معرفت شناسی (۱۰)   

 

معرفت : باور صادق موجه + ؟

چالش گتیه ( Gettier Problem ) 2

در نوشتار پیشین به طرح کلیات بحث گتیه و روش و مثال های او درباب به چالش کشیدن تعریف کلاسیک یا سنتی از معرفت پرداختیم . در این نوشتار به طرح مثال های معروف او و بحث پیرامون آنها خواهیم پرداخت . همانطور که در نوشتار پیشین نیز به آن اشاره شد ، این مثال ها در مقاله کوتاه ادموند گتیه به نام " آیا معرفت، باور صادق موجه است ؟ " آمده است (1). مثال اول او پیرامون دو شخص به نام آقای اسمیت و جونز شکل می گیرد :

..........................................

مورد اول ( Case 1 ) :

فرض کنید که اسمیت ( Smith ) و جونز ( Jones ) برای بدست آوردن شغل معینی درخواست داده اند و همچنین فرض کنید که اسمیت شواهد و دلایل قوی ( Strong evidence ) برای گزاره عطفی ای ( Conjunctive ) که در پی می آید دارد :

D: جونز کسی است که شغل را بدست خواهد آورد و جونز ده سکه در جیبش دارد.

 شواهد و دلایل اسمیت برای ( D ) ممکن است این باشد که رئیس شرکت مزبور او را ( اسمیت را ) خاطر جمع کرده است که در انتها این آقای جونز خواهد بود که انتخاب می شود ؛ و اینکه او ، اسمیت ، سکه های در جیب آقای جونز را ده دقیقه پیش شمرده بوده است . حال می بینیم که ( D ) مستلزم یا شامل این گزاره نیز هست که :

E: مردی که شغل را بدست خواهد آورد ، ده سکه در جیب خود دارد.

گتیه می گوید که فرض کنیم ، اسمیت از( D ) به ( E ) می رسد و ( E ) را بر اساس ( D ) می پذیرد چراکه او شواهد محکمی برای این کار دارد . او می گوید که در این مورد ، اسمیت آشکارا در باور داشتن به اینکه ( E ) صادق است ، موجه ( Justified ) است .

حال گتیه می گوید که بیایید و تصور کنید که اسمیت ، و نه جونز ، به طور  نا معلوم و نامشخصی شغل مذکور را بدست آورد و همچنین به طوریکه برای آقای اسمیت نامعلوم است ، تصور کنید که او ده سکه نیز در جیب خود دارد . بنابراین گزاره ( E ) همچنان صادق است ، اگرچه که گزاره ( D ) که اسمیت از آن به گزاره ( E ) رسیده بود کاذب است . بنابراین در مثال ما آنهایی که در پی می آیند ، صادق اند :

1 ) ( E ) صادق است ،

2 ) اسمیت باور دارد که ( E ) صادق است ،

3 ) اسمیت در باور داشتن به اینکه ( E ) صادق است ، موجه است

اما این کاملا ً روشن است که آقای اسمیت نمی داند که ( E ) صادق است . برای گزاره ( E )، این گزاره به دلیل تعداد سکه های موجود در جیب آقای اسمیت صادق است ؛ وقتی که اسمیت نمی داند که چه تعداد سکه در جیب خودش وجود دارد ، و باور داشتن گزاره( E ) توسط او ( اسمیت ) بر پایه شمار سکه های جیب آقای جونز بوده است ، بنابراین اسمیت به گونه ای کاذب و اشتباه باور دارد که مردی که شغل را بدست خواهد آورد او باید باشد .

به طور خلاصه می توان اینگونه این مثال را خلاصه و توضیح داد که ، اسمیت بر اساس شواهدی که در دست داشت ، به طور موجهی به صدق گزاره ( E ) دست یافت . حال تنها بر حسب اتفاق و به طور نامعلومی برای ما ( و آقای اسمیت ) به جای آقای جونز این آقای اسمیت بود که شغل مذبور را بدست آورد ، حال مسلما ً گزاره (D ) کاذب خواهد بود ولیکن همچنان گزاره ( E ) صادق مانده است ؛ در صورتیکه اصولا ً نمی بایست صادق می بود ، چراکه این گزاره ( یعنی E ) مستقیما ً از ( D ) بدست آمده بود و البته درمورد آقای اسمیت نیز صدق می کند . شما در اینجا می توانید به راحتی بگویید که گزاره( E ) صادق است چراکه در نهایت کسی که شغل را بدست آورد ( اسمیت و نه جونز ) ، ده سکه در جیب خود دارد .(2) 

....................................................

مورد دوم ( Case 2 ) :

در ادامه ، گتیه مثال پیشین را به گونه ای دیگر ادامه می دهد ؛ گتیه می گوید که بیایید فرض کنیم که اسمیت شواهد و دلایل قوی برای پذیرفتن گزاره ای که در پیش می آید داشته باشد :

F: جونز مالک یک اتومبیل فورد است.

دلایل اسمیت ممکن است این باشد که جونز در گذشته و در تمام اوقات مطابق آنچه که اسمیت در خاطره اش دارد صاحب یک اتومبیل بوده است ، و آن اتومبیل ، همیشه یک فورد بوده است ، و اینکه جونز به تازگی خود را سوار بر یک فورد و در حال راندن آن ،  به آقای اسمیت نشان داده است ( یا اسمیت ، به تازگی جونز را سوار بر یک فورد در حال رانندگی دیده است ) .

گتیه می گوید که حال اجازه دهید تا تصور کنیم که اسمیت یک دوست دیگری به نام آقای براون ( Brown ) دارد ، که در جایی زندگی می کند که اسمیت کلا ً هیچ اطلاعی از آن ندارد . اسمیت نام سه محل را به صورت کاملا ً اتفاقی ( Random ) انتخاب می کند و سه گزاره ای که در پی می آید را شکل می دهد :

G: یا جونز صاحب یک فورد است یا براون در بوستن است.

H: یا جونز صاحب یک فورد است یا براون در بارسلونا است.

I: یا جونز صاحب یک فورد است یا براون در بلاروس است.

هر یک از این سه گزاره به واسطه گزاره ( F ) بدست آمده است ( یا مستلزم آن هستند ) . گتیه می گوید که تصور کنید، اسمیت تشخیص دهد که هر یک از این گزاره ها را او بر اساس گزاره ( F ) تشکیل داده است و اقدام به پذیرفتن گزاره های ( G )،( H ) و ( I ) بر اساس گزاره ( F ) کند. اسمیت بدرستی سه گزاره ( G ) و( H ) و( I ) را از گزاره ای که برای آن شواهد و دلایل محکمی داشته است ( یعنی F ) ، استنتاج کرده است .  بنابراین ، اسمیت در باور داشتن به هر یک از این سه گزاره کاملا ً موجه است . البته آقای اسمیت هیچ نظری درباب اینکه آقای براون براستی در کجاست ندارد .

برای توضیح بیشتر ، توجه داشته باشید که گزاره های ( G ) و( H ) و( I ) گزاره هایی فصلی هستند و بنابراین حتی در صورت کاذب بودن یکی از طرفین ادات فصل ( یعنی : یا ) ، اگر طرف دیگر صادق باشد ، کل گزاره مذکور صادق باقی خواهد ماند.

حال تصور کنید که شرایط دیگر درکار باشد : نخست ) اینکه آقای جونز صاحب فورد نیست ولیکن در حال حضر در حال راندن یک اتومبیل اجاره ای است ( یعنی هنگامیکه آقای اسمیت ، جونز را در حال راندن یک فورد دیده است ، آن اتومبیل بر حسب اتفاق صرافا ً اجاره ای بوده است ، برخلاف همیشه ، که جونز مالک یک فورد برای خود بوده است ) ، و ثانیا ً ) اینکه محضا ً بر اثر تصادف و به طور کاملا ً نا معلومی برای آقای اسمیت ، محل نامبرده شده در گزاره ( H ) براستی همان جایی باشد که آقای براون آنجا است ( یعنی بارسلونا ) . اگر این دو شرط را در نظر بگیریم ، بنابراین آقای اسمیت باز هم نمی داند که گزاره ( H ) صادق است ، ولواینکه :

1)         H ) صادق باشد.

2)         اسمیت باور دارد که ( H ) صادق است .

3)         اسمیت در باور داشتن به اینکه ( H ) صادق است ، موجه باشد.

باز برای توضیح بیشتر : توجه کنید که مطابق آنچه قبلا ً اشاره کردم ، گزاره های ( G ) و( H ) و( I ) حتی اگر یکی از طرفین یای فصلی کاذب باشد باز صادقند . حال در مورد گزاره ( H ) ، دقت کنید که اسمیت ، جونز را با یک فورد سفید دیده است پس به نظر او قسمت اول از گزاره ( H ) صادق است و بر اثر تصادف آقای براون نیز در بارسلونا است ، پس تا اینجا صرفا ً در نظر اسمیت گزاره ( H ) صادق است و در ضمن شواهد و دلایل ، موافق نظر اسمیت است ، پس اسمیت در باور به ( H ) موجه نیز هست ، بنابراین مطابق تعریف کلاسیک معرفت ، اصولا ٌ باید اسمیت ( H ) را بداند و به آن معرفت ( Knowledge ) داشته باشد.

ولیکن ما می دانیم که جونز مالک یک فورد سفید نبوده است ، بنابراین گزاره ( F ) کاذب است پس برای قسمت اول از گزاره ( H )، اسمیت در باور به آن ،  نه اینکه موجه نیست بلکه اصولا ً این گزاره کاذب نیز هست ، و برای قسمت دوم از گزاره ( H )، در واقع اسمیت نمی داند که براون کجاست ، پس در باورداشتن به این باور یا گزاره ، که اینبار صادق است ، موجه نیست ( چون صرفا ً تصادفی است ) ، پس اصولا ً و در کل باور اسمیت به ( H ) کاذب است و ناموجه . (3)

گتیه در اینجا می گوید که این دو مثال نشان میدهد که تعریف ( A ) شرط کافی ( Sufficient ) را برای اینکه شخصی گزاره معینی را بداند ارائه نمی کند ؛ و ضمنا ً می گوید که موارد مشابهی با کمی اختلاف ، کفایت می کند تا نشان دهد که تعاریف ( B ) و ( C ) نیز همین وضعیت را دارا هستند ( کافی است که همین مثال ها را تنها با تعویض باور( Belief ) با پذیرش ( Acceptance ) (4)، یا توجیه ( Justification )  با اطمینان ( Sure ) تکرار کنید ) .

این تقریبا ً ترجمه و توضیح مجملی از مقاله گتیه بود که شرح آن رفت . در نوشتار بعدی که ، ابتدا به ذکر مثال های دیگری در همین مورد که خود آنها نیز اغلب از مثال های گتیه متاثرند اشاراتی خواهیم کرد و سپس به واکنش هایی که فیلسوفان مختلف در مواجهه با این مثال ها نشان داده اند ، خواهیم پرداخت .

 

پانوشت ها :

1)      برای دریافت این مقاله به فرمت های HTML و همینطور Word یا داکیومنت به پانوشت نوشتار پیشین ( چالش گتیه 1 ) رجوع کنید.

2)     ولیکن باید به این نکته توجه داشت که آقای اسمیت نمی داند که ده سکه در جیب خود دارد و او توجیه خود را در باور به ( E ) از ده سکه موجود در جیب جونز بعلاوه اینکه جونز کسی است که شغل را بدست می آورد آورده است ، بنابراین باور او به ( E )، کاذب است ( در حالیکه برای اسمیت ، باوری موجه و صادق می نمایاند ).

3)     پس اسمیت با اینکه توجیحات مناسبی در باور به گزاره ( H ) دارد یعنی یک باور موجه و صادق ، باز درواقع او نمی داند که ( H ) صادق است ( یعنی نه می داند که جونز مالک یک فورد است و نه میداند که براون واقعا ً در بارسلونا است ولی برای او ( H ) یک باور صادق موجه به حساب می آید ) .

4)     درباب باور و پذیرش ، تعاریف و تشابهات و اختلافات به نوشتار پنجم از این سلسله نوشتارها ( یعنی باور، صدق 1 ) و بخش " باور و پذیرش " رجوع کنید.

 

ادامه دارد

 


لینک
   ميان نوشت (۶)   
 

جان استوارت میل و نظریه ارجاع مستقیم ( J. S. Mill and Direct Reference Theory)

جان استوارت میل از تجربه گرایان ( Empiricists ) معروف انگلیسی، معمولا ً به عنوان یکی از اعضای قدیمی مکتب فلسفه زبان متعارف (1) به شمار می رود . در این کوته نوشت سعی بر آن است که به اجمال نظر او را در باب  نظریه ارجاع مستقیم ( Direct Reference Theory ) طرح کنیم .Mill

میل در یکی از کتابهای معروف خود به نام " ضرورت پایه ریزی تحلیل زبانی " (2) ، زبان را ابزاری برای تحلیل های علمی و منطقی معرفی می کند (3). در این کتاب میل به تعریف و توضیح پیرامون مفاهیمی مانند " واژه " ، " نام " ، " چیزها " و ... می پردازد و سپس به مباحثی پیرامون روابط آنها با یکدیگر و همینطور درباب دلالت و ارجاع ، اشارتی می کند. او به واژه از دو منظرمختلف می نگرد یا به عبارتی بهتر، تعاریفی که از این مفهوم آمده است را بر دو گونه می داند :

1)     واژه به عنوان نام هایی برای چیزها : که آن را توصیفی منطبق با کابرد عادی واژه می داند.

2)     واژه به عنوان نام هایی برای تصوراتی ( Ideas ) از چیزها : که میل آن را سازه یا مفهومی متافیزیکی می داند . (4)

 استوارت میل ، همانند دیگر هم مسلکان خود ، با استفاده از " عقل سلیم " یا " فهم عام " ( Common Sense ) (5) تعریف خود را از واژه ارائه می دهد :

خلاصه نظر استوارت میل درباره واژه ها این است که : واژه ها درباره خود چیزهای مادی صحبت می کنند .

او در این راه و برای روشن کردن بیشتر نظر خود، میان اسامی عام و اسامی شخصی تمایز قائل می شود ، در نظر او :

1)     اسامی عام ( General Names ) : واژه هایی برای تشخیص تعداد زیادی از اشیاء هم نوع هستند ( مثل انسان ).

2)     اسامی شخصی ( Individual Names ) : همانند اسامی خاص ، تنها به یک نفر دلالت دارند ( مثل " اسمیت " ).

او سپس اسامی را از منظری دیگر و در ارتباط با تمایز قبلی به اسامی ضمنی و غیر ضمنی تقسیم می کند و آنها را به این صورت تعریف می کند :

1)     اسامی ضمنی ( Connotative Names ) : مانند اسامی عام ، معنا یا دلالت صریح ( Denotation Reference ) (6) ، دارند و در نظر میل دلالت ضمنی یک واژه مبین علت استفاده آن واژه به عنوان نامی برای مصداق ( Extension ) خاصی است .

2)     اسامی غیر ضمنی ( Non-Connotative Names ) : همانند اسامی خاص ( و شخصی ) تنها برای شناسایی شخصی خاص به کار می روند و نمی توان گفت که چه معنایی دارند یا چرا به عنوان اسم فلان شخص خاص به کار رفته اند ( مثلا ً نمی توان گفت که ارسطو چرا ارسطو نام دارد ولی اگر X را نام پدر ارسطو بدانیم می توانیم بگوییم که چرا X نام پدر ارسطو است : مثلا ً می توانیم بگوییم چون X در رابطه ای به نام پدر بودن با ارسطو پیوند دارد ، پس می توان در باره X به عنوان پدر و رابطه آن با شخصی به نام ارسطو سوالاتی پرسید ) .JS-Mill

در واقع میل به تمایزی میان اسامی خاص و گروه های اسمی ( Name Groups ) پرداخته است . در این تمایز ما در می یابیم که گروه اسمی علاوه بر تشخیص مصداقی خاص ، ویژگی های ( Features ) او را نیز تعریف می کنند . او معتقد است که اسم ها به طور مستقیم و بدون دخالت مفاهیم یا اوصاف ، به مصداق خود ارجاع می دهند ( که کریپکی ( S. Kripke ) با موافقت با این تعریف میل به بسط و ترمیم نظر او می پردازد (7) ) .

در واقع استوارت میل معتقد بود که دو عبارت زبانی ( Language Phrase ) می توانند با وجود ارجاع به شخصی خاص ، معنای متفاوتی داشته باشند . مثلا ً در نظر میل ستاره صبح و ستاره شب ، دلالت صریح و مستقیم یکسان دارند ولی در دلالت ضمنی متفاوت اند . البته فرگه بعد ها با تعریفی دیگر از مفهوم و مصداق و همینطور اینهمانی ها ، این نظر میل را رد می کند (8). (9)

 

پانوشت ها :

1)      فلسفه زبان متعارف هرچند که به شکل کنونی آن از آثار متاخر ویتگنشتاین و به خصوص تحقیقات فلسفی او متاثر شده است ( مثلا ً توسط کسانی مانند رایل ، آوستین ، گرایس و ... ) ولی همانطور که اشاره شد ، تجربه گرایان انگلیسی و به خصوص آکسفوردیان ، در کل به این مکتب اشاره داشته اند و به آن علاقه مند بوده اند . این مکتب در نظر کلی به مفاهیمی مانند : کاربرد ( Use ) ، معنا نزد عموم ، وجه اجتماعی زبان ، افعال گفتاری و کنش های گفتاری ، رفتارهای زبانی ، منظور نزد گوینده و شنونده و رابطه این دو و ... توجه خاصی داشتند .

2)    کتاب : " ضرورت پایه ریزی تحلیل زبانی  " :   Of the necessity of commencing with an analysis of language  .

3)      تعاریف مختلفی از چه بودگی و به خصوص کاربرد زبان وجود داشته است که هر گروه یا نحله فلسفی بر اساس عقاید و اصول خود ، نگرشی خاص را به کاربرد زبان داشته است ، مثلا ً : جان لاک درباره کاربرد زبان می گوید که : هدف به کارگیری زبان انتقال افکاراز ذهن گوینده به ذهن شنونده است یا همانطور که گفته شد استوارت میل ، زبان را ابزاری برای تحلیل های علمی و منطقی می داند و یا پل گرایس ( Paul Grice ) ، مقوله منظور گویندگان و رسیدن به نتایج مطلوب را پیش می کشد و آن را هدف به کارگیری زبان می داند و ... .

4)      در اینجا ، میل در واقع نظر جان لاک را درباب واژه ها و دلالت آنها ، به چالش می کشد ؛ لاک معتقد بود که : واژه ها به افکار ساده و پیچیده گوناگونی دلالت دارند که انسان می تواند به آنها بیاندیشد و اینکه واژه ها می توانند مفاهیم کلی را به نحوی منتقل کنند ، که لاک آنها را اسامی عام نامگذاری می کند، در واقع آنها بر اساس ترکیب و تراکم تصورات می توانند نماینده گروهی از پدیده ها باشند. همانطور که اشاره شد، میل آن را آموزه ای متافیزیکی می داند و در رد آن می کوشد .

5)      تجربه گرایان انگلیسی به این اصل ( Common Sense ) اعتقاد خاصی داشتند و از آن در تبیین نظریه های خود استفاده فراوان می کردند ، مثلا ً راسل و بخصوص جی ای مور ( G. E. Moore ) در رد ایدئالیسم و شک گرایی پیرامون جهان خارج بدان تاکید فراوانی می کنند ( برای خواندن مطالبی درباب این کابرد و بخصوص کار مور در این باب به نوشتارهای جی. ای. مور در همین وبلاگ رجوع کنید ) .

6)      درباب ترجمه واژه هایی مانند : دلالت ، دلالت ضمنی و دلالت صریح ، مفهوم و مصداق ، نظرها و درواقع ترجمه های متفاوتی وجود دارد ولی در کل ترجمه رایج آنهامعمولا ً بدین گونه است : مفهوم ( یا گاهی معنا به عنوان مفهوم ) : "Intension " یا " Sense مصداق ( یا گاهی معنا به مصداق یا مدلول ) : " Extension " یا " Referent " ، دلالت یا ارجاع : " Reference " ، دلالت ضمنی : " Connotative Ref " ، دلالت صریح : " Denotative Ref " که برای " Denotation " معنای صریح را نیز به کار می برند .

7)       کریپکی نیز مانند میل به نوعی از نظریه علی یا سببی معتقد است ، به نظر کریپکی هرکسی اسمی دارد که در موقعیت خاصی ( مراسم نامگذاری اولیه یا تعمید اولیه : Initial Baptism ) به او اختصاص یافته است . او معتقد است که مردم می توانند بدون دانستن وصف خاصی از اسمی ، از آن نام به درستی استفاده کنند . کریپکی در سه سخنرانی خود که در کتاب " نامگذاری و ضرورت " گرد آوری شده است به توضیح و بسط نظر خود در این باب می پردازد . نظر و انتقادات " کیت دانلان " ( K. Donnellan ) در این باب و همینطور انتقادات او به راسل خواندنی است .

8)      ستاره صبح و ستاره شب ( یا به عبارتی هسفروس و فسفروس ) مثالی است که فرگه از آن برای تمییز نهادن میان معنا به مصداق و معنا به مفهوم و همینطور شرح او بر اینهمانی ها ( Identities ) استفاده می کند . دو نامی که در سطور بالا به آن اشاره شد در واقع نام سیاره زهره بود که در قدیم مردم گمان می کردند که آنها دو ستاره مختلفند ولی با کشف سیاره زهره و بررسی های دیگر ، نتیجه این شد که آن دو نه اینکه ستاره نبودند بلکه سیاره زهره بوده است . فرگه می خواهد تمایزی را در دو جمله پایین نشان دهد که به نظر به علت هم مصداقی می باید هم معنی باشند : « هسفروس همان فسفروس است » و « زهره ، زهره است » . فرگه معتقد است که اولی کشفی مهم بوده است و دومی صرفا ً نوعی همانگویی است .

9)      در پاره ای از این نوشتار از منابع زیر استفاده شده است : " از فلسفه به زبان شناسی " نوشته : شیوان چپمن، ترجمه : حسین صافی از انتشارات گام نو؛ " فلسفه زبان " نوشته : ویلیان آلستون ترجمه : ایرانمنش و جلیلی از انتشارات سهروردی ؛ " نامگذاری و ضرورت " نوشته سول کریپکی ترجمه لاجوردی از انتشارات هرمس ؛ کتاب " فلسفه تحلیلی در قرن بیستم " و ... .

 

 


لینک