ادموند هوسرل (۴)   

 

 

ادموند هوسرل و مارتین هایدگر (1)

 

همانطورکه در نوشتارهای پیشین پیرامون هوسرل بدان اشاره شد ، از پایه های مهم فلسفه هوسرل یکی جهت یافتگی و حیث التفاتی ( Intentionality ) اعمال و امور ذهنی بود و دیگری شهود محض که در فرآیند یک ادراک درونی ( Inner Perception ) تمام عیار همراه با اپوخه کردن وجودهای مادی و اعیان خارجی به انجام می رسید .

 

در پایان نوشتار واپسین در سلسله نوشتارهای هوسرل ، اشاره شد که هایدگر متقدم در تقابلی آشکار با هوسرل است و اینک می خواهیم این تقابل را اجمالا ً همراه با توضیحاتی پیرامون فلسفه هایدگر متقدم نشان دهیم .(2)

 

تقابل این دو فلسفه را می توان به طور خلاصه چنین صورتبندی کرد :

 Husserl

·        هوسرل کاملا بر حیث التفاتی و جهت گیری های ذهنی و همچنین شهود درونی محض تاکید می ورزد و توسط آنها به یک تحلیل تمام عیاراز اعمال ذهنی انسان می رسد که در ضمن آن ضرورت و خطاناپذیری آن نیز به اثبات می رسد ؛ ولیکن اوضاع در فلسفه هایدگر متقدم به گونه ای دیگر بلکه کاملا واژگون است به طوریکه او انسان را در وهله اول و به گونه ای عام ( و روزمره ) شامل جهت گیری های ذهنی و دارای حیث التفاتی نمی داند و در واقع قائل به این است که انسان ها اصلا ً نیازی به داشتن آنها برای زندگی کردن در حالت عادی ندارند .

 

حال به شرح مختصری از فلسفه هایدگر متقدم و به خصوص نظر وی پیرامون جهت یافتگی و حیث التفاتی می پردازیم تا زوایای تقابل ذکر شده روشن تر گردد :

 

................................................................................

 

هایدگر متقدم و مساله جهت یافتگی و حیث التفاتی اعمال ذهنی

 

هایدگراشاره روشنی می کند که همیشه رابطه شناسنده و شناخته شونده اینگونه نیست که دارای جهت ( جهت یافتگی یا التفات ) باشد ، بلکه در اکثر موارد ذهن ما کاملا تهی از این مقوله است .

 

او برای نشان دادن این ادعای خود مثالی می آورد ، مثلا یک نجار را در نظر آورید که در حین کار روزانه خود با وسایلی مانند چکش و میخ و ... در ارتباط است . با نگاهی دقیق در می یابیم که درواقع نجار بدون هیچگونه توجهی به میخ یا چکش ، به طور مداوم چکش را بر میخ می کوبد و حتی ممکن است در همین حین به رادیو نیز گوش کند و یا با کسی در حال گفتگو باشد .heidegger

 

هایدگر این سطح از زندگی را " کارپیرایی " ( کارپیشگی و یا کارپیرایگی ) می نامد و ادعا می کند که ما انسان ها موجوداتی کارپیرایه هستیم .

 

رایل ( Ryle ) در یک تقسیم بندی ، " شناختن " ( Knowing that ) را که همیشه از قدیم مورد توجه بوده ، از " بلد بودن " ( Knowing how ) یعنی همان چیزی که به زعم او ، هایدگر به تشریح آن می پردازد جدا می کند . این بلدیها در کار هایدگر ِ اول ، نقش مهمی را ایفا می کنند :

 

هایدگر " بلدیها " ی عملی استادانه و یومیه را به نحوی به روش پدیدارشناسی تحلیل می کند که دیگر هیچ نیازی به رجوع به حالات ذهنی ( Mental states ) یا نفسانی و بنابراین به محتوای التفاتی ( Intentional Content ) آنها نیست . اگر به خاطر داشته باشید هوسرل می گفت که من برای استفاده از چکش باید قبل از آن ، آن چیز را چکش بدانم ؛ حال هایدگر می گوید که حتی برداشتن چکش نیز ممکن است " نامحسوس " ( Transparent ) باشد یعنی بدون خودآگاهی . مثالی دیگر از این دست عوض کردن دنده ماشین است در حین رانندگی که آن به طور ناخودآگاه و بدون هیچ التفات و توجهی رخ می دهد .

 

...............................................................................

 

هوسرل ِ هایدگر ( کجا ذهن ما جهت یافته می شود ؟ )

 

به نظر هایدگر : ما در وهله اول موجوداتی کارپیرایه هستیم و کاملا ً درگیر ِ با دنیا  ولیکن در موقعیت های نادری ممکن است اینگونه نباشیم .

 

در نظر آورید یک روز که نجار مطابق معمول هرروزه خویش برای کار با چکش خود می رود دریابد که چکش سنگین شده و یا به گونه ای نامعمول است ، در این هنگام است که هایدگرجهت یافتگی را وارد کار خویش می کند .

 

در این هنگام توجه و التفات ما به سوی چکش جلب می شود و در اینجاست که ما همان شناسنده هوسرلی می شویم ، بنابراین هایدگر ادعا می کند که هوسرل کارش را از مرحله ای پایین تر از کار هایدگر آغاز کرده است ، یعنی هنگامی که امور یا اشیاء " غیر دم دستی " (3) می شوند .(4)

 

نظر هایدگر در مورد جهان خارج نیز اینگونه است ، او می گوید :

 

·        چنین نیست که از واقعیت خارجی معینی که " آنجا بیرون ما است " جدا باشیم و آنگاه بخواهیم آن واقعیت خارجی را در مقام چیزی مطلقا ً غیر از خودمان بشناسیم و با آن رابطه برقرار کنیم ، به عکس ما جزء لاینفک آن واقعیتیم و از ابتدا درون آن هستیم .

 

تا همیجا از بحثمان تقریبا به مراد خود رسیده ایم ، هایدگر به راحتی ضرورت حیث التفاتی حالات و اعمال ذهنی را برای شناسایی جهان رد می کند و حتی آن را مورد نیاز در زندگی روزمره نیز نمی داند . ولیکن در نوشتار بعدی به شرح بیشتری خواهیم پرداخت و بحث را جمع بندی خواهیم کرد .

 

 

پانوشت ها :

 

1)     Edmund Husserl (1859-1938), Martin Heidegger (1889-1976)

2)     به نظر من یکی از مواردی که در ایران باعث بد فهمی و در مواقعی اصلا ً نفهمیدن فلسفه هایدگر شده است همین مورد است . من خود یاد ندارم که در کتاب های مختلفی که در مورد هایدگر به چاپ رسیده و یا در سمینارها و گفتگوهایی که پیرامون فلسفه هایدگر برگزارشده است ( که اغلب به همان بدی و نامفهومی کتابهایی است که در مورد هایدگربه چاپ می رسد ) درباره جایگاه هایدگر در تاریخ فلسفه و نسبت او با فیلسوفان پیش و بعد ازاو( بدون جهت گیری خاصی و منصفانه ) سخنی مناسب به میان آمده باشد و این ضعف حتی در مورد نسبت هایدگر با هوسرل بسیار عیان تر است . نمی دانم چگونه است که دوستان ، اغلب میان خواندن فلسفه هایگر و دیگر فلسفه ها ، یکی را برمی گزینند ! .

3)     هایدگرکارپیرایگی ماهرانه روزمره را ( مثلا در مورد نجار چیره دست ) " فهم بدوی یا اصلی " نام می نهد و نام چیزهایی را که به این نحو با آنها برخورد می کنیم را " دم دستی " می گذارد . حال تکلیف اشیاء یا امور " غیر دم دستی " روشن می شود ، آنها اشیاء یا اموری هستند که از طریق کارپیرایگی روزانه با آنها سرکار نداریم و درواقع به نوعی مخل یا به هم ریزنده آن طریق هستند .

4)     مثالی دیگر از این دست را شاید شما نیز تجربه کرده باشید ، هنگامیکه در آینه به صورت خود نگاه می کنید و یا گاهی که به صورت افرادی ( مانند اعضای خانواده خود ) که با آنها بسیار در تماس هستید می نگرید . گاهی ممکن است وقتی که به صورت خود می نگرید احساس کنید که شناخت خیلی اندکی از این صورت دارید و در این هنگام درواقع شما از کارپیرایی روزمره بیرون می روید و دارای حیث التفاتی می شوید و درواقع به فاعل شناسای هوسرلی تبدیل می شوید .

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 


لینک