نگاهی بر آراء سول کریپکی (2) : ضرورت، پیشینی بودن، مشکل ذهن-بدن و ذات‌گرایی   

 

 

در بخش پیشین دیدیم که در نظر کریپکی، و به پیروی از جان استوارت میل، معنای نام‌ها، چیزی جز  مرجع آنها نیست و توصیفات، در این رابطه، دخالتی ندارد. مهمترین عنصر در نظریة علّی یا درواقع، تبیین علّی کریپکی از معنای نام‌ها، تمایزی است که وی میان دو چیز برقرار می‌کند: آن چه که ارجاع را تثبیت می‌کند (زنجیرة روابط علّی میان نام و مرجع آن) و معنای واقعی و بالفعل آن نام (مرجع آنها). کریپکی ایده‌های خود در این بخش را به حوزه‌های دیگر فلسفه، همچون متافیزیک، فلسفة ذهن و معرفت‌شناسی می‌برد.

 Kripke

(1) ضرورت (Necessity) و پیشینی بودن (a priority)

چنانکه به یاد داریم، کانت گزاره‌های پیشینی و ضروری را به شرح ذیل تعریف می‌کند:

گزارة پیشینی: یک گزاره، پیشینی است اگر بتوان به آن، بدون بهره‌گیری از تحقیقات تجربی معرفت پیدا کرد.

گزارة ضروری: یک گزاره، ضروری است اگر در هر موقعیت ممکنی صادق باشد، یا به عبارتی، غیرممکن باشد که صادق نباشد.

بر اساس تعاریف فوق، طبیعی است که معتقد باشیم: هر گزارة ضروری، پیشینی است و نیز (صرفنظر از استثنائاتی اندک) هر گزارة غیرضروری، غیر پیشینی (پسینی) است. به بیانی دیگر، اگر یک گزاره، ضروری است، پس شخص نیازی ندارد که جهان را برای یافتن فکت یا واقعیتی جهت معرفت به آن گزاره، بررسی کند؛ چراکه صدق این گزاره وابسته به حالات مختلف امور در این جهان نیست: این گزاره، در هر موقعیتی (در هر جهان ممکنی) صادق است. همچنین، اگر یک گزاره، غیرضروری، و بنابراین امکانی (contingent) باشد، در هر جهان ممکن مفروضی لزوماً صادق نخواهد بود؛ به این معنا، در این جهان (که یکی از این جهان‌های ممکن است) صدق این گزاره باید تحقیق شود. پس در مورد گزاره‌های غیر ضروری، نیاز به بررسی جهان و محیط اطرافمان داریم: گزاره‌های غیر ضروری، غیر  پیشینی، یعنی پسینی (a posteriori) هستند. یک استثناء در این مورد، می‌تواند «من هستم» دکارتی باشد، یعنی این گزاره که «من فکر می‌کنم، پس هستم». در این مورد بنظر می‌رسد که هم مقدمه و نتیجه، امکانی و غیر ضروری، اما به یک معنا پیشینی هستند.

   کریپکی، هر دو سوی التزام فوق را رد می‌کند. بنظر او، ضرورت و پیشینی بودن چنان که گمان می‌شد به هم مرتبط نیستند: صدق‌های ضروری‌ای وجود دارند که صرفاً بطورپسینی و تجربی می‌توان به آنها معرفت پیدا کرد و نیز صدق‌های پیشینی‌ای وجود دارند که کاملاً غیر ضروری و امکانی هستند.

 Kripke

الف. پیشینی‌های غیرضروری

مثال معروف کریپکی در این زمینه، «متر» است. ما کلمة «متر» را معرفی کرده‌ایم و ارجاع آن را با توجه به یک استاندارد معین تثبیت کرده‌ایم، یعنی توسط میلة متر استاندارد (standard meter bar) که در پاریس نگهداری می‌شود. حال این ادعا را در نظر بگیرید: «متر استاندارد، یک متر طول دارد». سؤال این است که به چه نحوی می‌توان به چنین گزاره‌ای معرفت یافت؟

   اگر برای این کار به راه حل اندازه‌گیری میلة استاندارد را مطرح کنیم، کاملاً خنده‌دار است چون معیار اندازه‌گیری خود این میله است. به این ترتیب، معرفت ما به این که متر استاندارد یک متر طول دارد چیزی نیست که بتوان آن را با توسل به تجربه دانست: معرفت به آن، پیشینی است. اما سؤال دیگر این است که آیا این گزاره که «متر استاندارد، یک متر طول دارد»، یک صدق ضروری را بیان می‌کند؟ بنظر کریپکی، ممکن بود میلة استاندارد کمی بلندتر یا کوتاه‌تر از چیزی باشد که در واقعیت است. مثلاً، فرض کنیم که دقیقاً پیش از تثبیت معنای کلمة «متر» توسط آن، این میله بر اساس حرارت یا سرما و غیره کمی تغییر می‌کرد. در اینصورت، میلة استاندارد کمی بلندتر یا کوتاه‌تر از یک متر می‌بود. به این معنا، یک متر طول داشتن میلة استاندارد یک صدق ضروری نیست، بلکه موضوعی است کاملاً امکانی.

 

ب. ضروری‌های غیرپیشینی (پسینی)

مثال کریپکی در این مورد، داشتن عدد اتمی 79 برای طلا و ترکیب شیمیایی H2O برای آب است. بنظر او، چنین مواردی، هرچند ضروری‌اند ولی نمی‌توانیم آنها را به طور پیشینی بدانیم. عدد اتمی طلا و ترکیب شیمیایی آب کشف‌هایی تجربی هستند. با این وجود، احکامی همچون «طلا دارای عدد اتمی 79 است» و «آب، H2O است»، ضروری اند چراکه هیچ موقعیت و جهان ممکنی وجود ندارد که طلا، عدد اتمی دیگری داشته باشد یا آب، H2O نباشد. درواقع، این امکان وجود دارد که در یک جهان ممکن، طلا (یا درواقع، ماده‌ای) را که عدد اتمی دیگر دارد «طلا» بخوانیم. اما در اینصورت، در این جهان ممکن، کلمة «طلا» برای شئ دیگری بکار می‌رود. البته در اینجا، ما خطایی مرتکب نمی‌شویم، و فقط نام «طلا»، معنا (یعنی مرجع) دیگر و متفاوتی دارد. در نتیجه، ضروری است که آب، H2O است: آن چه که آب را آب می‌سازد، طبیعت یا همان ترکیب شیمیایی آن است؛ اما چنین چیزی یک حقیقت تجربی است.

 Kripke

(2) مشکل ذهن و بدن (Mind-Body Problem)

در زمان کتاب «نامگذاری و ضرورت»، نظریة رایج در باب مشکل ذهن و بدن، «نظریة اینهمانی» (Identity Theory) بود. بر اساس این نظریه، مشکل ذهن و بدن به دست علم معاصر حل خواهد شد، همانگونه که علم، چیستی گرما را کشف و مشکلات پیرامون آن را حل کرد. پیش از آن فرض بر این بود که گرما چیزی است که احساسات متمایز و قابل تشخیصی (احساس گرما) را تولید می‌کند؛ علم نشان داد که چنین احساسی را حرکت جنبشی مولکول‌ها تولید می‌کند. به همین صورت، علم می‌گوید که حالت ذهنی «درد»، با تحریکات رشته‌های عصبی C (C-fibers) همبسته است. حال سؤال این است که آیا این تحریک شدن رشته‌های عصبی مذکور، همان درد است؟ آیا اکنون مشکل ذهن و بدن حل شده است؟

   بنظر کریپکی، اگر حالت ذهنی درد، صرفاً عبارت از تحریک رشته‌های C باشد، در اینصورت باید کشف تجربی را چیزی ضروری در نظر بگیریم، همچون کشف ترکیب شیمیایی آب، یا چیستی گرما. ما بطور معمول، از یکسری از نشانه‌های تشخیصی برای تثبیت (و نه تعیین) ارجاع کلمات استفاده می‌کنیم و چنین چیزی اصلاً یک امر ضروری نیست، بلکه امکانی است: چنین نشانه‌های تشخیصی (یعنی ویژگی‌ها‌)،  فقط بطور امکانی به سرشت و طبیعت انواع طبیعی مرتبط می‌شود. بنابراین، نشانه‌هایی همچون مایع بی‌رنگ و بی‌بو و ... بودن آب (یعنی مجموعه ویژگی‌هایی که توسط آنها آب را تشخیص می‌دهیم) صرفاً بطور امکانی به آب بودن آب مرتبط می‌شود. ممکن بود آب بدون این نشانه‌های تشخیصی نیز وجود می‌داشت. در نتیجه، هرچند آب باید (ضرورتاً) H2O باشد، اما ضرورتاً نیازی نداشته است که دارای ویژگی‌های فوق باشد. چنین چیزی در مورد گرما هم معتبر است: گرما به معنای حرکت جنبشی مولکول‌ها است و چنین چیزی ضروری است. اما این موضوع یک حقیقت ضروری نیست که گرما (ضرورتاً) احساس گرما را تولید کند. احساس گرما یک نشانة تشخیصی و ویژگی امکانی است که برای تحقیق درباب این پدید بکار می‌گیریم.

   حال باید این موضوع در مورد درد بررسی شود. در اینجا یک تفاوت وجود دارد: آن نشانه و ویژگی‌ای که ما برای تشخیص درد بکار می‌گیریم، برای «درد بودن» درد ضروری است و ذاتی آن است. چراکه درد، برعکس گرما، نمی‌تواند بدون احساس دردمندی یا دردآفرینی وجود داشته باشد. در مورد گرما، ما دو چیز در دست داشتیم: علم، چیستی گرما را بیان می‌کرد (حرکت جنبشی مولکول‌ها) و نیز ما برای بررسی این پدیده، می‌توانستیم تولید احساس گرما را بکاربگیریم (ویژگی). این دو موضوع کاملاً جدا از یکدیگر هستند: اولی ضروری است و دومی امکانی، و دومی، برای چیستی گرما ضروری نیست. اما در مورد درد، چنین چیزی وجود ندارد: ما یک حالت دردمندی داریم که برای داشتن درد و چیستی آن، ضروری است (درد، بدون دردآفرینی، درد نیست). حال، علم می‌گوید که درد چیزی جز تحریکات رشته‌های عصبی C، نیست. اما این موضوع ضروری نیست که درد و احساس درد، ضرورتاً تحریک رشتة عصبی C باشد: تحریک این رشته‌ها نشانة تشخیصی دردمندی است (نه داشتن احساس درد). تحریکات رشته‌های مذکور ممکن بود درد را تولید نکنند و موجب احساس دردمندی نشوند؛ چنین چیزی یک امر امکانی است. پس، علم معاصر نمی‌تواند معنای درد را تبیین کند.

 Kripke & Putnam

(3) ذات‌گرایی (Essentialism)

در دهه‌های 1960 و اوایل 1970، با تأثرپذیری از کواین، بسیاری از فلاسفه مخالف ذات‌گرایی بودند. آنها مخالف موجهات de re (ضرورت در مورد اشیاء) بودند و فقط موجهات de dicto (ضرورت در مورد جملات) را می‌پذیرفتند: احکام ممکن است بطور ضروری یا امکانی صادق یا کاذب باشند (de dicto)، اما قابل درک نیست که دربارة ضرورت (یا امکان) اینکه یک شخص یا شئ، ویژگی خاصی را داشته باشد صحبت کرد.

   ذات‌گرایی: بنظر کریپکی، منشأ مادی یک شئ مادی، یعنی چیزی که شئ مذکور از آن ساخته شده است برای آن شئ ذاتی و بنیادین است. یک شئ مادی معین، نمی‌تواند از چیز دیگری ساخته شده باشد. همچنین، داشتن والدینی خاص و معین برای یک شخص، ذاتی او است؛ وی نمی‌توانسته است والدین متفاوتی داشته باشد. به این معنا، کریپکی ضرورت de re را می‌پذیرد.

 

منبع:

Martinich, A. P. & Sosa, E. David (eds) (2001), A Companion to Analytic Philosophy. Oxford, UK: Blackwell Publishers Ltd.

 

.


لینک