نگاهی دیگر به واکنش ها به چالش گتیه (4)   

توجیه

در این بخش به بحث ساختار توجیه می پردازیم.

 v    ساختار معرفت و توجیه

کسانی که معتقدند معرفت به توجیه نیاز دارد، معتقدند که معرفت از ساختار و ساختمان معینی از توجیه بیرون می آید. در این مورد دو نگاه غالب وجود دارد: مبناگروی و انسجام گرایی.

 ·        مبناگروی (Foundationalism):

در نظر مدافعان مبناگروی، باورهای موجه ما شبیه یک ساختمان ساخته می شوند: آنها به شالوده (foundation) و روبنا (superstructure) تقسیم می شوند که آخری به اولی متکی است. باورهای متعلق به شالوده، پایه و اساس هستند؛ باورهای متعلقErnest Sosa به روبنا، پایه نیستند و توجیه خود را از باورهای موجه پایه می آورند. به عبارتی، ساختار توجیه بیشتر شبیه یک هرم (pyramid) است.

اما برای اینکه گزارش مبناگرایانه از توجیه قابل قبول باشد، باید دو مشکل را حل کند:

(مشکل اول): چرا و بخاطر چه چیزی باورهای پایه موجه اند؟

(مشکل دوم): باورهای پایه چگونه باورهای غیرپایه را توجیه می کنند؟

سوال اساسی برای هر دو مورد بالا این خواهد بود که: چه چیزی یک باور موجه را باوری پایه می کند؟

بر اساس یک رهیافت، پاسخ چنین است:

آنچه که یک باور موجه را باوری پایه می کند این است که چنین باوری توجیه خود را از باورهای دیگر نمی آورد:

·        پایه ای بودن دگزاستیک (Doxastic Basicality) (DB):

باور S به P پایه است اگر و تنها اگر بدون اینکه توجیه خود را مدیون هیچ باور دیگری از S باشد، موجه شود.

چنین چیزی صرفا ً یک ملاک ارائه می دهد؛ به عبارتی، فقط می گوید که چه موقعی یک باور موجه نخواهد بود، نه اینکه چطور یک باور می تواند موجه شود. این رهیافت با یک مثال روشن تر می شود. توجه شما به کلاه یک شخص جلب می شود و متوجه می شوید که رنگ آن بنظر آبی می رسد: William Alston

(B): چنین بنظر من می رسد که آن کلاه آبی است.

در اینجا، ما باید علاوه بر DB، تبیینی از اینکه چه چیزی باوری را موجه می کند داشته باشیم. مطابق با مبناگروی، (B) موجه است چون نمی تواند کاذب باشد و یا مورد شک و تردید قرار گیرد و یا بوسیله ی چیزهای دیگری تصحیح شود. به عبارتی، فرض بر این است که (B) موجه است چون (B) با «رجحان یا مزیت معرفتی» (epistemic privilege) همراه است، یعنی ویژگی هایی دارد همچون «مصونیت از خطا یا خطاناپذیری» (infallibility)، «دور بودن از تردید» (indubitability)، یا «غیرقابل اصلاح بودن» (incorrigibility). ایده این است که (B) بخاطر سرشت درونی خود (داشتن برتری معرفتی) موجه است. به عبارتی، اینکه ما می بینیم یا متوجه می شویم یا بنظر ما می رسد که آن کلاه آبی است، برای موجه بودن باور به این موضوع کافی است (البته باید توجه داشت که مخالفین این نظریه، بحث توهم یا وهم را به میان می کشند).

بر اساس نگاهی دیگر (مخالفین نگاه فوق):

(B) باوری درباره ی کلاه نیست بلکه باوری است درباره ی نحوه ای که آن کلاه برای شما ظاهر می شود: (B)، باوری درون نگرانه (introspective) درباره ی تجربه ی حسی شما است. بنابراین، باورهای پایه در یک سوژه، از باورهای درون نگری شده (یا بدست آمده از درون نگری) درباره ی حالات ذهنی خود سوژه ساخته می شوند که تجربه های ادراکی (perceptual experience)، زیرمجموعه ای از آن هستند. بر اساس این دیدگاه: باورهایی که درباره ی اشیاء بیرونی اند، کیفیت یک باور پایه را ندارند و نمی توانند داشته باشند، چون غیرممکن است چنین باورهایی، نوعی از برتری معرفتی مورد نیاز را داشته باشند. بر اساس این نوع از مبناگروی، (B) نه بر اساس داشتن نوعی جایگاه ممتاز، بلکه بخاطر حالت ذهنی دیگری موجه است. اما نکته آن است که این حالت ذهنی، باور دیگری از شما نیست بلکه تجربه ی ادراکی دقیقی است که (B) دربارة آن است: به چشم آمدن آبی بودن کلاه برای شما (تجربه ی اینکه کلاه برای شما آبی بنظر می رسد). فرض کنید (E) این تجربه را نمایش دهد. مطابق با پیشنهاد فوق، (B) و (E) حالات ذهنی متمایزی هستند و بنابراین، آنچه که (B) را موجه می کند، (E) است. ازآنجاییکه (E) یک تجربه است نه یک باور، (B)، مطابق با DB پایه محسوب خواهد شد.

   این دو رهیافت مبناگروی را می توان «مبناگروی مرجح» (Privilege Foundationalism) و «مبناگروی تجربه وار» (Experiential Foundationalism) نامید. مبناگروی مرجح، باورهای پایه را به باورهایی درباره ی حالات ذهنی خود یک شخص محدود می کند. مبناگروی تجربه وار، محدودیت کمتری دارد و مطابق با آن، باورهایی که درباره ی اشیاء خارجی و بیرونی هستند نیز می توانند پایه باشند. فرض کنید به جای (B)، شما باوری داشتید به این صورت که

(H): آن کلاه آبی است.

برخلاف (B)، (H) درباره ی خود آن کلاه است و نه شیوه ای که کلاه برای شما نمایان می شود. بر این اساس، مبناگروی مرجح (H) را غیرپایه می داند اما مبناگروی دیگر نه.

مبناگروی تجربه وار، دو ایده ی مهم را به هم می آمیزد: (1) وقتیکه یک باور موجه، پایه است، توجیه آن مدیون هیچ باور دیگری نیست؛ (2) آنچه که در حقیقت باورهای پایه را موجه می کند، تجربه ها هستند. در موارد معمول، باورهای ادراکی همچون (H) مبتنی بر باورهای دیگری درباره ی تجربه های ادراکی یک شخص نیستند، به همین دلیل ضعف مبناگروی مرجح این است که نمی تواند تبیینی را برای توجیه باورهای ادراکی معمول ما همچون (H) ارائه دهد. اما مبناگروی تجربه وار مشکلی با هیچ تبیینی درباره موجه شدن باورهای ادارکی معمول ما ندارد: آنها بوسیله ی تجربه های ادراکی توجیه می شوند. به همین دلیل، مبناگروی تجربه وار اغلب به مبناگروی مرجح، ترجیح داده می شود.

برای مطالب تکمیلی در مورد این بحث، به دانشنامه ی آزاد استنفرد رجوع شود.

 

.


لینک