مروری بر نظريات عينی در علوم اجتماعی (۳)   

------------------------------------------------------

 

عینیت در علوم اجتماعی (3)

 

----------------------------

 

در نوشتارهای پیشین ،  از نظریات متعددی که در زمینه عینیت در علوم اجتماعی صحبت می کردن ، سخن رفت و به مروری هرچند اجمالی لزاین نطریات ،  ارسطو تا کانت و همینطور تا وبر و مانهای پرداختیم ، در این قسمت نیز به همان ترتیب به صورتی گذرا بر قسمی دیگر از این نظریات می پردازیم. 

 

..............................

 

بر اساس نظریات ویتگنشتاین متآخر نیز پاره ای دیگر از نظریات شکل گرفتند : اینکه علوم اجتماعی اعتباریند نه عینی .

 

این نظریه بر پژوهشهای ویتگنشتاین در مورد زبان کاربردی بنا می شود و از او الهام می گیرد ، بدینگونه که :

 

 او زبان معنی دار را زبان کاربردی می دانست و زبان کاربردی نیزبواقع  متعدد خواهد بود و این خود دلیلی بر مطلق و عینی نبودن یک زبان ِ در کاربرد است ونیز اعتباری بودن آن .  یک زبان در کاربرد آن در زمینه  مورد استفاده است که معنی دار می شود .

 

حال آن  در علوم اجتماعی اینگونه تآویل می گردد که :

 

در یک جامعه باید زبانهای متعددِ رایج در آن را لحاظ کرد و مهم شمرد( البته در اینجا ملاک  صرفاً زبان ِ گفتاری نیست بلکه نوعی زبان ، گفتار و گفتمانی اجتماعی و گفتگوییست که میان سطوح و گرایشات مختلف در بستر جامعه رخ می دهد ) ، و حال مسلماً مکانیسم ِ ما برای فهم یک جامعه ( مانند جامعه های دینی ) با فهم جامعه دیگر ( مانند جامعه غیر دینی ) متفاوت خواهد بود .

 

 معرفتهای اجتماعی قیاس ناپذیرند و هر گفتاری تنها درون آن جامعه ( و آن جامعه زبانی ) قابل بررسی و بیان است و این ما را از صدور یک نظریه عینی و یگانه در مورد حتی یک جامعه واحد نیز بر حذر می دارد .  

 

..............................

 

مرلوپنتی و هابرماس ولی بر عقیده ای  دیگربودند .آنها  به پدیدارشناسی انتقادی معتقد بودند اما علوم اجتماعی را علوم ایدئولوژیک می پنداشتند .

 

مرلوپنتی با تآثیر از پدیدارشناسی هوسرل ، محقق و تحلیل گر اجتماعی را از تجربه خودش مستقل نمی داند  و او را همواره تابع و تآثیرپذیر از ارزشها ، رسوم ، سنن ، باورها و موقعیتهای موجود در محیط زندگی او که حال در زندگی او ( خواسته و نخواسته ) وارد شده اند ، می داند  و بنابر این چیزی را در پژوهشهای خویش وارد خواند ساخت که جامعه او می خواهد .

 

هابرماس بر اساس سه نوع علاقه انسانی ، به  سه نوع علم اجتماعی  قائل می شود :

 

1) علاقه برای کنترل کردن و پیش بینی : این مسئله باعث تولید نظریاتی می شود که  بتوانند پیشبینی کنند و این علم تابع علاقه و هدف انسانها خواهد بود زیرا پیشبینی همواره در مواردی رخ می دهد که انسان هدفی برگزیده و خواستار رفع ابهام و تسلط هرچه بیشتر بر سیر حرکت ِ خود به سوی هدف و آمال خویش است .

 

2) تفسیر و فهم منهای کنترل : این خواسته باعث پدیدار شدن علوم اجتماعی هرمنوتیکی خواهد شد که ما بر اساس پلورالیسمی گسترده  به تفسیر و فهم متن اجتماعی و اوضاع درون اجتماعی خود می پردازیم .

 

3)  رهایی ( آزادی ) : هابرماس در اینجا اظهار می کند که در علوم قبلی ( مانند پوزیتویست ، ابزارانگاری ،نظریات  هرمنوتیکی و غیره )  جایی برای آزادی و رهایی انسان وجود ندارد.

 

او نقد و مستقل کردن اقتصاد ( و علوم دیگر اجتماعی ) را متناسب با آزادی می داند( علم نقدی ).

 

غایت اندیشی در مکتب فرانکفورت و عینی نبودن آنها را می توان در این جمله خلاصه کرد که :

 

علوم اجتماعی و انسان ، فارق از یکدیگر و جدا از دانشمندان ِ آن نیستند و هر علمی روشی دارد و هر روش تابع سازنده  و واضع آن و غایات انسانی ست .

 

-------------------------------------------------

پایان

 

----------------

 


لینک