هوسرل (۳)   

 

 

ادموند هوسرل ( Edmund Husserl )

 

 

متعلق التفاتی و جهت گیری های ذهنی

 

 

در نوشتار پیشین پیرامون چند مفهوم کلیدی در پدیدارشناسی هوسرل صحبت کردیم و در نهایت دربحث از بین الهلالین گذاری به این رسیدیم که در تحلیل ماهیت ِ ایده های ( آیدوس های (1) ) ذهنی می توانیم موضوع مادی را بین الهلالین برده و یا به عبارتی ازتحلیل آن صرفنظر کنیم .

 

ولی هنوزهم متعلق التفاتی باقی است ، یعنی ما نمی توانیم تصور موضوع ترس را از ترس جدا یا حذف کنیم زیرا این تصور در آن حالت ذهنی وجود داشته و نزد خودآگاهی  ِ فردی که می ترسد حضور بی واسطه دارد .(2)

 

می توان گفت اساس فکر هوسرل این بود که ذهن ( شناسنده ) باید از جنبه های خاصی به سوی عین ( یا مورد شناخت ) جهت پیدا کند . این جهت یافتگی خصوصیتی است منحصر به ذهن ، و خارج از عالم ذهن ، هیچ چیز دیگری نیست که به سوی چیزی بیرون از خودش جهت پیدا کند .

 

  • این " دربارگی ِ " محتوای ذهنی را هوسرل " حیث التفاتی " می نامد ، نه به دلیل اینکه مربوط به قصد و اراده ما است ، بلکه به دلیل ارتباطش با جهت یافتگی . در واقع هوسرل می گوید : باید نوعی محتوا ( Content ) در ذهن باشد که این دربارگی یا جهت یافتگی را توجیه کند .

 

درواقع پس از بین الهلالین گذاشتن ، " عمل ذهنی " یعنی خود فرایند جهت گیری به نحوی به صورت مقوم ماهیت ترس باقی می ماند . این چیز موجود در ذهن ( یعنی محتوای التفاتی )  به زعم او مانند وصف واقعیت بود که شخص به برکت آن می توانست چیزی را از جنبه خاصی ادراک کند و بخواهد و ... .

 

در نهایت چیزی که به نام روش خاص پدیدارشناسی تلقی می شد این بود که این روش ، " عمل ذهنی " را به منزله داده خود تلقی کند یعنی تحلیل عمل ذهنی با توجه به مقوله جهت یافتگی باب بررسی ماهیت اعمال ذهنی را صرفنظر از هر حیث وجودی ممکن می سازد .

 

به نظر هوسرل همانطور که در بالا نیز اشاره شد ، وقتی کسی مسلم می گیرد که میزی در خارج وجود دارد ، می داند که مسلم می گیرد که میزی در خارج وجود دارد و هیچ چیزی ممکن نیست اینچنین بدیهی باشد ، هیچ کس نمی تواند هیچ تجربه ای از چیزی حاصل کند مگر به برکت محتوای ذهنی جهت یافته خودش .

 

 

 

 

هوسرل متاخر و شکاکیت ( فاعل شناسا یا جهان عینی )

 

هوسرل در " تاملات دکارتی " که از آثار واپسین او نیز به حساب می آید اعتراف می کند که روش او منجر به شکی عمیق شده است ، تقریبا مبنی بر اینکه موضوع شک خود فاعل شناسا است نه جهان عینی .

 

این شک از آنجا پدیدار می شود که به نظر هوسرل متاخر ، شخص ( یا خود Ego ) فقط حین اجرای اعمال  التفاتی وجود دارد (3) ولی عین و مانند هیچ یک از این اعمال التفاتی نیست و همچنین موضوع چنین عملی نیز نیست زیرا در اینصورت باید ذهن یا فاعل دیگری در کار باشد که " او " موضوع عمل آن قرار گیرد .

 

ولی اگر این فاعل شناسایی خود او نیست پس کیست ؟ و چگونه و به چه معنایی وجود دارد ؟ هوسرل خود می گوید :

 

  • این " من " تنها به عنوان فاعل آگاهی وجود دارد نه همچون موضوع آگاهی ، پس باید استعلایی ( Transcendental ) باشد و در این صورت غیرقابل شناخت .(4)

 

باری اینگونه بود که شک ِ به جهان خارج به شکی در مورد خود فاعل شناسایی تبدیل شد .

 

هوسرل در کتاب " پژوهشهای منطقی " صریحا ً " اصالت روانشناسی " ( Psychologism ) را رد می کند ، به عبارتی این ادعا را که منطق همان علم عام ذهن است .

 

در واقع به زعم هوسرل :

 

  • پدیدارشناسی مقدمه ضروری هر علم ذهنی است زیرا مقدم بر هر توصیفی اعمال ذهنی فردی ( یا شخصی ) را معین می کند که روانشناسی باید مورد تحقیق  قرار دهد و تنها راه رسیدن به معنا است از آنرو که معنا آفریده اعمال ذهنی است و تنها از طریق این اعمال ذهنی است که جهان در ساحت آگاهی حضور می یابد .

 

در نهایت می توان گفت که هوسرل معتقد بود  :

 

  • پدیدارشناسی ، شناختی از ماهیت حاصل می آورد نه از امور واقع ، پس به همین دلیل پدیدارشناسی یک علم پیشینی ، ماقبل تجربی و ضروری است .

 

در نوشتار بعدی سعی خواهد شد که به طور اجمالی تقابل روشن میان فلسفه هوسرلی با فلسفه وجود گرای هایدگری نشان داده شود . درواقع می توان گفت که حداقل هایدگر متقدم درست نقطه مقابل هوسرل است جایی که هوسرل بر جهت یافتگی و حیث التفاتی اعمال ذهنی تاکید بسیاری دارد ، هایدگرانسان را در وهله اول خالی از هر نوع اعمال التفاتی یا جهت گیری های ذهنی می داند و این خصوصیت را در مراحل دوم و سوم از تحلیل اعمال انسانی قابل اعتنا می داند .

 

 

 

 پانوشت ها :

 

1)     Eidos : این واژه در فلسفه هوسرل تقریبا بمعنای ماهیت است ، یعنی آن هسته ثابتی که در یک شهود محض درک می شود بدین ترتیب که شهود محسوس ، پدیده منفرد را و شهود محض ، پدیده تقلیل یافته یا پدیده محض را که همان ماهیت یا آیدوس باشد بدست می دهد . هوسرل اصطلاح آیدوس را به جای ایده به کار می برد تا از معانی مختلفی که در طول تاریخ فلسفه بر واژه ایده بار شده است اجتناب نماید .

2)     در مورد ترس به نوشتار پیشین رجوع کنید .

3)     این حکم دقیقا مقابل رای هایدگر است مبنی براینکه شخص در اکثر موارد اعمال التفاتی یا به قولی جهت گیری ذهنی خاصی ندارد بلکه شخص ( یا به عبارتی اعمال شخص ) در واقع Transparent است .

4)     در اینجا می توان به وضوح تاثیرپذیری هوسرل را از کانت مشاهده کرد . همانطور که در نوشتار پیشین به آن اشاره شد ، هوسرل در واقع متاثر از سه فیلسوف ( یا نحله فلسفی ) بود یعنی دکارت ، کانت و برنتانو . هوسرل من ِ استعلایی را از کانت قرض می گیرد ولی با جرح و تعدیل بسیار .

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 


لینک
   هوسرل (۲)   

 

 

ادموند هوسرل ( Edmund Husserl )

 

 

همانطور که در نوشتار پیشین اشاره ای به آن شد هوسرل هم به نوعی ادامه دهنده راه دکارت بود و هم از وجهی دیگر از آموزه های استاد فیلسوف و روانشناس خود یعنی برنتانو بهره می برد . موضوعی که در فلسفه برنتانو دارای نوعی ابهام بود بحث موضوع مادی و عینهای خارجی و رابطه آنها با ادراک درونی بود .(1)

 

در این راه همانطور که در نوشتارهای پیرامون برنتانو ذکر شد ، برنتانو تمام ادراکات را به ادراک درونی تحویل داد و بدین صورت یک روانشناسی توصیفی را استوار کرد که تماما بر ادراک درونی اتکا داشت ، ولی مشکل تبیین و توضیح اعیان خارجی و اهمیت آنها و همینطور موضع او در مقابل ادراکات ( درونی و بیرونی ) آنچنان شفاف نبود .

 

در این میان از آنجا که هوسرل دغدغه جدی تر و شاید بلندپروازانه تری در سر داشت برای تبیین چگونگی و چه بودگی ادراکات و معرفت ، ابتدا مشکل اعیان خارجی را حل کرد :

 

 

 

بین الهلالین گذاری یا اپوخه ( تحویل پدیدارشناختی (2) )

 

تقریبا در همین موقع و موضع است که هوسرل برای جدا کردن خودآگاهی از دیگر عوامل خارجی روش " تحویل پدیدارشناختی " و یا " بین الهلالین گذاشتن " ( اپوخه ) (3) را پیشنهاد می کند :

 

..........................................................

 

1) آگاهی و متعلق آگاهی

 

برای توضیح بیشتر مناسب است بدانیم هوسرل معتقد بود که برای همه ما یک چیز وجود دارد که بدون هیچ شبهه ای به آن یقین داریم و آن " آگاهی "  ( Consciousness ) است . به نظر اوهمین که ما این آگاهی را تحلیل می کنیم می بینیم همیشه آگاهی به چیزی است و جز این نمی تواند باشد .Husserl

 

آگاهی باید آگاهی از چیزی باشد و ممکن نیست خودش به تنهایی بدون اینکه متعلقی داشته باشد به عنوان یکی از حالات ذهنی ( Mental States ) یا نفسانیات وجود داشته باشد . ما هرگز نمی توانیم هنگام حصول تجربه ، بین حالت آگاهی و آنچه آگاهی به آن تعلق می گیرد تمییز بگذاریم .

 

به نظر او شاید ما بتوانیم مفهوما ً ( Conceptually ) تمییزو تمایزی قائل شویم ولی او این دو را در تجربه ( Experience ) ( و البته تجربه درونی ) مطلقا ً تمییزناپذیر می دانست .

 

به نظر او آنچه  آگاهی ما بدان تعلق می گیرد به عنوان متعلق آگاهی نزد ما وجود دارد و این صرفنظر از هر مقام وجودی دیگری است که داشته باشد یا نداشته باشد .

 

...........................................................

 

2) اپوخه کردن 

 

با توجه به نتیجه بالا می توان گفت که مثلا نباید پنداشت ترس ِ مستقل و جدای از ترس ِ من وجود دارد ؛ ترس ، وجود موضوع خود را تضمین نمی کند بلکه تنها " جهت گیری " خود را به سوی یک موضوع مسلم می دارد  بنابراین در بررسی ماهیت ترس باید موضوع مادی ( Material Subject ) را " بین الهلالین " قرار دهیم .

 

پس می توانیم از همین حیث و بدون قائل شدن به هیچ فرضی نفیا ً یا اثباتا ً ، درباره وجود مستقل آن نیز تحقیق کنیم ( منظور متعلق آگاهی است ) ؛ وانگهی از آنجا که به هیچ چیزی اینچنین مستقیما ً و بدون واسطه دسترسی نداریم ، در وضعی هستیم که آنچه را که آگاهی به آن تعلق می گیرد بهتر از هر چیز دیگری بشناسیم و این تحقیق را کاملا مستقل از مسائل حل نشدنی درباره وجود جداگانه موضوع تحقیق انجام دهیم ؛ به عبارتی ، فلاسفه می توانند این موضوعات را به راحتی کنار بگذارند ( بین الهلالین قرار دهند ) .

 

همانطور که در بالا نیز اشاره شد اپوخه کردن راه حل ( و یا راه فراری ) بود از معضلات فلسفی که همیشه در مورد موضوع یا وجود یا عین مادی ( و بیرونی ) از قدیم مطرح بود و در راه بررسی هایمان در مورد حالات ذهنی خود و درونیات خود در دیدی کلی تر همیشه متعلقات مادی آنها و یا مراجع مادی آنها مشکل ساز می شد ، انگار که می بایست ابتدا مشکلات عدیده و بزرگی که در سر راه وجودهای عینی و مادی و طریقه معرفت به آنها وجود داشت حل شود و بعد به درون رفت و به بررسی دریافت ها و معرفت های درونی پرداخت .

 

ولی هوسرل نظر دیگری داشت و معتقد بود که ما می توانیم شناسایی متقنی در درون خود توسط تحلیل حالات ذهنی و درونی خود داشته باشیم . او برای اینکه به این کار خود برسد موضوع بین الهلالین بردن موضوع مادی را به میان کشید و درواقع نوعی گذشتن سریع از معضلات ِ به نظر وقت گیر ( و از نظر اوفعلا ً بی اهمیت فلسفی ) بود .

 

مثلا در این مورد برای توضیح بیشتر می توان گفت که : مهم نیست میزی در خارج وجود داشته باشد در این موقع می توان آن را در پرانتز گذاشت و حتی همه دنیا را ! ، تنها چیزی که باید مطالعه کرد این واقعیت است که وجود این میز را در دنیای خارجی اشیاء و اعیان مسلم بگیریم و این درواقع همان تحویل یا احاله به شیوه پدیدارشناسی هوسرلی بود .      

 

 

باری پدیدارشناسی به زعم هوسرل بنابرآنچه گفته شد :

 

 تحلیل منظم آگاهی و آنچه آگاهی بدان تعلق می گیرد ( پدیدار) و یا به عبارتی دیگر تحلیل هر چیزی که به تجربه درآید ، صرفنظر از اینکه آیا این امور به هیچ مفهومی به طور عینی همانگونه باشند که مورد تجربه قرار می گیرند یا نباشند .

 

در نوشتار بعدی به بحث جهت گیری های ذهنی و متعلقات التفاتی می پردازیم و به مسائلی که هوسرل متاخر با آنها دست به گریبان بود اشاره ای اجمالی می کنیم .

 

 

 

پانوشت ها :

                        

1)     بد نیست در اینجا به این نکته نیز اشاره شود که هوسرل در واقع متاثر از سه فیلسوف ( یا گرایش فلسفی ) است : دکارت ، کانت و برنتانو . از دکارت درواقع علاوه بر ادراکات اول شخصی و شهودی ، گرایش به بنیان نهادن فلسفه ای بر اساس مبانی محکم ریاضیات را نیز به ارث برده بود ( البته بسیار پیچیده تر) . از کانت ، من ِ استعلایی کانت و نوعی ایدئالیسم استعلایی را و از برنتانو مبانی جهت گیری های ذهنی و حیث التفاتی را .

2)     این روش پدیدارشناختی یا به عبارتی این تحویل پدیدارشناسانه را ژان فرانسوا لیوتار در کتاب پدیده شناسی ( ترجمه عبدالکریم رشیدیان ، نشر نی ) اینگونه شرح می دهد :

تقلیل به معنای دست کشیدن از همه پیشداوریها است . بزرگترین پیشداوری همان " رویکرد طبیعی " آدمیان و اعتقاد به وجود جهان طبیعی خارجی است ؛ هوسرل این اعتقاد را " تز جهان " می نامد . پدیدارشناسی با انجام عمل تقلیل از قول به وجود واقعی جهان خارج دست کشیده و همانند دکارت ، آگاهی را بمثابه حوزه ای غیرقابل تقلیل کشف می کند ، آنگاه می کوشد اعیان را نه به مثابه اعیان واقعی و طبیعی بلکه به عنوان " پدیده های آگاهی " شهود و توصیف کند . در پایان تقلیل معلوم می شود که آگاهی یقینی و مطلق و جهان  ، قابل شک و حتی از حیث تقوم خود ، وابسته به آگاهی است .

3)     اپوخه کلمه ای یونانی به معنای به تعلیق در آوردن (  حکم ) است .

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 


لینک