ميان نوشت (۳)   

 

میان نوشت : پرسشهای معرفتی و پرسشهای متافیزیکی

 

در فلسفه همیشه سوال های متفاوتی در حوزه های گوناگون آن اتفاق می افتد و یا شاید بتوان گفت که اصلا ً فلسفه چیزی جز همین سوالات نیست ، ولی هرچه که هست و بیرون از نظرات مختلفی که در تعریف فلسفه وجود دارد ، می توان تا حدودی به این امر قائل بود که گاهی اوقات رابطه ای میان این حوزه ها توسط  نتایجی که بعضی از همین سوالات به بار می آورند بوجود می آید .

یکی از این رابطه ها ، دادوستدی است که میان پرسش های دو حوزه متافیزیک و معرفت شناسی وجود دارد .

 

بسیاری اوقات با مطرح شدن سوالی در متافیزیک ( و یا چالشی در آن ) ، سوالی معرفتی نیز به همراه آن بوجود می آید و همینطور در کنار هر پرسش معرفتی درباب موضوعی ، پرسشی متافیزیکی درباره آن شکل می گیرد و البته وجود همین رابطه باعث می گردد تا نتوان به صورتی تامّ  و بی توجه به یکی از این دو پرسش  ، در صدد پاسخگویی به دیگری برآمد .

 

به عنوان مثال به دنبال بحثی متافیزیکی که ادعا می کند در جهان ، حقایقی عینی وجود دارند که بر هم تاثیر می گذارند ( مستقل از ما یا فاعل های شناسا ، مانند تاثیر خورشید بر زمین که به آن گرما می بخشد ) بیدرنگ پرسشی معرفتی مطرح می گردد به این صورت که : از کجا و به چه نحو می دانیم که چنین حقایقی وجود دارند ؟ ( ویا کلا ً عالم خارج و اشیاء آن و ... ) .

 

و یا در فلسفه ذهن ، هنگامی که پرسش متافیزیکی  ِ : ذهن چگونه در بدن تاثیر می گذارد ؟ ( Mind-Body Problem ) مطرح می شود؛ به دنبال آن چنین پرسش معرفتی نیز به بار می آید : چگونه می دانیم که اذهان دیگری جزاز ذهن خودمان وجود دارند ؟

 

و یا مثلا ً در فلسفه ریاضی ، جاییکه فرگه وجود مجرد اعداد را اثبات می کند که نظری است متافیزیکی، به سرعت این پرسش معرفتی پیش آمد که : نحوه شناسایی ما به آنها چگونه است ؟ (1)

 

نمونه هایی از این دست را می توان در فلسفه هایی با پسوندهای مختلف مانند فلسفه ریاضیات ، فلسفه منطق ، فلسفه ذهن ، فلسفه زبان و ... براحتی مشاهده کرد .

 

همانطوریکه در سطرهای بالایی نیز بدان اشاره شد ، شناخت اینگونه روابط  میان حوزه های مختلف فلسفه علاوه براینکه دید گسترده تر و موشکافانه تری در تحلیل این سوالات به ما می دهد ، باعث می شود تا با عطف توجه به آنها ، به پاسخ هایی جامع تر و عمیق تر از پرسشهایمان برسیم .

 

 

پانوشت :

 

1)      نظر فرگه درباره اعداد و چه بودگی آنها درواقع خیلی افلاطونی شد و در سیر بررسی های خود مجبور شد که آنها را اشیائی در نظر بگیرد که وجودی مجرد دارند و همین خصوصیت باعث آن شد که معرفت ما به آنها را دچار مشکل کند اینگونه که : به وجودهای مجرد چگونه و از چه طریق می توان معرفت پیدا کرد ؟ آیا ما به آنها ادراکی حسی داریم و می توانیم تجربه ای از آنها داشته باشیم ؟ و ... . البته نظر فرگه تنها یکی از نظرات متعددی است که درباره ماهیت اعداد و ریاضیات وجود دارد ولی آنها نیزغالبا ً با مشکلاتی مشابه دست به گریبان هستند .

 

 


لینک