ميان نوشت (۱)   

 

 

میان نوشت :

 

هر نوع حکم به عدم متافیزیک ، خود حکمی متافیزیکی است.

 

و به همین دلیل ساده است که تلاش کسانی که جهدی در بیرون راندن متافیزیک از سیستم های فلسفی خود داشته اند به نتیجه ای  تام نرسید .

 

این دور دوری بسیار قوی است به طوری که حتی حکم به متافیزیک را نیز شامل می شود ، یعنی حکم به وجود متافیزیک را نیز اصولا ً نباید بتوان توسط متافیزیک موجه کرد ، به عبارتی دیگر یا وجود متافیزیک توسط خود ِ متافیزیک توجیه می شود که یک دور تسلسلی است و یا نه ، که در اینصورت کدام سیستم و دستگاه فلسفی ( قدرتمندتر از متافیزیک ) میتواند حکم به وجود متافیزیک کند ؟

 

دوری مشابه را تقریبا ً بسیاری از مکاتب فلسفی می خورند ، از شکاکان گرفته تا تجربه گرایان و ایدئالیست ها و از عقلی مذهبان تا پدیدارشناسان و پراگماتسیت ها و ... .

 

در واقع مشکل اینجا است که هر فلسفه ای باید خودش را در نظر آورد ، یعنی باید بتواند خودش را توسط احکام و اصول خود توجیه کند .

 

--------------------------

دوری قدیمی ) سقراط : برای نفلسفیدن هم باید فلسفید .

------------------------------------------------------

 


لینک
   Moore (2   

..................................................................................... 

 

2)   استدلال مور علیه ایدئالیسم و شک گرایی

 

همانطور که در مقدمه بحث اشاره شد مور یکی از پیشروان " دفاع از شعورعامه "(1) بود که توسط آن به مقابله با ایدئالیست ها و شکاکان پرداخت . او دشمن سرسخت همه اشکال مابعدالطبیعی بود که حقایق پذیرفته شده فهم عرفی را متزلزل می کردند . مور و راسل در سعی ای مشترک در پی ابطال نظریه های دو ایدئالیست انگلیسی یعنی " برادلی "  ( در حوزه آکسفورد ) و "جی . ام . مک تگرت"(2) ( در حوزه کمبریج ) بودند .

 

نوشته های متاخر مور در " چهار رساله " او تحت عنوان " درباره شک گرایی درمورد حواس " گردآوری شده که دو رساله نخست از آنها یعنی " یقین " و " چهار شکل شک گرایی " در حمله به شک گرایی است و سومی یعنی " برهان جهان خارج "  در مقابله با ایدئالیسم است و چهارمین مقاله او " دفاع از شعور عامه "(3) است ، که درباره هر دو نحله شک گرایی و ایدئالیسم به بحث می پردازد . در واقع همانطور که خواهید دید استدلالات او را نمی توان دلایلی فلسفی به معنای رایج آن دانست .

 

سوالی که مور در ابتدا مطرح می کند چنین است که : چگونه ممکن است معتقد باشم که یقینی بودن اینکه دو دست دارم کمتر از اعتبار همه براهین فلسفی است که برای ابطال آن ( از طریق برهانهای ایدئالیست ها و شکاکان ) اقامه شده است ؟

 

او در مقابل شکاکان می گوید : بسیاری از انسانها به یقین می دانند که بسیاری از گزاره ها صادقند و هرنوع توضیح یا بحث پیرامون آنها را توضیح واضحات بدیهی وبدیهی گویی صِرف می دانند و چون شک گرایی منکر قابل حصول بودن معرفت و یقین برای انسانها است ( در صورتیکه این موضوعات نزد مردم بدیهی است )  بنابراین شک گرایی نه تنها رد می شود بلکه اصولا ً بی معنی است .

 

او همچنین در مقابل ایدئالیسم نیز استدلالی مشابه می آورد و می گوید که : بسیاری از بدیهی گوییها حاکی از وجود عینهای مادی و واقعیت زمان و مکان هستند ، پس ادعای ایدئالیسم نیز رد می شود که می گوید صحبت درمورد چیزهایی مانند ماده و زمان و مکان بی معنی است.

او در ادامه دلایل دیگری نیز ذکر می کند مانند اینکه :

 

دلیلی ندارد فرض کنیم که هر واقعیت فیزیکی ، به صورت منطقی یا به طور علٌی ، وابسته به واقعیتی ذهنی است ( زیرا اصولا همسو با یا بدیهی برای فهم عامه و عقل سلیم نیست )  و در ادامه در مقابل ایدئالیست ها ( به خصوص بارکلی ) می گوید : دلیلی ندارد فرض کنیم همه چیزها را خدا آفریده است و همچنین دلیلی ندارد فرض کنیم خدایی هست و پس از مرگ جسمانی همچنان وجود خواهیم داشت و آگاه خواهیم بود . او بر اساس صادق دانستن  شعورعامه استدلال می کند که هیچ گزاره دینی بخشی از دیدگاه شعورعامه در مورد جهان نیست یا به عبارتی این گزاره ها یک بدیهی گویی نیستند .

 

بنابراین او میان گزاره هایی که با یقین می داند و آنچه " تحلیل صحیح " آن می گذارد تمایز قائل می شود .

 

او از آنجا که یک تجربه گراست می گوید :  گزاره همیشه درباره یک داده حسی(4) است ؛  بنابراین او میان یک شئ فیزیکی مثل یک دست و یک داده حسی تمایزی قائل می شود ، سپس در مورد داده حسی می گوید که : مسلما ً درهنگام دیدن دست خود ، ما مستقیما ً کل دست خود را نمی بینیم ، اما مستقیما ً چیزی مربوط به آن را در می یابیم و این همان داده حسی یا به عبارت دیگر هستنده ای است که مستقیما ً دریافت می شود .

 

او می گوید در مورد گزاره « این یک دست است »  تنها سه تحلیل وجود دارد :

 

1) واقع گرایی مستقیم یا اینکه داده های حسی با بخشی از رویه ( یا سطح ) شئ  فیزیکی اینهمان هستند ، 2) واقع گرایی بازنمودی یا این حکم که داده های حسی نه تنها غیر از هر بخشی از سطح شئ است بلکه بازنمود عین فیزیکی است و 3 ) پدیده گرایی که شئ فیزیکی را فقط مجموعه ای از داده های حسی بالفعل یا ممکن می داند .

 

 او هر سه این تحلیل ها را دارای ایرادات جدی می داند و می گوید نمی توان یکی از آنها را بر بقیه ترجیح داد ( در واقع هرسه ، تحلیل هایی را نه کامل و دارای تمامیت ولی تا حدی روشنگر ارائه می دهند ) . او در قسمتی دیگر از رساله خود این نتیجه را از گفته های بالا می گیرد که او درباره حقیقت گزاره هایی از قبیل « این یک دست است » یا « این یک میز است » هیچ تردیدی ندارد اما شدیدترین تردید را درباره تحلیل صحیح آنها دارد .

 

او در " دفاع از شعور معمولی " دوباره بر ضد ایدئالیستها و شکاکان دلیل می آورد . او این کار را در دو بخش به انجام میرساند که بازتاب وسیعی در حوزه فلسفی آن زمان دربر داشت.

 

 در بخش اول او یک سری از گزاره ها را معرفی می کند و می گوید که در مورد هر یک از آنها به یقین می داند که صادقند و در بخش دوم یک تک گزاره معرفی می کند که می گوید در مورد آن نیز با یقین می داند که صادق است . او در بخش اول دو نوع از گزاره ها را لیست می کند که قسمتی از آنها اشاره به " بدن او" دارند و قسمتی دیگر اشاره به " ذهن او " ( یا خود او ) . برای مثال درباره بدن خود می گوید که : " یک جسم انسانی زنده اکنون هست که بدن من است . این بدن من در زمانی معین در گذشته زاده شده و در ابتدا کوچک تر از حالا بوده و ... "  ، و یا در مورد خود یا ذهن خودش می گوید : " من یک انسانم ، و تجربه های متفاوتی را کسب کرده ام ،  دریافت هایی حسی داشته ام ، فکر کرده ام و ... " .

 

در مورد بخش دوم او این گزاره ها را در غالب یک گزاره بدین مضمون بیان میکند :" هر یک از ما می داند که بدنی دارد ، تجربه هایی دارد و در زمانی معین بدنیا آمده و ... " . همانطور که گفته شد مور این دسته گزاره ها را نیز مانند گزاره های دسته اول کاملا ً بدیهی می داند یعنی او به یقین می داند که دیگران هم گزاره هایی را در مورد خودشان به یقین می دانند .

 

او از طرح این گزاره ها و بحث پیرامون آنها به این نتیجه میرسد که اندوخته مشترکی از دانش وجود دارد که بسیاری از آدمیان صاحب آنند و درواقع استدلال های او در مقابل ایدئالیستها و شکاکان ، استلزام هایی است که مور از این گزاره ها و یا به عبارتی دیگر از اینکه چنین دیدگاه شعورعامه ای وجود دارد  بیرون می کشد .

 

در نهایت او می گوید که ایدئالیسم تنها نادرست است نه متناقض ولی شک گرایی متناقض است . او می گوید که چون گزاره های بخش اول و تک گزاره بخش دوم درست است پس این نظر ایدئالیسم مطلق را که می گوید تنها یک گزاره در کل صادق است و آن عبارت است از تمامیت هر آنچه هست ، رد می کند چون ایدئالیست ها گزاره های منفرد را تنها دارای صدق جزئی می دانند نه صدق کامل در حالیکه مور ادعا می کند که تمام گزاره های بخش اول کلا ً صادقند .

 

ولی مور درباره شک گراها می گوید که چنین فیلسوفانی درواقع می گویند همان چیزی را به یقین می دانند  که اعلام می کنند هیچ انسانی آن را به یقین ندانسته است که این ادعا خودشکن ( یا نقض غرض(5) ) است یا به عبارتی شکاکان این ادعا را که هیچ کسی هیچ معرفتی یقینی نمی تواند بدست آورد  را با یقین کامل می گویند و اگر این ادعای آنها درست باشد پس خود ادعای آنها نادرست می شود ( مانند آن پارادکس قدیمی همه کرتی های دروغ می گویند ) .

 

البته برادعاهای مور نقدهای بسیاری نیز وارد شد . که از ایدئالیستها گرفته تا شکاکان هر یک به نحوی برای دفاع از خود در برابر او جبهه گرفتند و عده ای حتی استدلالات مور را دلایل فلسفی نمی دانند ، ولی شاید از کوبنده ترین حمله ها ، نقد ویتگنشتاین بر مور بود که درقسمتی از کتاب " درباب یقین " به آن می پردازد .

 

ویتگنشتاین به مور یادآوری می کند موضوعی که در اینجا مطرح است مشکل دیدن صرف دست ها و یا ندیدن آنها نیست زیرا ایدئالیستها و شکاکان نیز آنها را می بینند بلکه ادعای آنها این است که چه برهان و دلیلی براستی یقینی ، صادق و موجه برای اثبات جهان خارج قابل ارائه است ؟ ، البته مسلما ً ویتگنشتاین به هیچوجه ایدئالیست یا شکاک نبود و در دو کتاب خود یعنی " پژوهشهای فلسفی " و " درباب یقین " بر اساس نظریه  بازی های زبانی  تکلیف اینگونه پیچیدگی ها و معضلات فلسفی را روشن می کند .

 

-----------------------------------------

 

پانوشت ها :

(1)     رجوع و استناد به فهم و شعور عامه همیشه یکی از ابزارهای در دست تجربه گراها و بخصوص رئالیستها بوده است که در این حال به آشکارا و بدیهی بودن احکام عقل سلیم ( یا شعور عامه )  و همینطور غیر قابل خدشه دانستن باورهای بدیهی ( و همانگویانه ) عامه تاکید فراوان می رود .  

(2)     J. M. E. MacTaggart  (1925-1866 ) فیلسوف ایدئالیست انگلیسی و از پیروان هگل.

(3)     G. E. Moore, ‘A Defence of Common Sense’  یا « دفاعی از عقل سلیم » مقاله ای مشهور از مور که تاثیرات بسیار گسترده و عمیقی را بر فلسفه و فلاسفه آن زمان داشت .

(4)     Sense Data: داده حسی ( یا ورودیهای حسی ) که به نظر راسل و مور موضوعاتی اساسی هستند که در مورد یافتن پروسه شناخت تجربه گرایانه  باید مورد تحلیل قرار بگیرند . داده های حسی نوع پیشرفته تر و بیشتر مورد بررسی قرار گرفته شده ارتسامات یا انطباعات حسی ( Impression ) هیوم هستند که با کمرنگ شدن آنها ( کاستی ِ روشنی و وضوحشان ) به تصورات بدل می شوند . 

(5)     Self-defeating

 

------------------------------

 


لینک
   Moore (1   

 

 

 

 

جی . ائی . مور ( G. E. Moore )

 

-------------------------------------------------

 

مقدمه :

 

جرج ادوارد موراز فیلسوفان به نام انگلیسی است که در 1873 به دنیا آمد و در سال 1958 درگذشت . شهرت زیاد او به خاطر کارهایی است که بخصوص در زمینه اخلاق و معرفت شناسی انجام داده است . یکی از کتاب های ( بلکه معروفترین اثر ) او " اصول اخلاق "(1) است که در آن ، پیرامون این حوزه  بازنگری ها و مباحث چالش برانگیز زیادی را مطرح کرده است .

 

از برجسته ترین کارهای او در این حوزه ها می توان به بسط و تکمیل پروژه اخلاق طبیعت گرایانه ودفاع از رئالیسم اخلاقی و همچنین بررسی موشکافانه پیرامون مساله ای که او آن را" مغالطه طبیعت گرایانه " نامید اشاره کرد . او در مقاله معروف خود به نام " برضد ایدئالیسم " استدلالاتی را علیه ایدئالیسم ارائه می دهد و همچنین در کتاب " چهار رساله " که شامل فعالیت های متاخر او بود حمله های مشابه ای را علیه ایدئالیست ها و شکاکان  بر اساس دفاع از شعور عامه ( Common Sense ) برای اثبات جهان خارج ارئه می دهد.

 

او هم نسل و از دوستان راسل بود و تاثیر فراوانی را بر اطرافیان خود در حوزه آکسفورد و کلا ً حوزه انگلیسی زبان برجای گذاشت به طوریکه در حلقه ای از متفکران و ادیبان همفکر آن زمان که در لندن تشکیل می شد و به نام " گروه بلومزبری "(2) معروف بود ، جمله ای از کتاب اصول اخلاق مور را شعار فلسفی گروه خود قرار داده بودند ، همچنین می توان او و راسل را از پیشروان بلکه بنیانگذاران مکتب تحلیل فلسفی شمرد که حرکت اولیه آن از تلاش فرگه برای برگرداندن جملات زبان معمولی به ساخت های زبان منطقی برای رفع ابهام های آغاز شده بود .

 

نگرش او درباره اخلاق ادامه راه اخلاقیون طبیعت گرا بود که از پایه گذاران آن می توان به " آنتونی اشلی کوپر "(3) که سومین کنت شافتسبری(4) بود و گاهی نیز به همین لقب از او یاد می شود ، " هاچسون "(5) ، " اسقف باتلر"(6) و " آدام اسمیت " اشاره کرد و همچنین در حوزه فلسفه از پیروان مکتب اصالت تجربه بود که همراه راسل ازاین مکتب در مقابل نو- هگلی ها و ایدئالیست های انگلیسی آن زمان دفاع می کردند .

 

 

..............................................................

 

1)   مور و اصول اخلاق

 

 

1.1)     اخلاق طبیعت گرایانه

 

همانطور که در مقدمه به آن اشاره شد بعضی فیلسوفان مور را ادامه دهنده و از پیروان اخلاق طبیعت گرایانه می دانند . اخلاقیون طبیعت گرا خود متاثر از اندیشه های تجربه گرایانه " اخلاقیون انگلیسی " بودند که در عصر روشنگری به پشتیبانی تحولات علمی آن زمان و  تاییداتی که از طرف دانشمندانی نظیر نیوتن بر تجربه گرایی و نوعی متریالیسم احساس می کردند عزم خود را در پرداختن و پرورش هرچه قویتر تجربه گرایی اخلاقی جزم کردند و بر همین اساس پایه نظریه طبیعت گرایی اخلاقی را به شکلی هرچه منسجم تربنا نهادند . این مکتب سپس توسط لاک پیگیری شد و به دست فیلسوفان اخلاق بعد از خود رسید که در اینجا به مروری کلی بر آراء دو تن از آنان یعنی کوپر و هاچسون خواهیم پرداخت .

 

از اولین فیلسوفانی که به بررسی و پرداخت جدی این نظریه روی آوردند می توان به اَشلی کوپر ( شافتسبری ) اشاره کرد که تحت تاثیر لاک به بسط و شرح این مکتب پرداخت .

 

ادعای طبیعت گرایان اخلاقی به طور کلی این است که : آرمان زندگی ِ نیک نه از امری الهی بلکه با توجه به شرح و توصیف طبیعت انسان بدست می آید .  براین اساس چیزی که برای آنان ( مانند دیگر تجربه گرایان ) روشی مناسب را برای تبیین و حل و فصل ابهامات اخلاقی و رفتاری آدمی پیش پا می گذاشت بررسی طبیعت انسانی به منظور یافتن خصوصیات آن و پایه گذاری اخلاقی مبتنی بر آن بود .

 

اشلی کوپر در دو کتاب مهم خود به نام های " تحقیق درباره فضیلت یا شایستگی " و " ویژگی ها " سعی زیادی را در به هم آمیختن آرائ لاک پیرامون عملکرد ذهن انسان و استدلالات  اخلاقی ارسطو برای بدست آوردن نوعی اخلاق تجربی انجام داد . او خصوصیات طبیعت انسانی را بین همه انسانها مشترک می دانست و بنابراین نظام اخلاقی خود را بر اساس خوبی و بدی منش هایی مبتنی ساخت که موجب آن اعمال هستند نه درستی و نادرستی آن اعمال بخصوص .

 

او مانند ارسطو منش نیک یا فضیلت را علت لازم و کافی سعادت می دانست و سعادت را حالتی که در آن طبیعت انسان با خود در هماهنگی کامل است  اما به این معتقد بود که عقل حاکم برعواطف ، همانا وجدان آدمی است .

 

فیلسوف بعدی هاچسون بود که در کتاب " تحقیق درباره خیر و شر " نظرگاهی نو- ارسطویی را نسبت به فضیلت اتخاذ کرد . او معتقد بود که چون زبان ما شامل اصطلاحاتی از قبیل خیر و شر اخلاقی ست بنابراین باید بتوانیم تصوراتی  بسازیم که این کلمات بر آنها دلالت داشته باشند و کیفیات و صفاتی را در اشیاء و امور مشخص کنیم که تصورات مورد نظر مبین آنها باشد ؛ او در ضمن هر یک از ما را دارای حس اخلاقی می دانست که از طریق تجربه بدست آمده است و ما را ضرورتا ً مجهز به تصورات اخلاقی ای می کند که موجب اعمال ما هستند . او همچنین مانند کوپر به نظریه عمومی نیک خواهی متوسل شد که رفتارهای اخلاقی ما را به وسیله پیش فرض گرفتن حالتی به نام حس نیک خواهی ، تبدیل به رفتارهایی اخلاقی می کرد . او دریافت که حس اخلاقی نمی تواند به منزله توانایی جسمانی تلقی شود .

 

راه هاچسون را باتلر ادامه داد که به کوپر وفادارتر مانده بود ومانند او این نظرارسطو را پذیرفت که انسان شریر تصویرنادرستی از اشیاء و امور ندارد بلکه احساس و عمل او برخلاف طبیعت است و همچنین اصل نیک خواهی را پذیرفت و مانند کوپر " خود دوستی آرام " را نشان دهنده روش زندگی شرافتمندانه دانست .

 

همانطور که شرح آن رفت این فیلسوفان عمدتا ً متاثر از نظریات تجربه گرایانه لاک از طبیعت انسان بودند که همراه با اضافه کردن نگرش های جدیدتری از آراء ارسطو به آن سعی در بنیان نهادن هرچه محکمتر اخلاق طبیعت گرایانه کردند . مور نیز در دیدگاهی مشابه ولی با تاکید بیشتری بر تجربه گرایی و احتمالا ً تاثیرپذیری از افلاطون به دفاعی سرسختانه از نوعی "رئالیسم اخلاقی" پرداخت و همچنین در نقدی بر همان اخلاقیون طبیعتگرا ، مغالطه ای را از نظریات آنها بیرون کشید و دستمایه فلسفی خود در اخلاق قرار داد .

 

--------------------------------------------------

 

1.2)          مور و مغالطه طبیعت گرایانه

 

 

در رئالیسم اخلاقی ، احکام اخلاقی می توانند صادق یا کاذب باشند و این صدق و کذب از انطباق یا عدم انطباق اظهارات اخلاقی با واقعیات اخلاقی بدست می آید . در این دیدگاه فرض بر این است که واقعیاتی از نوع اخلاقی در جهان وجود دارند و بنابراین هرگونه اظهار و بیان اخلاقی یا منطبق با این واقعیات است و یا منطبق نیست و بدینگونه مور هرگونه نسبی گرایی  و تقلیل گرایی یا تحویل گرایی ( Reductionism ) اخلاقی را بشدت مورد انتقاد قرار می دهد و رد می کند .

 

او دراستدلالی به نام " مغالطه طبیعت گرایانه " ،  تکلیف واژه های اخلاقی را در برابر گزاره های طبیعت گرایانه و تجربی مشخص می کند . او طبیعت گرایان را در مورد به کارگیری و تعریف واژه های اخلاقی از قبیل خوبی و بدی و ...  منتسب به مغالطه ای می کند که بر اثر آن این واژه ها بر حسب دیگر واژه هایی از قبیل خوشبختی ، میل ، لذت و ...  بیان می شوند و این نوعی تقلیل واژهای اخلاقی است .

 

همانطور که گفته شد مور قائل به یک نوع رئالیسم اخلاقی بود ، بنابراین هیچگونه تقلیل و تحویل مفاهیم و کلمات اخلاقی را به کلمات و گزاره های دیگر حوزه های فلسفی ( مانند متافیزیک ) بر نمی تابید و تمام واژه های اخلاقی را بسیط و تجزیه ناپذیر می دانست . او همچنین اضافه می کند که هر گزاره صادق طبیعت گرایانه درباره ماهیت خوبی ترکیبی ست ، مانند این جمله که : " لذت خوب است " ، بنابراین می توان شرایطی را فرض کرد که در آن چیزی لذت بخش است ولی خوب  نیست والبته ازهمین جا به این نتیجه خواهیم رسید که این دو واژه به یک معنا نیستند و نوعی تقلیل رخ داده است .

 

پس بنابرنظر مور اینگونه واژه های اخلاقی بکلی بسیط هستند و بنابراین تعریف ناپذیرند و بدین ترتیب هیچ گزارش تقلیل گرایانه و یا علمی از "خوبی" ممکن نخواهد بود و تحت هر شرایط و با کمک هر واژه ای از حوزه دیگری که تعریف شود به یک تعریف ترکیبی خواهد رسید که بنابراین دیگر تعریف درست و مناسبی از یک واژه اخلاقی نخواهد بود .

 

او دلیل بسیاری از سردرگمی ها در تعریف این واژه ها – یعنی واژه های اخلاقی – را ناشی از همین خلط میان مفاهیم اخلاقی و دیگر مفاهیم موجود در حوزه های مختلف دیگر می دانست .

 

-------------------------------------------------------------------

پانوشت ها :

 

 

(1)     G. E. Moore, Principia Ethica

(2)     Bloomsbury Group. این گروه در سالهای حدود 1906 جلساتی را برای بررسی و گفتگو درباره مسائل هنری و فرهنگی تشکیل می دادند که از افراد برجسته این گروه می توان به : ویرجینیا وولف ، ئی. ام. فارستر ، جان مینارد کینز و لیتن استریچی اشاره کرد.

(3)     Anthony Ashley Cooper (1713-1671)

(4)     Shaftsbury

(5)     Hutcheson (1746-1723)

(6)     Butler (1752-1692)

 

--------------------------------------------------------------------

ادامه دارد

--------------------------------------------------------------------

 


لینک