معرفت شناسی (۱)   

 

 

معرفت : باور صادق موجه + ؟

 

 

مقدمه 1

 

 

در این نوشتارو یا به عبارتی در این سلسله از نوشتارها قصد داریم که به مباحثی در معرفت شناسی ( Epistemology (1)) و یا چیزی که در دوران جدید اغلب به Theory of Knowledge (2) مشهورتر است بپردازیم .

 

از مسائل بسیار مهم در معرفت شناسی ، چیستی خود معرفت است البته نه چیستی به معنای متافیزیکی و هستی شناختی ( Ontological ) آن ، بلکه چیستی به معنای شرایط لازمه ، چگونگی و چه بودگی چیزی که ما آن را معرفت به معنای Knowledge می دانیم که اغلب آن را به معرفت قطعی یا خطاناپذیر( Certain or Infallible Knowledge ) نیز تعبیر می کنند که مقابل آن باور ( Belief ) وجود دارد که تنها درجاتی از قطعیت را داراست و در این میان می توان ازصفاتی مانند معقولیت ( Rationality ) یا ارجحیت و اولویت ( Preference ) باورها نسبت به هم سخن گفت تا از قطعیت و در پی آن خطا ناپذیربودن آنها .

 

کار ما در این نوشتارها بررسی اجمالی چه بودگی معرفت است که از زمان افلاطون تا دوران جدید همیشه یکی از مهمترین مسائل ، در تلاش های فلسفی بسیاری از فیلسوفان بوده است . همانطور که اشاره شد ، ریشه این پرس و جو درباره معرفت به افلاطون و یا حتی پیشتر از آن می رسد ، یعنی به دوران شکاکان سوفسطایی که بذراین تحقیق را به نوعی در اذهان دیگر فیلسوفان آن زمان افشاندند .

 

همانطور که می دانید شک گرایی یا شکاکیت ( Skepticism ) و به خصوص شکاکیت فلسفی ( Philosophical Skepticism ) رابطه ای خاص و تقریبا پیوندی همیشگی با معرفت شناسی داشته است و شاید گزافه نباشد اگر بگوییم که ریشه معرفت شناسی ، شکاکیت فلسفی بوده است ؛ این دادوستد میان ایندو همچنان باقی است .

 

البته بسیاری فیلسوفان  بوده اند که شکاکیت را امری اضافی و در مواردی مخل مباحث و دغدغه های اساسی و واقعی فلسفه دانسته و به نوعی سعی در طرد و رد آن داشته اند ، مثلا جان لاک ، شکاکان را افرادی بی اهمیت و شکاکیت را نحله ای می دانست که باید نسبت به آن بی توجه ماند ، ولیکن بسیاری حداقل به خاطر قدمت بسیار زیاد آن در تاریخ فلسفه و تاثیرات اغلب موثری که در رشد و نمو معرفت شناسی داشته است قابل توجه می دانند .

 

وانگهی همانطور که اشاره شد بررسی آنچه که معرفت است ، زمانی بیشتر مورد توجه واقع شد که شکاکان یونان قدیم در امکان رسیدن به معرفتی قطعی و یقینی شک ها و تردیدهای عمیقی کردند . افلاطون پیگیر این مبحث شد و سپس شکاکان بعد از او به دلیل آوری علیه آراء او پرداختند و این سیرو دادوستد  تا قرون وسطی نیز ادامه پیدا کرد تا اینکه رنه دکارت بنیانی دوباره و بابی دیگر در این زمینه گشود و به بررسی معرفت از نگاهی دوباره عقل گرایانه ( Rationalistic ) ولیکن متفاوت با افلاطون و دیگر فلسفه های عقل گرا ( و یا تجربی گرای ) پیش از خود پرداخت و به همین دلیل گاهی اوقات او را پدر معرفت شناسی جدید نیز نام نهاده اند .(3)

 

ولیکن بحث ما در اینجا بررسی آراء افلاطون و یا دکارت درباره معرفت نیست ، بحث ما به گونه ای خاص تر بر سر تعریف معرفت است بر مبنای باورهای ما و اینکه باورهای ما در چه زمان و تحت چه شریطی و با داشتن چه صفاتی تبدیل به معرفت به معنای Knowledge آن می شوند .

 

مباحث متعددی در رابطه با باور و چه بودگی و چگونگی آن مطرح می شود و همینطور مباحث و سوالات بسیار زیادی میان حوزه معرفت شناسی و دیگر حوزه های فلسفی در می گیرد که به علت طولانی شدن این نوشتار آن را به نوشتار بعدی موکول می کنم و سعی خواهم کرد که این مقدمه را در آنجا به پایان برده و به بررسی آنچه که در پی آن هستیم بپردازم .

 

 

 

پانوشت ها :

 

1)     Epistemology واژه ای یونانی است مرکب از دو واژه “Episteme” به معنای معرفت و “Logos " به معنای نظریه ، تبیین و یا مبنای عقلانی که مجموعا ً به نظریه معرفت معنا می شود. معادل آن در انگلیسی " Theory of Knowledge " است .

2)     رواج دوچندان معرفت شناسی ( اپیستمولوژی ) به معنای نظریه معرفت ، در اثر بسیار معروف و مهم ، رودریک چیزُم ، ( Roderick Chisholm, 1916-1999 ) به نام ، نظریه معرفت ، « Theory of Knowledge » به انجام رسید . در این اثر، او برای اولین بار به تنظیم و صورتبندی ضابطه ها و اصول معرفت شناسی همت گمارد . در واقع از آن زمان به بعد بود که معرفت شناسی به عنوان نحله ای مستقل و مهم ، هویتی تازه به خود گرفت .

3)     البته به جز شکاکیت ، جزمی گرایی (  Dogmatism) و نسبی گرایی ( Relativism ) نیز از جمله مباحثی هستند که می توان گفت نسبتی قدیمی با معرفت شناسی دارند . جزمی گرایی از همان دوران یونان قدیم مورد توجه بوده است و بارمعنایی اینچنین منفی که در این روزگاران داراست را نداشته است . جزم گرا از سوی شکاکان به کسانی گفته می شد که مانند آنها نگرشی شکاکانه نداشته اند و بر نظری خاص اصرار می ورزیدند ، بدین سیاق می توان  اغلب شکاکان را نیز جزم گرا دانست . نسبی گرایان ولی هر برداشت و نظریه ای را در مورد جهان دارای شان و مرتبه ای از حقانیت می دانستند و البته هیچ نظریه ای را به عنوان نظریه ای نهایی و قطعی قبول نداشتند .  

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 


لینک