میان نوشت (8)   

 

دیویدسون و معنا

این نوشته ی کوتاه، قسمتی از نوشتار طولانی تری است که درباب همین موضوع نگاشته شده است، اما از آنجاییکه این قسمت حاوی یک نگاه اجمالی به ایده های دیویدسون پیرامون معنا است، برای یک میان نوشت بد نیست.

ریشه های کار دیویدسون در نظریه ی معنا به همکاری وی با جی. جی. سی. مکنزی (١) و پتریک ساپس (٢) در استنفرد برمی گردد. دیویدسون، در آنجا بهPatrick Suppes نظریه ی تصمیم علاقه مند می شود و کارهای وی در اینباب الهام بخش او در ارائه ی نظریه ی معنای ترکیبی و نیز پروژه ی تعبیر رادیکال است.

   دیویدسون بعد از آن، تحقیقاتی را در کارهای کارنپ پیرامون مفهوم و مصداق (٣) به انجام می رساند، و در این مرحله است که به کارهای تارسکی درباب نظریه ی صدق و تعریف بازگشتی از محمول صدق برای یک زبان صوری علاقه مند می شود. دیویدسون از کار بر روی نظریه ی تصمیم می آموزد که می توان بر مفاهیم ساده شرایطی صوری قرار داد و روابط آنها را با دیگر مفاهیم بررسی کرد و از همین راه به یک ساختار نیرومند صوری درباب این مفاهیم رسید. و نیز اینکه خود این نظریه ی صوری چیزی درباب جهان به ما نمی گوید، بلکه برای بدست آوردن هرگونه محتوایی برای این نظریه باید آن را مورد تعبیر قرارداد، و یا به عبارت دیگر، برای روشن سازی مفاهیم مذکور این ساختار صوری باید کاربردی تجربی پیدا کند. همانطور که بیان شد، دیویدسون درعلاقه مندی خود به نظریه ی معنا ابتدا به کار بر روی ایده های کارنپ درباب مفهوم و مصداق، که خود متأثر از آراء فرگه در این زمینه است، می پردازد. از همین راه دیویدسون به کارهای تارسکی پیرامون مفهوم صدق علاقه مند می شود و پاسخ پرسش های خود درباب گفتگوهای غیرمستقیم و جملات مربوط به باور را در همین ایده های تارسکی می یابد.

   دیویدسون به طور کلی در پی یافتن راهی است برای تبیین و توضیح فهمDonald Davidson زبان توسط ما. در این راه معرفت به نظریه ی معنایی که وی بدنبال آن است، و آن را در یک نظریه ی صدقی که قیود خاصی را برآورده می سازد می یابد، ما را به این هدف می رساند. دو ایده ی بسیار مهم در کارهای دیویدسون درباب نظریه ی صدق و معنا را می تواند به اینصورت خلاصه کرد : (1) اینکه بنظر دیویدسون بدست دادن شروط صدق طریقی برای ارائه ی معنای یک جمله است، و (2) اینکه دانستن نظریه ی صدق برای یک زبان هم سنگ فهمیدن زبان مذکور است. بر اساس (1) یک نظریه صدق به شکل تارسکی ای خود برای دیویدسون معنای جملات و تعبیر گفتار گوینده را بدست می دهد، البته با برآوردن قیودی. برای (2)، معرفت یا رسیدن به چنین نظریه ی صدقی را پروژه ی تعبیر رادیکال توضیح می دهد. در اینجا می توان کل گرایی دیویدسونی را ملاحظه کرد. درواقع با ترکیب اصل متن (۴) فرگه، یعنی این اصل که معنای یک کلمه در مشارکت و سهم آن کلمه در معنای جملاتی که در آنها قرار دارد مشخص می شود، با این اصل که معنای یک جمله نیز تابعی از ساختار و معانی اجزاء آن است، چنین نتیجه می شود که ساختمان معنای جملات نقشی مهم را در یافتن معنای جملات گوناگون و کلماتی که در این جملات وجود دارند بازی می کند. به عبارتی، معنای یک کلمه یا یک جزء جمله وابسته است به نقشی که آن جزء در معنای آن جمله ایفا می کند، یک کلمه یا یک جزء جمله ای در جملات متعددی حضور دارد، به این ترتیب یافتن معنای آن منوط به بررسی ساختار و ساختمان تمام این جملات است.  بنابراین صحبت از معنا داشتن یک جمله جدا از تعبیر قطعه ای اساسی از زبان مورد نظر بی معنی است. به این ترتیب، بنظر دیویدسون، علاوه بر اینکه کلمه در متن جمله معنا دارد، جمله نیز تنها در متن یک زبان است که معنا پیدا می کند.

   نظریه ی صدق تارسکی معنای جملات را بر اساس شرایط صدق آنها و نیز وجوه ترکیب شدن اجزاء جمله و پس مشارکت یا سهم آنها در معنای یک جملهAlfred Tarski بدست می دهد. به عبارتی بنظر دیویدسون نظریه ی صدق مورد نظر وی وقتیکه قیود و ملاک های مورد نظر دیویدسون را برآورده می سازد می تواند عمل تعبیر و بدست دادن معنای جملات را برای ما به انجام برساند. اما این نظریه ی صدق و خروجی های آن باید به آزمون تجربی درآیند. این آزمون تجربی در نهایت مورد تأیید واقع شدن این نظریه است توسط معبر و فرآیند تعبیر رادیکال؛ معبر فرضیه هایی را به عنوان اصول موضوع نظریه ی صدق وضع می کند، و آنها را با شواهدی که از رفتار گوینده و موقعیت مشترک میان او و گوینده دارد مورد ارزیابی قرار می دهد. در ادامه قضایای مورد نظر خود ( یعنی قضایای T ) را از این اصول موضوع استنتاج می کند.

   در این میان معبر و عمل وی باید شروط و قیودی که توسط اصول مورد نظر دیویدسون اعمال می شوند را نیز برآورده سازند، از جمله، محدودیت هایی که اصل خیرخواهی (۵) الزام می کند. این اصل درواقع الگوهایی عقلانی را برای گویندگان و گرایش های گزاره ای آنها در نظر می گیرد. معبر باید توجه داشته باشد که مثلا ً اغلب باورهای گویندگان درباب محیط اطرافشان صادق و منسجم است. نتیجه ی این کار برقرار کردن پلی است میان باور و معنا. این موضوع از اهمیت بالایی برخوردار است، چراکه دیویدسون « معنا می دهد که » (۶) را نیز از جمله گرایش های گزاره ای به حساب می آورد، و ازآنجاییکه برای تعبیر گوینده، باور وی نسبت به موقعیتی که درآن واقع است و نیز قصد وی از اظهار یک جمله بسیار اساسی است، باور و معنا پیوند خاصی را با یکدیگر برقرار می کنند.



[1] J. J. C. McKinsey

[2] Patrick Suppes

[3] intension and extension

[4] context peinciple

[5] Principle of Charity

[6]meaning that’

 

.


لینک