل گرايی معنايی که بر پسينی بودن روابط تأييد تکيه دارد ٬ باز می کند. 

-------------------------------------------------------

پايان.    

 

 


لینک
   سه طريق آيين بودايی   

------------------------------------------------

۳) واجريانا ( طريق مناسک )                    

-----------------------------

تمام فرقه های بودايی مراقبه را محور مناسک مذهبی خود می دانند ٬ اما هر يک نيز تشريفات خاص خود را دارند .

تصور کنيد جمعيت کثيری ٬ زمين يک ورزشگاه بزرگ را احاطه کرده اند٬ ولی به جای هرگونه هياهوی ورزشی فقط مردی ملبس به ردای روشن ٬ روی سکوی بلندی نشسته است و اطراف وی نيز چند نفر با لباسيهايی تقريباْ به همان زيبايی ٬ و با کلاه های پردار زرد رنگ نشسته اند.مراسم کالاچاکرا

آنها با صدايی بم و عميق ذکرها و سرودهايی می خوانند و سازهای عجيبی می نوازند .

اين مراسمی ست که فرقه گلوگپای واجرايانا ٬ يا همان بوديسم تبتی ٬ اجرا می کنند و کالاچاکرا نام دارد.

رهبر اين فرقه دالايی لاما  نام دارد ٬ محترم ترين فرد نزد راهبان تبتی .

در مقابل او تصوير با شکوهی که با ظرافتی بسيار از ماسه های رنگی ترسيم شده است ٬ قرار دارد .

اين تصوير که ساختن آن شايد ماهها طول می کشد ( و عده ای از راهبان زندگی خود را وقف ساختن آنها می کنند ) نماد طرحيست از کل هستی ٬ و راهنمای فرد است برای رسيدن به نيروانا .

 نام اين تصوير ماندالای کالاچاکرا ست ٬ که در آخر مراسم آن را می شکنند و به دريا می ريزند و هيچگاه از آن دوباره استفاده نمی کنند .

سنتی که منشأ پيدايش اين فرقه به شمار می آيد ٬ تانترا ٬ نام دارد که در آن گورو يا معلم ٬ مناسک ضروری برای نيل به نيروانا را آموزش می دهد .

از جمله اين آموزشها ٬ تمرين ها ( و يا در واقع عباداتی ) است که راهبان هميشه انجام میدهند مانند :

۱) تمرين سجده : آنها در مقابل مجسمه بودا ٬ صدها بلکه هزاران بار دراز می کشند و دو باره می ايستند و اين کار را پياپی انجام می دهند .

۲) دادن هديه و اهدا نمادين قربانی : که به نيت رستگاری تمام موجودات زنده ٬ و نه فقط انسان ٬ انجام می دهند .

۳) ذکر « عبادت مقدس » يا « مانترا »  ( ذکر هايی که مدام زير لب دارند )

جذاب ترين نماد اين فرقه همانا مراسم کالاچاکرا ست ٬ که ذکر آن قبلاْ  رفت ٬ که به واقع هر علاقه مندی را به خود جذب می کند .

در اين مراسم از وسايل نمادين ديگری نيز استفاده می شود که بسيار جالب و يا غريبند مانند :

دورج : عصايی با دو سر از جنس برنز٬ که نماد صاعقه محسوب می شود .

گهانتا : زنگوله ايی ست نماد خرد و دانش ٬ که راهبان برای دستيابی به آن می کوشند.گهانتا

پهوربا : خنجری تشريفاتی ٬ نمادی برای قطع ريشه جهالت .

و يا فنجان هايی از جنس جمجمه انسان و شیپورهايی از جنس استخوان ران انسان .

ولی اين وسايل تماماْ نمادهايی ست که برای ياد آوری و ياری و بيداری انسانها به کار گرفته می شود .

در نظر آنها که مانند هم کيشان ديگر بودايی خود به چرخه تناسخ پايبند و وفادار ٬ چنين اعتقادی دارند :

                             مرگ نه رويداد نادريست و نه واقعه ای هراس انگيز

--------------------------------------------------------------

(منبع اوليه از کتاب : آيين بودا     ٬نوشته : بردلی هاوکينز      ٬ترجمه : علی حاجی بابايی)

پايان

-----------------------------------------------------------------------------

 


لینک
   گزاره های تحليلی و ترکيبی در نظر کانت و کواين (۲)   

----------------------------------------------------------

۲) نظر کواين در مورد گزاره های تحليلی و ترکيبی (۱)          کواین

-----------------------------

کواين در مقاله معروف خود ٬ دو جزم تجربه گرايی (۱) ٬ ( در اولين جزم ) به عدم امکان بدست آوردن معياری برای تمايز ميان گزاره های تحليلی و ترکيبی می پردازد .(۲)

تز او در اينجا اين است که ما هيچ تمايزی را ميان گزاره های تحليلی و ترکيبی نمی توانيم قايل شويم ٬ در واقع گزاره تحليلی نداريم.

کواين اينگونه آغاز می کند که مثلاْ در اين مثال : « همه مجردها بدون همسرند » ٬ حکم تحليلی بودن چگونه است ؟ ٬ يعنی از چه طريق شما اين گزاره را تحليلی می ناميد ( البته توجه داشته باشيد که اين مثال از مثال های معروف در مورد گزاره های تحليليست که قريب به اتفاق پيروان کانت و ديگران آن را تحليلی می دانند ) ٬ طبق معمول کواين می نشيند تا استدلال ها ٬ گفته شود و او آنها را رد کند .

خوب کانت به جد اين گزاره را تحليلی می داند زيرا به صرف الفاظ ٬ معنی روشن است و نياز هم به تجربه ای نيست ٬ مجرد ها يعنی بدون همسرها.

ولی کواين اينجا نمی ايستد و می گويد ما چگونه می فهميم که همه مجردها بدون همسرند .

مثلاْ می توان اين راه را برای اين کار پيشنهاد کرد :

ما می توانيم به جای « بدون همسرها » مترادفش يعني« مجردها»  را جايگزين کنيم که نتيجه می شود « مجردها مجردند »  که اين گزاره ٬ اينهمانی و دارای صدق منطقی ست.

حال در اينجا کواين مطرح می کند که چه موقع دو کلمه مترادفند ؟

خوب ٬ ترادف را به چند گونه می توان تعريف نمود مثلاْ :

        الف) ترادف يعنی : تعريفِ مجردها ٬ تعريفِ بدون همسرها است ٬ و البته  اين کار را بايد اصولاْ با رجوع به  فرهنگ لغات و دائرة المعارف ها پيگيری نمود.

ولی اينجا مشکلی وجود خواهد داشت و آن اينکه فرهنگ لغات چگونه بوجود آمده اند و از کجا می آیند ؟

و حال می بينيم که فرهنگ لغت  ٬ نوشتن و ساختن آن ٬ کاريست به تمامه تجربی ٬ اين کار توسط تحقيق و پژوهش در ميان مردم انجام گرفته تا ببينند که آنها کلمه ‌X را به چه مفهوم به کار می برند ٬ و بدينصورت فرهنگها و البته مترادفها پديد می آيند.

فرهنگ لغت به صورت پيشينی و در خانه نشستن ٬ هيچگاه امکان وجود يافتن ندارد . بنابر اين می بينيم که اين راه به جايی نمی برد .

بنابر اين بايد به دنبال راه حلی ديگر و تعريفی بهتر بود ٬ که در قسمت سوم اين نوشتار به آن خواهيم پرداخت .

------------------------------------------------------

پانوشت ها :

(۱) برای گرفتن مقاله٬ دو جزم تجربه گرايی ٬ می توانيد اينجا را کليک کرده و مقاله را در اختيار داشته باشيد

(۲) کواين در جزم دوم به استدلال عليه تحويل گرايی توسط تز معروف کواين/ دوهم می پردازد ٬ او که در تز اول خود وجود گزاره های تحليلی و تمايز ميان تحليلی و ترکيبی را منتفی می نمايد ٬ در تز کواين/دوهم به اين می پردازد که روابط تأييد پسينی هستند نه پيشينی .( رابطه تأييد رابطه ايست که توسط آن چيزی ( مانند باور ) چيز ديگری ( مانند باور ديگری ) را تأييد می کند.

(ادامه دارد )

-----------------------------------------------------


لینک