پاتنم و مسئله ی ارجاع (2)   

نظریه های جادویی ارجاع

مثال ذهنی : تصویر درخت و انسان هایی در سیاره های دیگر

 

در نوشته ی قبلی، دیدیم که «تصویر» کشیده شده بوسیله ی مورچه هیچ ارتباط ضروری با وینستن چرچیل نداشت. این نکته که « تصویر » مذکور صرفا ً « شباهتی » (resemblance) با چرچیل دارد، آن را به تصویری واقعی، و نیز بازنمایشی (representation) از چرچیل، تبدیل نمی کند. حتی اگر مورچه،Hilary Putnam مورچه ای هوشمند (intelligent) می بود ( که نیست ) و درباره ی چرچیل می دانست ( که نمی داند )، خطوط منحنی ای که وی رسم کرده بود تصویر و یا بازنمایشی از هیچ چیز نمی بود. در گذشته، برخی از فلاسفه باور داشتند که بعضی از بازنمایی ها ( به طور خاص، نام ها ) ارتباطی ضروری با حامل های (bearers) خود دارند؛ اینکه دانستن « نام درست و صحیح » یک شخص یا یک چیز، قدرتی را ورای دانستن صرف این موضوع به شخص می دهد. این قدرت از ارتباط جادویی میان نام و حامل آن می آید. اما یکبار که شخص تشخیص دهد که یک نام، تنها یک ارتباط قراردادی، تصادفی و وابسته به متن با حامل خود دارد، بررسی این موضوع مشکل خواهد بود که چرا معرفت به نام مذکور باید اهمیت و معنایی مرموز داشته باشد.

   موردی که باید به آن توجه داشت این است که: آنچه که برای تصویرهای فیزیکی صادق است برای تصورات ذهنی، و بطور کلی، برای بازنمایی های ذهنی نیز صادق است؛ بازنمایی های ذهنی ارتباط ضروری بیشتری، نسبت به بازنمایی های فیزیکی، با آنچه که آنها بازنمایی می کنند ندارند. درواقع، پیشفرض متعارض و تناقض آمیز، زنده ماندن و بقای همان اندیشه های جادویی است. ( شاید اولین فیلسوفی که اهمیت عظیم این نکته را درک کرد، حتی اگر اولین نفری که واقعا ً به آن اذعان کرده نباشد، ویتگنشتاین بود ).

    شاید با بررسی مثالی درباب تصویرهای ذهنی، درک این نکته راحت تر باشد. فرض کنید در جایی، سیاره ای وجود دارد که گروه بزرگی از انسان ها در آنجا رشد کرده اند. فرض کنید این انسان ها، اگرچه به هر صورتی شبیه ما هستند، اما هرگز تابحال درختی ندیده اند. و فرض کنید که آنها هرگز درختان را تصور هم نکرده اند ( شاید زندگی گیاهی در سیاره ی آنها وجود داشته باشد اما این زندگی، صرفا ً به شکل قارچ است ). حال، فرض کنید یک روز تصویری از یک درخت، بطور تصادفی، بوسیله ی یک فضاپیما که از سیاره ی آنها، بدون هیچ نوع ارتباط دیگری با آنها، رد می شود در سیاره ی آنها انداخته شود. تصور کنید که این انسان ها درباره ی تصویر مذکور گیج و سردرگم شده اند. چنین تصویری در جهان، تصویر چیست؟ آنها تمام انواع مختلف فرض ها را درنظر می گیرند : یک ساختمان، نوعی سایه بان و حتی یک حیوان از نوعی خاص؛ اما هرگز به حقیقت نزدیک نمی شوند.

   برای ما، تصویر مذکور بازنمایشی از یک درخت است. برای این انسان ها تصویر مذکور تنها یک شئ عجیب و غریبی را بازنمایی می کند که چیستی، سرشت و کارکرد آن ناشناخته است. فرض کنید یکی از آنها تصویری ذهنی دارد که دقیقا ً شبیه یکی از تصاویر ذهنی من از یک درخت، در نتیجه ی دیدن آن تصویر بوسیله ی من است. تصویر ذهنی وی، یک بازنمایی از درخت نیست. این تصویر ذهنی صرفا ً یک بازنمایی از شئ ای عجیب ( حال هرچه که باشد ) خواهد بود که این تصویر مرموز آن را بازنمایی می کند.

   هنوز هم ممکن است استدلالی مطرح شود به این صورت که:Putnam تصویر ذهنی مذکور در حقیقت بازنمایشی از یک درخت است، تنها اگر این تصویر، که علت تصویر ذهنی است، خودش بازنمایشی از یک درخت بوده باشد. به عبارتی، ادعای چنین استدلالی این خواهد بود که زنجیره ای علیّ از درخت واقعی به تصویر ذهنی وجود دارد، حتی اگر این تصویر، تصویری عجیب و غریب باشد.

   اما حتی همین زنجیره ی علیّ نیز می تواند به صورت غیابی تصور شود. فرض کنید « تصویر درخت مذکور » که سفینه ی فضایی آن را در سیاره انداخته است واقعا ً تصویری از یک درخت نبوده باشد، بلکه نتیجه ی تصادفی پاشیدن رنگ ها باشد. حتی اگر این تصویر، کاملا ً و دقیقا ً شبیه تصویری از یک درخت باشد، در حقیقت، چیزی بیشتر از همان « کاریکاتور » مورچه از چرچیل نیست (1)، یا به بیان دیگر، این تصویر، همانقدر تصویری از آن درخت محسوب می شود که « کاریکاتور » مورچه از چرچیل، تصویری از چرچیل بشمار می آید. حتی می توان تصور کرد که سفینه ی فضایی، « تصویری » را در سیاره می اندازد که از سیاره ای آمده است که ساکنان آن هیچ چیزی درباره ی درختان نمی دانند. پس، انسان های مورد نظر ما هنوز باید تصویرهایی ذهنی داشته باشند که بطورکیفی اینهمان با تصویر من از یک درخت است، اما چنین تصاویری، تصاویری نخواهند بود که یک درخت را، بیشتر از هر چیز ( دلبخواه ) دیگری بازنمایی کنند.

   همین موضوع درباره ی کلمات نیز صادق است. ممکن است بحثی که در یک مقاله درباره ی درختان مطرح شده است، بنظر توصیف کاملی از چیستی درختان باشد، اما اگر چنین مقاله ای، بوسیله ی میمون هایی تولید شده باشد که بطورتصادفی به کلیدهای دستگاه تایپ، به مدت میلیون ها سال ضربه زده اند، آنگاه چنین کلماتی، به هیچ چیزی ارجاع نخواهند داد. به عنوان مثالی دیگر، اگر شخصی وجود می داشت که چنین کلماتی را بخاطر می سپرد و آنها را در ذهنش، بدون فهم آنها تکرار می کرد، در اینصورت نیز کلمات مذکور، وقتیکه در ذهن شخص به آنها فکر می شود، به هیچ چیزی ارجاع نمی دهند.

.................

پی نوشت:

(1) به نوشتار پیشین درباره ی مثال ذهنی پاتنم « مورچه و چرچیل » رجوع کنید.  

................

منبع

Putnam, Hilary. (1998). “Brains in a Vat”. In Hilary Putnam, Reason, Truth and History, Cambridge, 1998. pp. 1-21.

 

.


لینک