دترمينيسم تاريخی و نظريات مخالف (۷)   

 

 

نظریات مخالف با دترمینیسم تاریخی

 

جمع بندی :

 

در این سلسله از نوشتارها که در شش فصل ارائه شد ، سعی بر آن بود تا به برخی از نظریاتی که در سیر حرکت خود برخوردی با دترمینیسم داشته و یا سیستم فلسفی آنان به گونه ای  بود که توان مقابله با این نظریه را داشتند به طور اجمالی نظری بیافکنیم و شرحی مختصر از موضع گیری آنان در این زمینه را مطرح کنیم .

 

مسلما ً نظریات و نحله های فکری مختلفی نیز به پشتیبانی ِ دترمینیسم پرداخته اند و از آن دفاع می کنند و لی در اینجا چون هدف مطرح کردن نظریات مخالف بود دیگر به ارائه آنها نپرداختیم و صرفا ً به اشاراتی در نوشتارهای اول و سوم اکتفا شد ، در این نوشتار که آخرین بخش از آن هم هست سعی بر این است که ضمن مرور بر نظریات مطروحه در این سلسله مطالب به چند موضع دیگر نیز اشاراتی کنیم و بحث را به پایان ببریم .

 

-----------------------------------------------------

 

1)     بحث علیت دردید فلسفه های سنتی :

 

در سیستم های معرفت شناسی و هستی شناسی مختلف تجربه گرایان و عقل گرایان ، علیت نقش بسیار مهمی را ایفا می کند ، در فلسفه سنتی ، علیت از یکی از دو اصل بنیادین عقل یعنی " اصل جهت کافی فرع و منشعب می شود. همانطور که می دانید این دو اصل یعنی  " اصل اینهمانی " ( یا هوهویت ) و " اصل جهت کافی " دو پایه و اساس بدیهی و ضروری عقل به حساب آورده می شد که برای عقلی گرایان کاملا ً بدیهی و اعتبار آن مطلق  و علاوه بر فکر، قانون اشیاء و امور واقع نیز به حساب می آمد . از اصل اینهمانی ، دو اصل دیگر ِ " امتناع تناقض " و " طرد شق ثالث " بیرون کشیده می شد و از اصل جهت کافی دو اصل " علیت " و غائیت " .

 

برای اینکه بحث به درازا کشیده نشود به طور خلاصه سه دیدگاه صرفا ً فلسفی رایج نسبت به آنها وجود داشت و از آنجاییکه نظر آنها نسبت به این اصل تکلیف آنان را نیز تا حدودی نسبت به دترمینیسم روشن می کند ، مرورری بر آنها می کنیم . این دیدگاه ها : 1) از نظرگاه عقلی مذهبان ، 2) تجربی مذهبان ،3) فلاسفه انتقادی قابل بررسی است .

 

...............................................

 

1.1)          عقلی مذهبان : آنان این اصول را کاملا ً بدیهی و فطری می دانند ، و از آنجا که معمولا ً سیر فلسفه سنتی ِ آنان به وجود علتی نخستین و یا وجودی متعالی می رسید بنابراین علیت و همینطور دترمینیسم مورد قبول بسیاری از آنان بود .

 

افلاطون وجود نوعی " عقل ریاضی " کلی را ناظر بر جریانات عالم پدیدار می دانست و همه نظمی که در عالم ِ مشاهده وجود دارد و کلا ً همه امور به واسطه انتقال آنها از عالم مثل و صور کلی ِ لایتغیر توسط همین عقل کلی بود که در سرحد این دو عالم قرار داشت ؛ هرچه میدانیم کاملا ً درونی و فطری است و هر یادگیری و آموختنی صرفا ً بیاد آوردن است .

 

دکارت در دیدی مشابه همه آن اصول را فطری می داند و همه چیز را منوط به اراده و خواست خدا می کند و تا آنجا پیش میرود که به یک نوع نسبی گرایی مطلق درباره امور و رابطه آن با خدا می رسد . تمام امورات عالم ، منوط به تصمیمات و خواست خداست .

 

اسپینوزا که اصلا ً تصور اختیار را نوعی توهم می داند که از جهل ما نسبت به امور و واقعیت اعمالمان ناشی می شود و لایب نیتس که همه مدرکات را در مونادها ازلی می داند و بنابراین بر فطری بودن اصول عقلی و فطریات دکارتی به نوعی دیگر صحه می گذارد و نظم عالم را ناشی از هماهنگی ای پیش بنیاد می داند که خدا معین گردانیده است . البته بعد از دکارت با تاکيد برجوهر نفسانی ايدئاليسم راهی ديگری را پیش پا می نهد . 

 

.................................................... 

 

1.1.1)   ایدئالیسم : ایدئالیست ها که دیگر این نوع نگرش را به حد اعلای خود می رسانند و شاید کسی مانند بارکلی بتواند عالم اشیاء فی نفسه و مفاهیم زمان و مکان را توهم و بی معنی بداند ولی درعوض همه چیز در ید قدرت روح فعال قرار می گیرد و درواقع اتفاقی جدیدتر در تحول نظریه مورد نظر ما نمی افتد .

 

شاید این دیدگاه ( ایدئالیسم )  فرود و فرازهای مختلفی داشته باشد ولی چیزی که در آنها گاهی بوضوح عیان می شود ، مطمئنا ً نوعی دترمینیسم است . چنین نظری را در آراء هگل که تاریخ ( وکلا ً امور) را جریان فراشدها و فرایند ضروری و لاجرم سیر دیالکتیکی روح مطلق ( Geist ) می داند می توان یافت و یا درنظر شوپنهاور که تمام جهان و امور را جلوه ای از نمایش ها و بازنمایی های اراده ( یا خواست ) می داند که که بسیار تیره و مصیبت بار نیز هست و اصلا ً هرجه هست هم اوست . ( البته می توان ايدئاليست ها را به واقع تجربی مسلک ناميد چون اکثرا ْ بسيار بر وجه تجربه درونی يا شهود تاکيد دارند و البته دور و تناقضی گاه مطرح می شود که شهود نفس چگونه خواهد بود ؟ ) 

 

.........................................................

 

1.2)          تجربی مذهبان : آنان البته اغلب این اصول را بدیهی و پیشینی نمی دانستند و اگر بعضی از آنها گرفتار نوعی دترمینیسم می شدند به خاطر تعهدی بود که برای اثبات خدای قادرمطلق در خود حس می کردند ، به هرحال هرچه بود ذهن جزصفحه سفید و نانوشته نبود و بقیه همه مستفاد از تجربه . البته گاه صرفا ً تجربه حسی ( درمکتب اصالت حس ) و گاه هر دو تجربه حسی و باطنی ( درمکتب اصالت تجربه ) .

 

لاک نظر علیت را به نوعی می پذیرد ولی در مقابل هیوم آن را با تمام قوا رد می کند و تا جایی پیش می رود که در حضور چیزی به نام " من " نیز شک می کند. استوارت میل تمام این نوع نظریات را توهمی بیش نمی داند زیرا این حالات را عادتی صرف می داند که برای ذهن آدمی گسیختن از آن بسیار مشکل است ولی نه بیش از این . از دید برگسون تنها راه برای رسیدن به نوعی حقیقت چیزی جز" شهود " نیست که صرفا ً در عالم روان رخ می دهد ولی اصول عقلی والبته علیت تنها از تجربه حسی حاصل تواند شد که چنین چیزی ممکن نیست ( به تجربه حسی یافت نمی شود )  پس اعتباری مطلق ندارند.

 

 البته در میان آنان پیروان نظریه " اصالت اجتماع  " نیز بودند که مانند دورکیم همه این اصول عقلانی را عطف به دستاوردهای اجتماعی و اعتبار آنها را کاملا ً نسبی و وابسته به برداشت عامه مردم و هیئت اجتماعی حاکم بر آنان می دانست . دسته ای دیگر البته " تطور گرایان " بودند که به نوعی نظریه مجامع رسیده بودند از به هم آمیختن نظریات داروین وهمکاران وی در مورد تکامل و وراثت با نظریات تجربه گرایانه و اجتماعی . مثلا ً اسپنسر اصول عقلی ( و علیت و کلا ً تمام مواردی شبیه به آن را ) برای جامعه کنونی بدیهی و ضروری می دانست زیرا آنها توسط سیرتکامل و وراثت به نسل کنونی رسیده و اعتبار آنها برای اکنون جامعه بدیهی و مطلق است ولی درعین حال این اصول را برای انسان به طور کلی بدیهی نمی داند و منشأ آن را کاملا ً از نظرگاه تجربی می نگرد .

 

............................................................

 

1.3)          فلسفه انتقادی : مسیری میانه را این فیلسوفان پیمودند که بزرگ آنان کانت بود و تمام اصول را صرفا ً قوانینی می دانست که برای فاعل شناسا و حوزه فاهمه او صادق است نه بر اشیاء و امور خارجی .

 

در نظر کانت جهان اشیاء فی نفسه غیر قابل دسترسی است و این به علت حدودی است که بر قوای شناختی انسان حاکم است ، ولی در عقل عملی این حدود به صرف قوه عمل عقلی پاره می شود . در عقل عملی او لازمه اصل مطلق اخلاقی خود را وجود اختیار می داند .

 

--------------------------------------------------------------

 

2)     دترمینیسم نزد تحصلی مذهبان ( پوزیتیویست ها ) :

 

 

 البته همانطور که میدانید تحصلی مذهبان ( و فیلسوفان اولیه علم )  از آگوست کنت و بیکن  گرفته تا حلقه وین که به پیروی از کارهای راسل و ویتگنشتاین متقدم پرقدرت ترین پوزیتیویسم ( پوزیتیویسم منطقی ) را بنیان نهاده بودند ، نه اموری مانند دترمینیسم بلکه هر بحث متافیزیکی را از هر نوع بی معنی دانستند و این به خاطر مساوی گرفتن معناداری با تحقیق پذیر بودن هر گزاره یا نظریه ای بود که دایعه معناداری داشت . البته آنان خودشان را در دوری انداختند که نتوانستند از آن رهایی یابند ( حکم خودشان معنادار نبود و ناخواسته برخی احکامشان متافیزیکی شد و برخی احکام ِ از نظر آنها بی معنی می توانستند از تحقیق پذیری علی الاصول سربلند بیرون بیایند و ... ) و با حملاتی که از دیگر نحله های زیر سوال رفته به آنها شد و همینطور مطرح شدن نگرش های نوین ( مانند ایرادات کواین و پوپر بر آنها ) و تغییر رای ویتگنشتاین متقدم  تقریبا ً از پای در آمدند .

 

--------------------------------------------------------------

 

3)     نظریات نوین فیزیکی قرن بیستم :

 

 

 مهم ترین تحولات ( البته به طور کلی ) از ارائه تز فیزیک نسبیتی توسط انیشتین شروع شد که بسیاری از پیش فرضهای مسلم ، در دید فیلسوفان ِ تا آن زمان را فرو ریخت . همین بیان نسبیت فضا و زمان کافی بود تا بسیاری از پندارهای آنان دستخوش آشفتگی شود و بدتر از آن پیگیری فیزیک کوانتومی توسط  پلانک بود که نتیجتا ً به ارائه تزعدم قطعیت هایزنبرگ شد . فیزیک کوانتومی در آن زمان و دستاوردهای بزرگ آن بیشترازهرحرکت دیگری در علوم متداول باعث حیرت و شگفتی شده بود . حالا اینکه واقعا ً این نظریات فیزیکی می توانند مفاهیم و نظریات متافیزیکی ای مانند دترمینیسم را زیر سوال ببرند یا نه کاملا ً قابل بحث جدی است ولی مطمئنا ً چون در تغییر نگرش ما نسبت به جهان اطراف خود مؤثرند بنابراین گاهی می توانند دارای شأن هستی شناسانه باشند . البته آنطور که تقریبا ً مورد توافق اهل علم است مفهوم علیت را ( حال نه به معنای حداکثری و تماما ً متافیزیکی خود ) به نوعی پذیرفته اند زیرا فیزیک کوانتومی پا بر دوش نظریات قدیمی تردر همین حوزه است ، و در ضمن چیزی که آن هم مورد توافق همه دانشمندان است این است که هیچ یک از این قوانین ، قوانینی قطعی و لاجرم و غیر قابل تغییری نیستند تا آنجا که فیلسوفان علمی  نظیر کواین حتی امکان دگرگونی را تا حوزه هایی نظیر ریاضیات و منطق هم کاملا ً ممکن می دانند و به هیچ نوع رئالیسم علمی معتقد نیستند . ( بحث علیت و گاه تحت عنوان رابطه علی مناسب مورد قبول بسیاری از فیلسوفان ذهن معاصر نظیر پاتنم ، کریپکی ، دنت و ... است ونقش مهمی را در نظریات آنان درمورد رابطه حالات ذهنی( و معناداری )  با جهان خارج بازی می کند )

 

---------------------------------------------------------------

 

کلام آخر :

 

من خود به این معتقدم که ( همانطوریکه در نوشتار اول نیز شرح دادم ) دترمینیسم نیز مانند دیگر نظریات هستی شناسانه حداقل دارای خاصیتی به نام { آری / نه }  است و در قدم اول کسی که قبول می کند دترمینیسم را به عنوان نظرگاه هستی شناسانه خود بر گزیند راه را برای ورود فرعیات و انشعابات و اِعمال قدرت این نظر در تمام شئونات و رخنه های مختلف زندگی خویش کاملا ً گشوده است و کسی که نه ، پس دترمینیسمی برای او مطرح نخواهد شد ، این یک خاصیت اساسی نظریات جهانشناختی یا هستی شناسانه است که زاویه دید انسان را برای دیدن و تبیین و توضیح جهان تعیین می کند . نظرگاه الهی ، تمام عرصه های زندگی شما و سیر وقوع امور و توجیه آنها را الهی می کند ، دترمینیسم تمام آن را تحت جبر تاریخی و زمانی و مکانی و علی خود در می آورد .

 

پس هر چه نباشد این مسلم است که دترمینیسم ( تعین گرایی) با  نظرگاه عدم تعین ( Indeterminism ) با هم در یک مرتبه و یک قدرت هستند و لااقل یکی بر دیگری امتیاز یا رجحانی ندارد .

 

----------------------------------------------

 

 پایان

----------------------------------------------

 

 


لینک