دترمينيسم تاريخی و نظريات مخالف (۷)   

 

 

نظریات مخالف با دترمینیسم تاریخی

 

جمع بندی :

 

در این سلسله از نوشتارها که در شش فصل ارائه شد ، سعی بر آن بود تا به برخی از نظریاتی که در سیر حرکت خود برخوردی با دترمینیسم داشته و یا سیستم فلسفی آنان به گونه ای  بود که توان مقابله با این نظریه را داشتند به طور اجمالی نظری بیافکنیم و شرحی مختصر از موضع گیری آنان در این زمینه را مطرح کنیم .

 

مسلما ً نظریات و نحله های فکری مختلفی نیز به پشتیبانی ِ دترمینیسم پرداخته اند و از آن دفاع می کنند و لی در اینجا چون هدف مطرح کردن نظریات مخالف بود دیگر به ارائه آنها نپرداختیم و صرفا ً به اشاراتی در نوشتارهای اول و سوم اکتفا شد ، در این نوشتار که آخرین بخش از آن هم هست سعی بر این است که ضمن مرور بر نظریات مطروحه در این سلسله مطالب به چند موضع دیگر نیز اشاراتی کنیم و بحث را به پایان ببریم .

 

-----------------------------------------------------

 

1)     بحث علیت دردید فلسفه های سنتی :

 

در سیستم های معرفت شناسی و هستی شناسی مختلف تجربه گرایان و عقل گرایان ، علیت نقش بسیار مهمی را ایفا می کند ، در فلسفه سنتی ، علیت از یکی از دو اصل بنیادین عقل یعنی " اصل جهت کافی فرع و منشعب می شود. همانطور که می دانید این دو اصل یعنی  " اصل اینهمانی " ( یا هوهویت ) و " اصل جهت کافی " دو پایه و اساس بدیهی و ضروری عقل به حساب آورده می شد که برای عقلی گرایان کاملا ً بدیهی و اعتبار آن مطلق  و علاوه بر فکر، قانون اشیاء و امور واقع نیز به حساب می آمد . از اصل اینهمانی ، دو اصل دیگر ِ " امتناع تناقض " و " طرد شق ثالث " بیرون کشیده می شد و از اصل جهت کافی دو اصل " علیت " و غائیت " .

 

برای اینکه بحث به درازا کشیده نشود به طور خلاصه سه دیدگاه صرفا ً فلسفی رایج نسبت به آنها وجود داشت و از آنجاییکه نظر آنها نسبت به این اصل تکلیف آنان را نیز تا حدودی نسبت به دترمینیسم روشن می کند ، مرورری بر آنها می کنیم . این دیدگاه ها : 1) از نظرگاه عقلی مذهبان ، 2) تجربی مذهبان ،3) فلاسفه انتقادی قابل بررسی است .

 

...............................................

 

1.1)          عقلی مذهبان : آنان این اصول را کاملا ً بدیهی و فطری می دانند ، و از آنجا که معمولا ً سیر فلسفه سنتی ِ آنان به وجود علتی نخستین و یا وجودی متعالی می رسید بنابراین علیت و همینطور دترمینیسم مورد قبول بسیاری از آنان بود .

 

افلاطون وجود نوعی " عقل ریاضی " کلی را ناظر بر جریانات عالم پدیدار می دانست و همه نظمی که در عالم ِ مشاهده وجود دارد و کلا ً همه امور به واسطه انتقال آنها از عالم مثل و صور کلی ِ لایتغیر توسط همین عقل کلی بود که در سرحد این دو عالم قرار داشت ؛ هرچه میدانیم کاملا ً درونی و فطری است و هر یادگیری و آموختنی صرفا ً بیاد آوردن است .

 

دکارت در دیدی مشابه همه آن اصول را فطری می داند و همه چیز را منوط به اراده و خواست خدا می کند و تا آنجا پیش میرود که به یک نوع نسبی گرایی مطلق درباره امور و رابطه آن با خدا می رسد . تمام امورات عالم ، منوط به تصمیمات و خواست خداست .

 

اسپینوزا که اصلا ً تصور اختیار را نوعی توهم می داند که از جهل ما نسبت به امور و واقعیت اعمالمان ناشی می شود و لایب نیتس که همه مدرکات را در مونادها ازلی می داند و بنابراین بر فطری بودن اصول عقلی و فطریات دکارتی به نوعی دیگر صحه می گذارد و نظم عالم را ناشی از هماهنگی ای پیش بنیاد می داند که خدا معین گردانیده است . البته بعد از دکارت با تاکيد برجوهر نفسانی ايدئاليسم راهی ديگری را پیش پا می نهد . 

 

.................................................... 

 

1.1.1)   ایدئالیسم : ایدئالیست ها که دیگر این نوع نگرش را به حد اعلای خود می رسانند و شاید کسی مانند بارکلی بتواند عالم اشیاء فی نفسه و مفاهیم زمان و مکان را توهم و بی معنی بداند ولی درعوض همه چیز در ید قدرت روح فعال قرار می گیرد و درواقع اتفاقی جدیدتر در تحول نظریه مورد نظر ما نمی افتد .

 

شاید این دیدگاه ( ایدئالیسم )  فرود و فرازهای مختلفی داشته باشد ولی چیزی که در آنها گاهی بوضوح عیان می شود ، مطمئنا ً نوعی دترمینیسم است . چنین نظری را در آراء هگل که تاریخ ( وکلا ً امور) را جریان فراشدها و فرایند ضروری و لاجرم سیر دیالکتیکی روح مطلق ( Geist ) می داند می توان یافت و یا درنظر شوپنهاور که تمام جهان و امور را جلوه ای از نمایش ها و بازنمایی های اراده ( یا خواست ) می داند که که بسیار تیره و مصیبت بار نیز هست و اصلا ً هرجه هست هم اوست . ( البته می توان ايدئاليست ها را به واقع تجربی مسلک ناميد چون اکثرا ْ بسيار بر وجه تجربه درونی يا شهود تاکيد دارند و البته دور و تناقضی گاه مطرح می شود که شهود نفس چگونه خواهد بود ؟ ) 

 

.........................................................

 

1.2)          تجربی مذهبان : آنان البته اغلب این اصول را بدیهی و پیشینی نمی دانستند و اگر بعضی از آنها گرفتار نوعی دترمینیسم می شدند به خاطر تعهدی بود که برای اثبات خدای قادرمطلق در خود حس می کردند ، به هرحال هرچه بود ذهن جزصفحه سفید و نانوشته نبود و بقیه همه مستفاد از تجربه . البته گاه صرفا ً تجربه حسی ( درمکتب اصالت حس ) و گاه هر دو تجربه حسی و باطنی ( درمکتب اصالت تجربه ) .

 

لاک نظر علیت را به نوعی می پذیرد ولی در مقابل هیوم آن را با تمام قوا رد می کند و تا جایی پیش می رود که در حضور چیزی به نام " من " نیز شک می کند. استوارت میل تمام این نوع نظریات را توهمی بیش نمی داند زیرا این حالات را عادتی صرف می داند که برای ذهن آدمی گسیختن از آن بسیار مشکل است ولی نه بیش از این . از دید برگسون تنها راه برای رسیدن به نوعی حقیقت چیزی جز" شهود " نیست که صرفا ً در عالم روان رخ می دهد ولی اصول عقلی والبته علیت تنها از تجربه حسی حاصل تواند شد که چنین چیزی ممکن نیست ( به تجربه حسی یافت نمی شود )  پس اعتباری مطلق ندارند.

 

 البته در میان آنان پیروان نظریه " اصالت اجتماع  " نیز بودند که مانند دورکیم همه این اصول عقلانی را عطف به دستاوردهای اجتماعی و اعتبار آنها را کاملا ً نسبی و وابسته به برداشت عامه مردم و هیئت اجتماعی حاکم بر آنان می دانست . دسته ای دیگر البته " تطور گرایان " بودند که به نوعی نظریه مجامع رسیده بودند از به هم آمیختن نظریات داروین وهمکاران وی در مورد تکامل و وراثت با نظریات تجربه گرایانه و اجتماعی . مثلا ً اسپنسر اصول عقلی ( و علیت و کلا ً تمام مواردی شبیه به آن را ) برای جامعه کنونی بدیهی و ضروری می دانست زیرا آنها توسط سیرتکامل و وراثت به نسل کنونی رسیده و اعتبار آنها برای اکنون جامعه بدیهی و مطلق است ولی درعین حال این اصول را برای انسان به طور کلی بدیهی نمی داند و منشأ آن را کاملا ً از نظرگاه تجربی می نگرد .

 

............................................................

 

1.3)          فلسفه انتقادی : مسیری میانه را این فیلسوفان پیمودند که بزرگ آنان کانت بود و تمام اصول را صرفا ً قوانینی می دانست که برای فاعل شناسا و حوزه فاهمه او صادق است نه بر اشیاء و امور خارجی .

 

در نظر کانت جهان اشیاء فی نفسه غیر قابل دسترسی است و این به علت حدودی است که بر قوای شناختی انسان حاکم است ، ولی در عقل عملی این حدود به صرف قوه عمل عقلی پاره می شود . در عقل عملی او لازمه اصل مطلق اخلاقی خود را وجود اختیار می داند .

 

--------------------------------------------------------------

 

2)     دترمینیسم نزد تحصلی مذهبان ( پوزیتیویست ها ) :

 

 

 البته همانطور که میدانید تحصلی مذهبان ( و فیلسوفان اولیه علم )  از آگوست کنت و بیکن  گرفته تا حلقه وین که به پیروی از کارهای راسل و ویتگنشتاین متقدم پرقدرت ترین پوزیتیویسم ( پوزیتیویسم منطقی ) را بنیان نهاده بودند ، نه اموری مانند دترمینیسم بلکه هر بحث متافیزیکی را از هر نوع بی معنی دانستند و این به خاطر مساوی گرفتن معناداری با تحقیق پذیر بودن هر گزاره یا نظریه ای بود که دایعه معناداری داشت . البته آنان خودشان را در دوری انداختند که نتوانستند از آن رهایی یابند ( حکم خودشان معنادار نبود و ناخواسته برخی احکامشان متافیزیکی شد و برخی احکام ِ از نظر آنها بی معنی می توانستند از تحقیق پذیری علی الاصول سربلند بیرون بیایند و ... ) و با حملاتی که از دیگر نحله های زیر سوال رفته به آنها شد و همینطور مطرح شدن نگرش های نوین ( مانند ایرادات کواین و پوپر بر آنها ) و تغییر رای ویتگنشتاین متقدم  تقریبا ً از پای در آمدند .

 

--------------------------------------------------------------

 

3)     نظریات نوین فیزیکی قرن بیستم :

 

 

 مهم ترین تحولات ( البته به طور کلی ) از ارائه تز فیزیک نسبیتی توسط انیشتین شروع شد که بسیاری از پیش فرضهای مسلم ، در دید فیلسوفان ِ تا آن زمان را فرو ریخت . همین بیان نسبیت فضا و زمان کافی بود تا بسیاری از پندارهای آنان دستخوش آشفتگی شود و بدتر از آن پیگیری فیزیک کوانتومی توسط  پلانک بود که نتیجتا ً به ارائه تزعدم قطعیت هایزنبرگ شد . فیزیک کوانتومی در آن زمان و دستاوردهای بزرگ آن بیشترازهرحرکت دیگری در علوم متداول باعث حیرت و شگفتی شده بود . حالا اینکه واقعا ً این نظریات فیزیکی می توانند مفاهیم و نظریات متافیزیکی ای مانند دترمینیسم را زیر سوال ببرند یا نه کاملا ً قابل بحث جدی است ولی مطمئنا ً چون در تغییر نگرش ما نسبت به جهان اطراف خود مؤثرند بنابراین گاهی می توانند دارای شأن هستی شناسانه باشند . البته آنطور که تقریبا ً مورد توافق اهل علم است مفهوم علیت را ( حال نه به معنای حداکثری و تماما ً متافیزیکی خود ) به نوعی پذیرفته اند زیرا فیزیک کوانتومی پا بر دوش نظریات قدیمی تردر همین حوزه است ، و در ضمن چیزی که آن هم مورد توافق همه دانشمندان است این است که هیچ یک از این قوانین ، قوانینی قطعی و لاجرم و غیر قابل تغییری نیستند تا آنجا که فیلسوفان علمی  نظیر کواین حتی امکان دگرگونی را تا حوزه هایی نظیر ریاضیات و منطق هم کاملا ً ممکن می دانند و به هیچ نوع رئالیسم علمی معتقد نیستند . ( بحث علیت و گاه تحت عنوان رابطه علی مناسب مورد قبول بسیاری از فیلسوفان ذهن معاصر نظیر پاتنم ، کریپکی ، دنت و ... است ونقش مهمی را در نظریات آنان درمورد رابطه حالات ذهنی( و معناداری )  با جهان خارج بازی می کند )

 

---------------------------------------------------------------

 

کلام آخر :

 

من خود به این معتقدم که ( همانطوریکه در نوشتار اول نیز شرح دادم ) دترمینیسم نیز مانند دیگر نظریات هستی شناسانه حداقل دارای خاصیتی به نام { آری / نه }  است و در قدم اول کسی که قبول می کند دترمینیسم را به عنوان نظرگاه هستی شناسانه خود بر گزیند راه را برای ورود فرعیات و انشعابات و اِعمال قدرت این نظر در تمام شئونات و رخنه های مختلف زندگی خویش کاملا ً گشوده است و کسی که نه ، پس دترمینیسمی برای او مطرح نخواهد شد ، این یک خاصیت اساسی نظریات جهانشناختی یا هستی شناسانه است که زاویه دید انسان را برای دیدن و تبیین و توضیح جهان تعیین می کند . نظرگاه الهی ، تمام عرصه های زندگی شما و سیر وقوع امور و توجیه آنها را الهی می کند ، دترمینیسم تمام آن را تحت جبر تاریخی و زمانی و مکانی و علی خود در می آورد .

 

پس هر چه نباشد این مسلم است که دترمینیسم ( تعین گرایی) با  نظرگاه عدم تعین ( Indeterminism ) با هم در یک مرتبه و یک قدرت هستند و لااقل یکی بر دیگری امتیاز یا رجحانی ندارد .

 

----------------------------------------------

 

 پایان

----------------------------------------------

 

 


لینک
   دترمينيسم تاريخی و نظريات مخالف (۶)   

 

 

دیوید هیوم

 

 

قرار بود نظر هیوم  پیرامون دترمینیسم و نقد و بررسی ِ گسترده ای که او در این زمینه انجام داده بود را ، به عنوان فصل آخر مروری بر نظریات مخالف با دترمینیسم بیاورم ، ولی چند مسئله مهم مرا تحریک کرد که هیوم را نیز مانند دیگر نوشته ها به صورت نوشتارهای پیوسته بیاورم و در همین حین مروری تطبیقی هرچند اجمالی با دیگر فلاسفه و نحله های فلسفی انجام شود .

 

یکی از مسائل مهم در مورد هیوم ، تاثیر فراوان این فیلسوف بر فیلسوفان بعد از خود و همچنین در شکل گیری فلسفه های بعد از اوست که کمتر فیلسوفی اینگونه عمیقا ً تاثیرگذار بوده است و موضوع بعدی عمق و اهمیت نظریاتی ست که هیوم در زمان خود مطرح کرده است که هنوز هم بعد از گذشت حدود 300 سال از زندگی او مورد توجه کامل است .

 

سعی من در این است که بعد از آوردن نظر هیوم  پیرامون دترمینیسم و نقد او بر روابط ضروری علّی و جمع بندی  و پایان دادن به بحث دترمینیسم در نوشتار بعدی ، به بررسی تطبیقی اجمالی میان اندیشه های او و دیگرفیلسوفان اخیر پرداخته  و نزدیکی های بسیار زیاد و تاثیرات فراوانی که او بر فیلسوفانی نظیر پوپر، کواین و حتی  ویتگنشتاین  و پوزیتیویستها داشته است را مورد توجه قرار دهم.

 

هیوم از نظرگاه های متفاوتی می تواند قابل بررسی موردی ما واقع شود ، مثلا ً شما می توانید مشابهت های هیوم و پوپر را بر نقد ِ بر استقراء گرایی و دترمینیسم  ببینید و یا در جایی که هیوم در نقد رئالیسم علمی سخن می گوید به نقد کواین بر رئالیسم علمی نزدیک است و یا در موردی که از گریزناپذیری انسان از تصمیم و ماهیت انتخاب و یا از اجبار بر فرض گرفتن بسیاری چیزها – که در مورد آنها می توان شکاک کامل بود –  در زندگی روزمره صحبت می کند ، خیلی نزدیک به ویتگنشتاین در اواخر عمرخود می شود و البته چنین است بحثهایی که در مورد اذهان دیگر و روانشناسی دارد .

 

پس فعلا ً به بحث دترمینیسم و نقد هیوم بر آن می پردازیم تا این سلسله از نوشتارها سامان بگیرند و بتوان به یک جمع بندی رسید ، زیرا بحث دترمینیسم بدون مطرح کردن آراء هیوم هیچگاه کامل نمی شود .

 

---------------------------------------------------------------------

 

 

نظریات مخالف با دترمینیسم تاریخی

 

 

1)  هیوم و دترمینیسم

 

هیوم اولین کتاب خود را به نام" رساله درباره طبیعت انسان "  در سنین جوانی نوشت و از آنجا که با اقبالی مواجه نشد در دو کتاب دیگر سعی در ساده تر کردن  و قابل فهم شدن آن برای عموم  کرد و حاصل این تلاش کتابهای " تحقیق درباره فاهمه انسان " و " تحقیق در مبادی اخلاق " بود ، ولی فرق چندانی نکرد و این دو نیز مانند اولی مرود توجه قرارنگرفتند .

 

آنچه که در این سه کتاب از محورهای اصلی بررسی هیوم به شمار می رود ، علیت است .

 

به طور خلاصه ، هیوم با تاکید فراوان می گوید که به صرف وارسی چیزی ممکن نیست بدانیم که آن چیز چه آثار یا معلولهایی می تواند ایجاد کند ، و تنها در نتیجه تجربه است که ممکن است پیامدهای آن را بشود تعیین کرد .

 

ما در بیان علت چیزی پاسخی می دهیم تقریبا ً به این شکل که مثلا ً " توپ به زمین خورد و بالا رفت " و یا اگر بخواهیم دقیق تر جواب دهیم " هر توپی که  بتواند به زمین بخورد ، سپس می تواند بالا رود " و یا احتمالا ً می گوییم " بین برخورد توپ به زمین و بالا رفتن آن رابطه ای ضروری وجود دارد " ، ولی چرا چنین جملاتی گفته می شود ؟ چه فرقی میان من که می دانم توپ پس از برخورد با زمین بالا می رود و کودکی که اولین بار است با تعجب این پدیده را می نگرد وجود دارد ؟

 

هیوم دلیل اینگونه تبیین کردن پدیده ای مانند مثال بالا را توسط من  تنها در تعدد و بسیاری مشاهداتی همانند تجربه برخورد توپ و بالا رفتن آن می داند و می گوید میان ایندو حادثه یعنی برخورد توپ با زمین و بالا رفتن آن " اقتران دائم " وجود دارد .

 

اما هیوم می گوید چرا ما الفاظی مانند ضرورت را به کار می بریم ، وقتی که در مشاهدات خویش هیچ چیزی یقینی و لااقل قابل تجربه به نام ضرورت را تجربه نکرده ایم ؟  پس تصور رابطه ضروری اگر هرگز مستقیما ً مورد مشاهده قرار نگرفته از کجا آمده ؟

 

هیوم پاسخ می دهد که مشاهده ترتیب و توالی یکسان رویدادها به دفعات بیشمار ، هیچ چیزی را که در اولین تجربه خود مشاهده نکرده باشیم نمایان و به نتیجه تجربیات ما اضافه نمی کند ، ولی به نحو مخصوصی در کارکرد ذهن ما تاثیر می گذارد و در ما این عادت را ایجاد می کند که وقتی توپی به زمین خورد ، منتظر بلند شدن و بالا رفتن آن باشیم .

 

تجربه ما این عادت ذهنی را ایجاد می کند و تصور ما از رابطه ضروری ناشی از آگاهی ما از این عادت است .

 

وقتی ما به طور جدی چیزی به نام رابطه علی را مورد توجه و بررسی قرار می دهیم می بینیم که نه چیزی ست که هرگز مشاهده کرده باشیم و نه چیزی ست که بتوان مشاهده اش کرد ، توالی و اتفاق و تعاقب حوادث مشخصی در پی هم ما را به این می رساند که رابطه ای  ناگزیر و ضروری بین این رویدادهاست در صورتی که اصولا ً ما چنین چیزی را تجربه نکرده ایم بلکه تنها بسیار زیاد این حوادث را به دنبال هم دیده ایم ، ولی هیچگونه تضمینی وجود ندارد که این حوادث در دفعه بعدی دنبال کننده هم باشند .

 

 مثلا ً فرض کنید هربار که شما عطسه می کنید دوستتان سرفه می کند ، اما این دلیل نمی شود که بگوید عطسه او علت سرفه های من است ، و این دو حادثه رابطه علت و معلولی دارند ، چنین حادثه ای تنها اتفاقی ست ، ولی چیزی مانند برخورد توپ با زمین و بلند شدن آن چه تفاوتی با مثال اخیر دارد ؟ آیا تنها چیزی بیشتر از تجربه های بسیار زیاد آن در زمانهای گوناگون است ، ولی این چه چیزی را به طور ضروری ایجاب می کند ؟ هیوم پاسخ می دهد : هیچ چیز را .

 

احتمال یا درصد بالای رویداد دو حادثه با هم  نیز کمکی به ما نمی کند زیرا تنها احتمال وقوع و باهمبودگی دو حادثه را بیان می کند و هیچ حکم ضروری نمی دهد ، بنابراین نقد هیوم همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند .  

 

هیوم همچنین اصل یکنواختی طبیعت را نیز به همین گونه رد می کند و آن را نیز بدین معنا می داند که یعنی همیشه در طبیعت چیزی باعث و علت چیز دیگری می شود ، پس صورت مسئله تغیری نمی کند ؛ کسی که می خواهد روابطه علت و معلولی را توسط اصل یکنواختی طبیعت تبیین کند در واقع به دورمی افتد و چیزی را که می خواهد اثبات کند مسلم فرض کرده است .

 

دلایلی که هیوم می آورد دلایلی قوی ای است و بسیاری هنوز نتوانسته اند جواب هایی درخور ِ نقد او بدهند ، به خصوص که نظریات فیزیکی جدیتر ِ بعد از او عدم ثبوت و قطعیت قوانین علمی را در زمانهای آینده و احتمال همیشگی تغییر و دگرگونی قوانین علمی را مطرح ساختند و این یافته ها البته  نظر هیوم را بیشتر تقویت کرد .

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

اگر ما هیچ رابطه ضروری میان حوادث گذشته با حال و حال با آینده نداریم ، بنابراین تکلیف دترمینیسم هم روشن می شود ، زیرا استواری دترمینیسم بیشتر بر همین رابطه علت و معلولی و البته ضرورت وجود چنین رابطه ای میان حوادث و رویدادها ست  ، بنابراین تا از پس ِ پاسخ دادن به این استدلال ِ علیه خود بر نیاید – به جز بعضی از شرایط محدودکننده تصمیم گیری انسان مانند افق های تولد و زندگی و محیط اجتماعی وشرایط اغلب هرمنوتیکی جاری و غیرو ( که جای خود قابل بحث و بررسی است ) – پشتوانه محکمی نخواهد داشت .

 

این البته مروری خلاصه بر نقدی بود که دیوید هیوم بر دترمینیسم رانده بود ، و همچنین سعی می شود در نوشتار بعدی به جمع بندی مبحث دترمینیسم بپردازیم .

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------------------------------

 


لینک
   دترمينيسم تاريخی و نظريات مخالف (۵)   

 

نظریات مخالف با دترمینیسم تاریخی

 

1)  پراگماتیسم و دترمینیسم

 

در این بخش خصوصا ً به مروری بر آراء پراگماتیست ِ معروف " ویلیام جیمز"(1) می پردازیم .

 

پراگماتیست ها با دترمینیسم رابطه خوشی ندارند و آن از جهت ارائه چند نظر عمدتا ً اخلاقی ِ معروف علیه جبرگرایی ست که از جمله مطرح کنندگان آن ویلیام جیمز است .

 

بر بعضی از آنها می توان نقدهایی نسبتا ً جدی وارد کرد ولی در کل نظرات مخالف قوی ای را مقابل دترمینیسم می نهند که توانسته آن را تا حدی تضعیف کند .

 

..........................................................

 

5.1) ویلیام جیمز و پراگماتیسم

 

پراگماتیسم نحله ای فلسفی ست که نام دهنده آن پیرس (2) است واز رواج دهندگان مهم آن ویلیام جیمز .

 

پیرس پیرامون معنا و حقیقت نظراتی متفاوت داشت : از نظر پیرس ، پراگماتیسم یک نظریه معنا ست که با رویه های کار دانشمند آزمایشگاهی از یک سنخ است ، برای پیرس معنای هر بیانی به وسیله مجموعه نتایج  تحقیق پذیر ِ آن معین می شود .

 

تعاریف پیرس از حقیقت واز معنا به رویه های همگانی وابسته بود ، اما تعریف جیمز چه از حقیقت و چه از معنا ، جنبه بسیار ذهنیتر و شخصیتری داشت .

 

جیمز نیز مانند پیرس ، معنای یک بیان را به نتایج آن مرتبط می نمود ، زیرا در کلیه صور پراگماتیسم ، معنا و حقیقت بیشتر در آینده قرار دارند تا در گذشته ؛ اما نتایجی که جیمز در جستجوی معنی بدانها بازگشت ، بیشتر شخصی بودند تا اجتماعی و خصوصی بودند تا عمومی .

 

" معنای یک بیان برای من باید در نتایج عملی آن در تجربه عملی آینده من جستجو شود " به عبارتی دیگر به زعم جیمز ، معنی را باید درسیلان پیوسته جریان آگاهی هرشخص جستجو کرد .

 

معنای یک بیان استفاده ای است که از آن به من میرسد و نیزدرمورد حقیقت ، یک بیان حقیقی بیانی ست که مرا در تجربه آینده ام به نیل به نتایجی که پیش بینی کرده ام هدایت کند و در نتیجه انتظارات مرا برآورده سازد .

 

جیمز در جمع بندی نهایی خود از " مفهوم حقیقت " اظهار می دارد که در طرز تفکر ما ، حقیقی همان مصلحتی ست ؛ او همچنین به " سعادت اکثر" که بر گرفته از مکتب منفعت گرایان (3) است نیز معتقد است یعنی : آن روال خوب است ، یا باید انتخاب شود که پاسخگوی بیشترین نیازهای بیشترین افراد باشد  . (4)

 

به طور خلاصه پراگماتیسم یا همان عمل گرایی به اعمال ، بیشتر از خواستها و به نتایج آنها بیشتر از نیات انجام دهنده های آنها اهمیت قائل است ، همچنین همانطور که دیدیم در قسمت هایی از فلسفه خود به سودگرایان  یا منفعت گرایان نزدیک می شود ، و این نزدیک شدن گاهی نتیجه منطقی سیر فلسفی او به نظر می رسد .

 

عمل و نتیجه آن نقش بسیار مهمی را در این مکتب فلسفی ایفا می کند ، هرچند که نقدهای زیادی نیز به آنها وارد آمد ولی با این وجود تاثیرات بسیار زیادی را بر فیلسوفان و فلسفه های بعد از خود به خصوص در فلسفه سیاسی گذاشت و تا آنجا که حتی دامنه آن تا فلسفه علم نیز کشیده شد .

 

------------------------------------------------

 

5.2) ایرادات پراگماتیسم به دترمینیسم

 

همانطور که در ابتدای بحث بیان شد ، پراگماتیست ها با وارد کردن چند نقد ِ عمدتا ً اخلاقی ایراداتی جدی را بر دترمینیسم وارد کردند .

 

همانگونه که از روند و سیر مطالب ارائه شده در این مکتب برمی آید ، جهت گیری نقدهای آنها نیز بیشتر براعمال انسانی و نتیجه های آن متکی ست ، به عنوان مثال یکی از آن نقدها بدین مضمون است که : اگر دترمینیسم واقعاً جاری و درست است پس کیفر و مجازات کردن انسانها به واسطه اعمالشان کاری نادرست و اشتباه است ، زیرا اگر دترمینیسم درست باشد پس شخص مجرم راهی جز ارتکاب جرم نداشته و تمام شرایط و گذشته او ، او را مجبور به انجام این کار کرده اند و در واقع به نظر می رسد که چنین عملی نتیجه ( منطقی و لاجرم ) آنهاست .

 

ایراد دیگر نیز شکلی مشابه دارد بدینگونه که : اگر دترمینیسم درست است پس هرچه هست باید مورد پذیرش همگان باشد و دیگر بحث و حرفی پیرامون آن نباشد در حالیکه ما با قدرتی زیاد به دنبال اثبات و استدلال آوردن  پیرامون حقانیت سخنان خود یا رد ادعاهای دیگران هستیم ، در صورتی که با قبول دترمینیسم دیگر محلی برای دلیل آوردن یا مجادله و مباحثه نباید باقی بماند .

 

و نوع دیگری از ایرادات آنها دوباره همان طریق را می پیماید و آن چنین است که حالاتی مانند پشیمانی یا افسوس ، با قبول دترمینیسم نباید رخ دهد ، زیرا کسی که راه دیگری جز آنچه کرده برایش وجود ندارد دیگر پشیمان شدن یا افسوس توجیهی عقلانی ندارد ؛ چنین حالاتی هنگام اشتباه و غفلت در انتخاب یا بی توجهی به بعضی شرایط پیش رو اتفاق می افتند در صورتی که با قبول دترمینیسم دلیلی برای افسوس وجود ندارد .

 

به طور خلاصه پراگماتیست ها وجود آزادی های انسان و ترک دترمینیسم را لازمه درست بودن ِ بسیاری از نظرات مهم اخلاقی می دانند که با قبول دترمینیسم دیگر توجیهی برای وجود آنها نداریم .  

 

 

 

البته به واقع این ایرادات نمی توانند ضربات کاری را بر دترمینیسم  وارد سازند ، گاهی اوقات احساس می کنم که این نوع پشیمانی ها و افسوس ها و یا دلیل آوردنها و تمام موضوعاتی که پراگماتیست ها بر آنها تاکید میکنند ، می تواند تنها تلاش ِ انسان برای رسیدن به آرزوها و آمال خود باشد که چون هیچگاه آنگونه که می خواهد به آنها نمی رسد ، همیشه در افسوس است و به نوعی سعی در توجیه ناکامی های خود دارد و فکر نکنم بتوان انسانی را یافت که با فراغت بال به تمام آرزوهای خود رسیده باشد و دیگر افسوسی نخورد ، البته این نظر متاسفانه به نفع دترمینیست ها تمام می شود ، هرچند که این کلمات صرفا ً برآمده از نوعی احساس لحظه ای بود که در هنگام نوشتن این سطرها به من دست داد و البته هیچ دلیلی نیز برای آنها ندارم .

 

 

پانوشت ها :

 

 

(1)      William James (1842 - 1910) فیلسوف و روانشناس آمریکایی و از پایه گذاران مکتب پراگماتیسم. او استاد دانشگاه هاروارد بود و از کتابهای او می توان به : اصول روانشناسی ( 1890) ، انواع سیر باطنی ( 1902 ) ، و پراگماتیسم (1907) اشاره کرد .

(2)     Charles Sanders Peirce (1839- 1914) فیزیکدان و ریاضیدان و منطق دان آمریکایی که بنیان گذار مکتب پراگماتیسم بود.

(3)     Utilitarianism که به نامهای منفعت گرایی ، فلسفه سودجویی ، سودگرایی ، فایده گرایی و کاربرد گرایی نیز معروف است که به طور خلاصه اعتقاد به این است که نیکی و بدی هر چیزی وابسته به درجه سودمندی آن برای عامه مردم است یا معیار سنجش همه چیز حداکثر خوبی و فایده برای حداکثر مردم است.

(4)     پاره هایی از این نوشته برگرفته از کتاب : پراگماتیسم ، نوشته : ویلیام جیمز ، ترجمه : عبدالکریم رشیدیان از انتشارات علمی و فرهنگی ست .

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 


لینک