دترمينيسم ِ تاريخی و نظريات مخالف (۲)   

 

 

نظریات مخالف با دترمینیسم تاریخی

 

1)   پوپروابطال پذیری ، درمقابله با دترمینیسم ِ تاریخی

 

از کسانی که به مخالفت با دترمینیسم ِ تاریخی پرداخته اند می توان پوپر را با تز ِ ابطال پذیریش از جمله مهمترین مخالفان قرن بیستمی ِ این نظریه دانست .

 

پوپردرتز ِ خود به نام ابطال پذیری (Falsifiability ) و ردّ ِ هرگونه تاریخی گری ، مخالفت ِ نظام مند خود را ازدترمینیسم ابراز می دارد ، اوهرگونه نظریه ای  دال ِ بر اینکه در خصوص روند کلی جامعه بشری می توان پیشبینی های کلان و بلند مدت صورت داد را رد وابطال می کند.

 

نه درباره روند ِ تکامل جامعه و نه درمورد جریان تاریخ ( و اصلا ً در سطحی کلی تر از هیچ حکم ِ استقرائی ) نمی توان دست به تعمیم های کلی یا پیشبینی های آینده نگرانه زد .

 

به نظر او حوادث تاریخی ماهیتا ً غیر قابل ِ پیشبینی هستند ، به زعم ِ پوپر تنها مبنا برای پیشبینی ِ علمی ، درکلیت و جهانشمول بودن قانون ، کاربرد آن ( در واقع قابلیت ِ کاربرد آن ) برای تمام ِ موارد – گذشته ، حال و آینده – است. گرایشها ونظریه ها اساسا ً واقعیات ِ مشاهده ای یا استنباطی هستند که مستلزم تبیین بر حسب قوانین هستند و خود به  تنهایی مبنایی برای پیشبینیهای صحیح به شمار نمی روند .

 

( این نظر پوپر مستلزم آن است که فرض شود : روند ِ تاریخ قویا ً تحت تاثیر روند رشد شناخت ِ انسانی قرار دارد و در طی این شناخت ، تاریخ دستخوش ِ تغییرات ِ غیر قابل پیشبینی می شود زیرا نمی توان روند این شناخت را پیشبینی کرد . )  

 

برای فهم بهتر نظر پوپردراین زمینه بهتراست که کمی عقب تربرویم و مروری بر این نظریه پوپر بیاندازیم .

 

.........................................................

 

1.1)  نقد پوپر بر استقراء گرایی

 

اگر از نظری کلی تر به آراء پوپر بنگریم به این می رسیم که نقد او ابتدا از استقراء گرایی یا استقرائی گرایی ( Inductivism ) شروع می شود و بدینگونه چون این نظریه تاریخی – دترمینیسم – نظریه استقرائی ِ برگرفته از جریان ِ تاریخ است ، بنابراین نقد پوپر خود به خود بر دترمینیسم هم وارد می شود .

 

برای این منظور و شناخت ِ رای پوپر ابتدا تعریفی کوتاه از استقراء گرایی می دهیم :

 

در علم ابتدا مشاهدات یا داده ها گرد آوری می شوند و سپس قوانین و پیشبینی ها با استقراء از این داده ها استنتاج می شوند .

 

یعنی شما ابتدا یکسری از مشاهدات و به تبع آن یکسری داده جمع آوری می کنید ، از ثابت بودن مثلا ً خصوصیتی میان تمام آنها ، شما ( بر طبق اصل استقراء ) این خصوصیت را به تمام ِ دیگر مشاهدات یا گونه های دیگری ازاین نوع  نیز تعمیم می دهید و می گویید : پس تمام این نوع از چیزها ( اشیاء ، پدیده ها و یا ... ) شامل این خصوصیت بوده و خواهند بود ( زیرا شما یک حکم کلی می دهید ، بنابراین این حکم در تمام زمانها و موقعیت های دیگر نیز صادق خواهد بود )

 

حال پوپر بر این نظر ِ رایج ِ درعلم نقد وارد می کند ، به طور خلاصه نقد او چنین است :

 

1)     نمی توان بدون پیش زمینه نظری ( Theoretical background ) مشاهده ای را صورت داد.

 

البته این نقد را با این پیش فرض در نظر بگیرید که یکی از اصول ِ مهم استقراء گرایان این بود که باید مشاهدات و جمع آوری اطلاعات را بدون هیچ پیش فرض ِ قبلی شروع کرد .

 

به طور خلاصه نقد پوپر بر این اصل اینگونه است که او مشاهده را گزینشی می داند و لازمه مشاهده را هدفی انتخاب شده ، دیدگاه ، مسئله و ... می داند.

 

2)     اگر بخواهیم اصل استقراء را با استقراء ِ مبتنی بر تجربه توجیه کنیم یا به دور ِ باطل

می افتیم یا به تسلسل .

 

 بدینگونه که اگر بخواهیم این اصل را از تجربه مستقل بدانیم یا به صورت پیشینی آن را بپذیریم درآخر به کاری شبیه به ایمان ِ کورکورانه میرسیم و یا درحالتی دیگرمجبوریم به اصل استقرائی ِ درجه بالاتری پناه ببریم .

 

راسل ( Bertrand Russell ) می گفت که باید این اصل – اصل استقراء – را به صورت پیشینی یا " بر اساس مشاهدات ذاتی اش " بپذیریم والبته پوپر با آن مخالفت کرد .

 

.......................................

 

1.2)  نتیجه

 

به طور خلاصه ، هرچند مشاهدات و منطق قیاسی نمی تواند صدق یک حکم ِ کلی ِعلمی را اثبات کند ، می توانند کذبش را به اتبات برساند .(1)

 

به زعم ِ پوپر بر خلاف آنچه استقراء گرایان می گویند علم از استقراء آغاز نمی شود بلکه با حدس شروع می شود و سپس دانشمندان می کوشند با نقادی و آزمودن و آزمایش و مشاهده ، حدسهایشان را ابطال کنند ؛ حدسی که در برابر تعدادی آزمونهای سخت تاب بیاورد ، موقتا ً پذیرفته می شود اما تنها موقتا ً ، ما هیچگاه نمی توانیم به یک نظریه ، قانون یا تعمیم علمی معرفت یقینی پیدا کنیم چون ممکن است نظریه در آزمون بعدی در هم بشکند .

 

با توجه به آنچه که البته به طور خلاصه گفته شد ، دیگر می توان موضع گیری پوپر را در تقابل با دترمینیسم – که  کاملا ً بر اساس استقراء بنا شده – را دریافت ، دترمینیسم نمی تواند هیچگونه حکم ِ کلی در مورد تاریخ و جریانات و حوادث آن صادر کند .

 

در این قسمت سعی شد که با مروری بسیار کوتاه بر نظریه ابطال گرایی پوپر ، نقد ِ او را بر دترمینیسم ببینیم ، این نیز یکی از چند نقد ِ جدی ای ست که بر جبرگرایی یا تعیُن گرایی ِ تاریخی وارد شده است ، در نوشتار بعدی به نقدی دیگر در این زمینه خواهیم پرداخت .

 

 

پانوشت ها :

 

(1)      مثالی از آن اینگونه است : مثلا ً این گزاره کلی را در نظر بگیرید « تمام کلاغ ها سیاه هستند » ، برای ابطال ِ این نظریه تنها کافی ست کلاغی سفید دیده شود ( تنها یک مشاهده بر خلاف ِ این گزاره ) و سپس این گزاره ابطال خواهد شد .

 

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 


لینک
   دترمينيسم تاريخی و نظريات ِ مخالف (۱)   

 

 

درتقابل با دترمینیسم ِتاریخی

 

دراین نوشتارسعی برآن است که با مروری کوتاه بر نظریه دترمینیسم ( Determinism ) (1) و به خصوص دترمینیسم ِ تاریخی – جاییکه این نظریه بر اتفاقات و رویدادهای تاریخی پرتو می افکند – ابتدا صورت بحث را روشن و سپس به ارائه نظریات مخالف ِاین نظریه نگاهی اجمالی بیافکنیم ، درانتها به نظریات ِ جدیدتر ِ مطرح در فلسفه نیز توجه می کنیم که شاید توان مقابله با دترمینیسم را داشته باشند مانند :  بازی های زبانی ِ ویتگنشتاین ، مباحث ضرورت و امکانِ ، نظریه های ارجاع ، ابطال پذیری ، کل گرایی ، و غیرو .(2)

 

در ابتدا به تعریف دترمینیسم می پردازیم ، در تعریفی ساده ، ادعای دترمینیسم را می توان اینگونه در وصفهایی مشخص نمود :

 

مطابق آراء دترمینیسم تاریخی ، جریان ِ تاریخ  ، بدون توجه به تلاشها و فعالیت ِ افراد ، مسیر خود را طی می کند . حال ِ شما تعیُن یافته است ، آینده شما نیزهمین وضع را خواهد داشت ، همانطور که گذشته شما چنین بوده است .

 

نمونه هایی از این اعتقادات را می توان در آراء مارکس و هگل دید ، به اعتقاد مارکس انقلاب و جامعه بی طبقاتی سرانجام فراخواهد رسید ، مهم نیست که ما در تسریع یا به تعویق افتادن آن چه اقداماتی را صورت می دهیم و یا به اعتقتد هگل روند تکامل و پیشرفت ِ پدیده ها و امور همانی ست که در راستای آن پیش رفته اند؛ هرگونه مقاومت و ایستادگی در برابر آن یا سعی در تغییر آن ضرورتا ً بیهوده است و در نهایت عقیم خواهد ماند .

 

این نظریه فراخ و پهناور چنان هر عملی را در حیطه خود در می آورد که عملا ً استدلال علیه او را دشوار می کند .(3)

 

فرض کنید که بخواهید بگویید که ، نه ، اعما ل ِ انسانی نه اینکه اختیارست بلکه عملا ً راههای متعددی نیز پیش روست تا بین آنها بتوان دست به انتخاب زد ، بنابراین آینده وابسته است به تصمیم ِ شما ، شما نه اینکه آینده را تغییر می دهید بلکه اصلا ً آن را می سازید ؛ در همین حین مطابق نظریه دترمینیسم ، اراده شما تحت ِ جبر است بدین معنا که شما به زعم ِ خود راهی را بر می گزینید ( چون شما درنهایت تنها در یک راه امکان قدم گذاشتن دارید ) ، آنجا دترمینیسم حاضر است و این انتخاب و در نتیجه راهی که وارد آن شده اید را زیر ِ سایه جبر ِ خود قرار می دهد.

 

.........................................

 

خواص هستی شناسانه ( Ontological properties )

 

در ابتدا توجه شما را به خاصیتی که تقریبا ً تمام نظریات هستی شناسانه (4) ( Ontological ) دارا هستند جلب می کنم . به نظر من  تقریبا ً تمام نظریات هستی شناسانه دارای ِ خاصیتی سویچینگ ( Switching ) هستند ( یا به عبارتی خاصیت آری / نه ) ، بدین معنا که شما مطابق نظریه هستی شناسانه ای که برمی گزینید ، نگرشی یا دیدی را نسبت به جهان ِ پیرامون خود برمی گزینید .

 

شما می توانید جهان را از دریچه ای ماده گرایانه ( Materialistic ) بنگرید و یا بر خلاف ِ آن دیدی ایده آلیستی داشته باشید ، در نهایت این تصمیم ِ شماست ، اگر به ماده گرایی آری گفتید به ایده آلیسم نه گفته اید و پس از آن شما تمام ِ جهان ، وقایعی که در آن رخ می دهد و به طور کلی تر تمام تبیینات ِ خود را بر این سیاق بنا می نهید ، من این را خاصیت هستی شناسانه این نوع از نظریات می نامم و تقریبا ً در تمام آنها صادق است .

 

مثلا ً نظریات ِ دیگر هستی شناسی را در نظر آورید ، شما می توانید برای ِ جهان ِ خود جوهری فرض کنید و یا نه آن را کاملا ً ذهنی بدانید و یا رئالیست با شید و به جهان فیزیکی معتقد باشید و یا بر خلاف ِ آن جهان را تنها بر پایه متافیزیک تفسیر کنید ، و همین است در مورد وجود گرایی ( Existentialism ) و غیرو.

 

حال در مورد دترمینیسم نیز همینطور ، این نظریه به شما دیدی هستی شناسانه می دهد و بنایراین دارای ِ همان خاصیت نیز می باشد (5).

 

شما می توانید نسبت به جهان ِ خویش دیدی کاملا ً تعیُن گرایانه داشته باشید و یا بر خلاف ِ آن به مکتب ِ اصالت اراده ( Voluntarism ) دل بسته باشید و معتقد باشید که انسان می تواند مطابق با اراده خویش و آزادانه راهی را برگزیند .

 

پس شاید اولین راه برای گریختن از دام دترمینیسم این باشد که آن را با نظریات ِ دیگر هستی شناسانه (  و یا با نظریات ِ مقابل ِ آن ) هم ارزش یا هم توان بگیریم  و هیچ یک را دارای ِ ارجحیت یا اِشراف ندانیم و بحث بر سر ِ تاثیرات و خواص ِ درونی ِ آنان را موکول به زمانی کنیم که کسی یکی از این نظریات را بپذیرد و بحث را درون سیستمی یا درون نظریه ای کنیم.

 

تا زمانی که من دترمینیسم را نپذیرفتم اصلا ً دیدی جبرگرایانه به جهان ندارم ، پس صحبت برسر ِ اینکه اراده من و یا اعمال ِ من تحت ِ جبراست برای ِ من بی معنی خواهد بود ، من اگربه آزادی ِ انسان یا گشوده دستی ِ انسان درانتخاب ، پایبندم پس اعمالم آزادانه و از روی ِ اختیار است و اگر به دترمینیسم دل بسته ام ، تمامی ِ اعمال ِ من تحت ِ جبر ِ دترمینیسم است .

 

این نظرهرچند که مورد ِ قبول می نمایاند و براستی راهی را برای ِ گریز از دترمینیسم پیش پا می نهد ولی شاید ارضاء کننده نباشد و محکوم به مصادره به مطلوب باشد (هرچند که خود ِ دترمینیسم مشکوک به مصادره به مطلوب است ) .

 

بعد ازارائه این راه حل ِ اولیه ( حال اگر آن را بپذیریم یا نه ) در بخش ِ بعد به معرفی ِ نظریات ِ دیگری در باب ِ مخالفت با دترمینیسم می پردازیم ، این نظرات در زمینه های متفاوتی مطرح می شوند ، ازاستفاده از فیزیک کلاسیک و کوانتومی گرفته تا نظریات ِ ابطال پذیری پوپر وهمینطور از نظریات ِ کل گرایانه دوئم و کواین تا تزهای ِ متافیزیکی ضرورت و امکان .

 

------------------------------------------  

 

پانوشت ها :

 

(1)     قبل از ورود به بحث بد نیست نکته ای را پیرامون ترجمه واژه " Determinism " یاد آور شویم  و آن اینکه از این واژه ترجمه های " جبریت " یا " جبری گرایی "  و همینطور " تعیُن گرایی " یا " تعیین گرایی " شده است که به نظر، ترجمه دوم یعنی " تعیُن گرایی " مناسب تر می نمایاند زیرا به ترجمه ریشه آن نیز نزدیک تر است یعنی " Determine " که به معنای  تعیین کردن و معین نمودن است ولی البته به علت استفاده زیاد از ترجمه های جبریت و جبرگرایی ، این ترجمه ها نیز عملا ً رایج و مورد استفاده هستند .

(2)     از آنجاییکه دترمینیسم نظریه ای هستی شناسانه و متافیزیکی ست به نظر می آید که باید برای مقابله با آن ( لاجرم ) از نظریات متافیزیکی بهره برد ، ولی به نظر ِمن ازآنجاییکه فیزیک ِ جدید در نگرش ِ ما به جهان تاثیرت فراوانی داشته است و در واقع آن را بشدت دگرگون کرده پس اصولا ً باید بتوان از آن برای مقابله با یک نظریه هستی شناسانه استفاده کرد ، همچنین نظریه بازی های زبانی ویتگنشتاین می تواند در این زمینه مفید واقع شود ، در ضمن مباحثی نظیر ضرورت و امکان (Necessity and Possibility ) و همینطور کل گرایی ( Holism ) نظریاتی متافیزیکی اند و نظریه ارجاع ( Reference ) که در مباحث معنی شناسی نیز به کار می رود به نظرمیرسد بتواند نقشی هستی شناسانه نیز بازی کند و شایدم نه ، ولی حداقل می توان سعی ِ آن را در این زمینه دنبال کرد.

(3)     این نظریه – دترمینیسم – بیشتر از علیت ( Causality ) پیروی می کند ویا به عبارتی آن را دستمایه قرار می دهد و از آنجا که رابطه علی ( Causal relation ) را رابطه ای ضروری و تعیُن یافته فرض می کند به جبر می رسیم ، البته این نظریه دارای ِ وجوه توجیهی ِ دیگری نیز هست .

(4)     نظریات هستی شناسانه نظریلتی هستند که نوع نگرش و جهت گیری ِ شما را نسبت به جهان مشخص می کنند ، وقتی شما نظریه ای از نظریات هستی شناسی را انتخاب می کنید ، در واقع شما مطابق با خصوصیات و مدعای ِ آن نظریه به جهان پرداخته و وقایع ، حوادث و  ... آن را تبیین می کنید .

(5)     دترمینیسم در راه خود می تواند ما را تقدیر گرایی ( ّFatalism ) نیز نزدیک کند ، نظریه ای که مطابق آن هیچ چیزی توسط تصادف یا اتفاق روی نمی دهد و همه جیزاز قبل مقدر و معلوم است ( مثلا ً به اراده خدا ) شما اصلا ً دارای اراده یا آزادی ای نیستید که دترمینیسم بخواهد آن را به زیر ِ خود آورد .

 

 

 

ادامه دارد

 

 


لینک
   سلام   

 

به زودی مطالبی پيوستار پيرامون دترمينيسم ِتاريخی و نظريات مقابل ِ آن در اين وبلاگ ارائه خواهد شد و در ضمن ادامه نوشتارهای کل گرايی و کل گرايی ِ معنايی نيز با بحث پيرامون ِ نظرات ديويدسون در اين زمينه ادامه پيدا خواهد کرد .

دترمينيسم ِ تاريخی نظريه ای قدمت دار در فلسفه است که در مقابل آن واکنشها و مخالفت های بسياری انجام گرفته و از زمينه ها و نحله های گوناگونی در فلسفه مورد ِ‌ نقد و رد قرار گرفته  است .

در اين نوشتارها سعی بر اين است که با تعريف و مقدمه ای کوتاه بر دترمينيسم به مرور بر نظريات مخالف ِ آن بپردازيم .

درسلسله نوشتارهای کل گرايی نيزاينبارنظرات دونالد ديويدسون از فيلسوفان زبان و ذهن ِ معاصررا مطرح می کنيم وبه مروری کوتاه  بر نظريات او در زمينه کل گرايی ِ معنايی می پردازيم.

علی حسين خانی

 


لینک
   پيرامون سخنرانی های اخير دکتر سروش   

 

 

-------------------------------------------

 

 

دکتر سروش در دو سخنرانی اخیر خود به مباحثی جدیدتر پرداخته اند که بر حسب موضوع ، کاملاً قابل پیشبینی بود که مورد توجه بیش از پیش قرار خواهد گرفت .

 

سروش میان سلسله سخنرانی های خود پیرامون " علل ناکامی تاریخی مسلمانان " که به تحلیلی پیوسته و عمیقی از تاریخ مسلمانان و علل قرار گرفتن آنها در وضع کنونی می پردازد ، به طرح مسئله جدیدی در همین راستا همت می گمارد . این مسئله همانا " رابطه اسلام و دموکراسی " در سخنرانی اول ایشان و خصوصاً " رابطه مردم سالاری و تشیُع " در سخنرانی دوم دکتر سروش است (1).

 

همانطور که از نام این سخنرانی ها بر می خیزد ، بحث پیرامون نسبت اسلام و دموکراسی و در زمینه ای خاص تر نسبتی ست که تشیُع با دموکراسی و مردم سالاری داراست .

 

بر خلاف آن چیزی که گفته می شود ، این سخنرانی ها اصلاً نامربوط با سخنرانی ها و جهتگیری های پیشین ِ سروش نیست و در واقع سیری ست که با دیدی باز پی گیری می شود و دنبال کننده نگرشی ست که سروش سالهاست آن را به گونه های مختلفی مطرح کرده است . ایشان هیچ گاه جدا از وضع جاری در جامعه ایران و چالشهای درون او نبوده است و این امربه روشنی از انتخاب موضوع ها و پرداختن ِ موشکافانه به آنها در سخنرانی های ایشان آشکاراست .

 

ولی چیزی که بیش از پیش شاید نظرات را در بخصوص این دو سخنرانی اخیر به خود جلب می کند ، نوع ِ تحلیل و بیان ِمتفاوت ِ موضوعاتی ست که سروش به آنها می پردازد ، در واقع ایشان در این نوبت به تحلیل ِ موضوعی خاص تر و بیانی بی پرواترازمباحث درون دینی می پردازد.

 

در سخنرانی دوم ایشان به دو مقوله ای می پردازند که در ایران و به خصوص این اواخر به شدت مورد توجه و تاکید بیش از پیش بوده است یعنی " ولایت " و " مهدویت " .

 

البته ایشان مانند دیگر نوشته ها و سخنرانی های خود ، ابتدا مقدمات و زمینه چینی هایی گسترده را آماده می کنند و سپس آرام به سوی مسئله مورد نقد پیش می رود به گونه ای که درآخرشما میان مقدماتی قرار دارید که نتیجه را به خوبی روشن نموده اند .

 

ایشان البته اسلام را بسیار توانا برای نزدیک شدن به دموکراسی می داند زیرا اسلام را دینی می داند که فقاهت درآن بسیار پررنگ و اساسی ست ، اسلام دارای سلسله ای عظیم و مجموعه ای بزرگ از فقه است ، فقه انسان را تکلیف محور با می آورد و همین دیدگاه باعث می شود که مسلمانان در درون خود همیشه نوعی تمکین به قانون را احساس کنند ، اینکه برای انجام هر کاری باید ابتدا نسبت ِ آن با احکام دین و قوانین فقهی مشخص شود ، و چون از ارکان اساسی دموکراسی قانون مداری ست بنابراین می توان نسبت ِ خوبی را میان اسلام و دموکراسی بر قرار کرد .

 

سروش البته نقدی بدیع نیز برولایت در نظر تشیُع دارد ، ایشان این نگاه را متزلزل کننده خاتمیت  می داند ، همین نظررا نیز کم و بیش در مورد مهدویت بیان می دارد .

 

به طور خلاصه ایشان دیدی که شیعیان به ائمه اسلام دارند را نگاهی پیامبر گونه می داند ، آنها معصومند همانطور که پیامبر بود ، توهین یا هرگونه بی حرمتی به آنها همان مجازاتی را دارد که بی حرمتی به پیامبر، یعنی ارتداد و خروج از دین ، به ائمه مقام ولایت داده می شود و آنها مقام تشریع دارند یعنی حکمی که آنها می دهند همان حکم پیامبر و حکم ِ خداست که واجب و لازم الاجراست ، به آنها الهامات خاص می شود ( که هم نام با وحی نیست ولی همانگونه کارکرد را داراست ) و علم لدنی را از پیامبر به ارث برده اند .

 

در نظر سروش حمل ِ این صفات بر ائمه اسلام به آنها شأن ِ پیامبر گونگی می دهد و این مفهوم ، خاتمیت را به گونه ای  با مشکل مواجه می کند و البته سروش به طرح دیدگاه اقبال لاهوری نیز می پردازد که بسیار موافق با این سخن است و خاتمیت را درواقع با ظهورعقل استقرایی و توان انسانها در تعقل هم زمان می داند البته همزمانی ای معنی دار و ژرف.

 

رویکرد سروش برمهدویت نیز برهمین سیاق است ، ایشان پررنگی این مفهوم را خصوصا ً در  تشیُع می داند و متفاوت با اهل تسنن ، در تشیُع نام ِ این شخص – یعنی مهدی موعود – مشخص   است . شیعیان او را زنده و متصرف ِ در امور می دانند و تمام حکومت های اسلامی را زمینه ساز برای ظهور ِ ایشان .

 

سروش این نوع ِ نگرش به مهدویت را مانند آنجه ذکر شد مشکل ساز برمفهوم خاتمیت پیامبرمی داند و اینکه این اعتقاد ، تاریخ را مقدس می کند و حاکمان اسلامی ، بجای اینکه خود را صرفاً خدمتگذار و فراهم کننده مایحتاج و لوازم روزمره زندگی مردمان بپندارند ، خود را زمینه ساز و آماده گردان ِ ظهوراو میدانند واحتمالاً درهمینجا اختلافی عمیق با دموکراسی پیش خواهد آمد.

 

البته همانطور که گفته شد ایشان اسلام را با دموکراسی دارای چالشی عمیق نمی داند و برعکس فکر فقاهتی در اسلام را بسیار آماده کننده مسلمانان برای پذیرش دموکراسی می داند ولی البته در این میان اختلافاتی نیز هست و این تفاوتی ست که میان ارجحیت دادن به " حق " و " تکلیف " دردید ِ این دو تمدن یعنی غرب و اسلام وجود دارد .

 

فقه بر تکلیف تکیه بسیار دارد ، و این البته با "حق" تفاوت دارد ، در حالیکه تمدن ِ غربی تمام ِ همت خویش را بر تاکید و تایید ِ حقوق انسانها گذاشت ، برعکس ، تمدن اسلامی تمام توان خود را بر توضیح و تعیین و تبیین ِ تکلیف ِ آدمیان صرف کرده است .

 

سروش هر دو ِ این تمدن ها را دارای کمبودی می بیند که از آن رنج می برند : در تمدن اسلامی بسیار جایگاه حقوق آدمیان کم رنگ شده است ، در همین حال در تمدن ِ غرب جایگاه ِ تکالیف آدمیان بسیار کم رنگ و نامشخص است .

 

البته بسیاری براین سخنان ، مانند گذشته ، نقد و موضع گیری ِ منصفانه و غیر منصفانه و ایرادات و تاییدات بسیار می کنند ، و از آنجاییکه سخنان دکتر سروش بسیار البته عمیق و در جایی ست که همیشه ترس از بیان نظری در آنها می رفت ، به نظر می آید که منتقدان گاه دستپاچه و شتابزده و انگار که اصلاً به آن کلمات گوشی نسپرده به نقد ِ ایشان می پردازند و به تمامی عمق ِ سعی ای که در گفته های ایشان برای نزدیک کردن ِ دو مقوله دین و دموکراسی می شود براستی نادیده گرفته می شود ، البته ایشان یکی از مهمترین راه ها  برای نزدیک شدن به دموکراسی – بلکه اصلا ً یکی از ارکان اساسی دموکراسی – را عمل نقد می دانند والبته خود براستی دراین کارپیشگام بوده اند.

 

من دراینجا تنها به چند نکته کوتاه اشاره می کنم ، یکی اینکه ایشان هیچگاه از موضع ِ خود و نگرشی که سالها آن را دنبال می کنند بر نگشته بلکه این سخنرانی ها دنباله منطقی و به روزی ست که از دغدغه ها و نگرش های دگراندیشانه ایشان برمی خیزد ،اوسالها درپی جا انداختن این مفهوم بودند که قرائتهای مختلفی ازدین وجود دارد ، اینکه اسلام همان تاریخ اسلام و مسلمانان است و اینکه اسلام ناب و لایتغیر ِ آسمانی نزد آدمیان نیست و انسانها هیچ ندارند مگر فهمی ازآن.

 

سروش سالها کوشیده است تا بگوید که اسلام تنها در فقه خلاصه نمی شود ، اینکه فهم ِ ما ازدین فهمی انسانی ست و تفسیری قطعی و نهایی در این مورد نه اینکه ارائه نشده بلکه قابل ارائه شدن هم نیست همانطور که خود می گوید که : " آخرین نبی آمده است ولی آخرین مفسر( یا تفسیر) نیامده است " و همینطوراین کلام ِ نکته بینانه که هرگاه بخواهید بگویید که مثلا ً تفسیر شما غلط است و این تفسیری که من می گویم تفسیری حقیقی ست درهمان موقع شما تفسیری دیگربر تفاسیر دین افزوده اید .

 

 حال اگر سیر این حرکت را در نظر آورید ، از قبض و بسط گرفته تا سخنرانی های ایشان پیرامون ِ " دينداری معیشت اندیش ، دينداری تجربت اندیش و دينداری معرفت اندیش " تا سلسله گفتارهای ایشان پیرامون " علل ناکامی تاریخی مسلمین " به روشنی دیده می شود که بستری در حال تکامل و زمینه ای در حال فراهم آمدن است که در سایه آن بتوان به مباحث جدی ترومهم تری در عرصه اجتماعی ، دینی و سیاسی پرداخت و مبانی نقد ِ دین ومبادی تحلیل ِ مفاهیم ِ درون دینی را هرچه آماده ترساخت ، که البته در ایران این زمینه ها به سختی در هم گره خورده اند و هیچ یک جدا از دیگری قابل باز بینی و پرداخت نیست .

 

سروش در راه خود گامهای آهسته و صبورانه ای بر می دارد و سالها وقت برای آماده سازی و مطرح نمودن ِ دریچه ها و راه هایی صرف کرده است تا بواسطه آنها ، در ِ نقد ِ درون دینی را به گونه ای بگشاید و نفسی تازه به پیکر ِ خسته دین بدمد.

 

 

 

پانوشت ها :

 

(1)     این سخنرانی ها را می توانید در سایت دکتر سروش که در همین وبلاگ در ستون پیوندها آمده است بدست آورید ( در قسمت سخنرانی ها ، سخنرانی های سال 84 )

 

-------------------------------------     

 


لینک