منطق تکلیف (10)   

 

 

پاردکس های منطق تکلیف

4. پارادکس تعارض تکالیف ( The Paradox of Opposite Obligations )

 

در این نوشتار یکی دیگر از پارادکس های منطق تکلیف را معرفی می کنیم. طرح این پارادکس که درواقع یکی از مسائل مهم در فلسفه ی اخلاق ( و فلسفه ی حقوق ) را نیز دربرمی گیرد به روایتی به افلاطون بازمی گردد. پرسش اصلی این است که آیا تعارض میان تکالیف ممکن است ؟ و یا به عبارتی آیا انجام یک تکلیف می تواند مستلزم عدم انجام تکلیفPlatoی دیگر باشد ؟

   افلاطون شاید اولین کسی است که از زبان سقراط به تعارض بین تکالیف توجه نشان می دهد و به همین دلیل گاهی این پارادکس را « پارادکس افلاطون » نیز می نامند. اما قبل از طرح مثال افلاطون، بهتر است ابتدا به صورتبندی کلی این پارادکس در نظام استاندارد منطق (SDL) تکلیف بپردازیم :

   ما در نظام استاندارد، بر اساس « اصل تجویز » داشتیم :   PA Ú P~A  ( یعنی یا انجام کاری مجاز است یا انجام نقیض آن یا به عبارتی انجام ندادن آن )

حال می توان در عبارت فوق، عملگر P را با عملگر O جایگزین کرد ( چراکه داریم PA à ~O~A )، و با این کار می رسیم به :

   O~A Ú ~OA ~

و سپس با بیرون کشیدن یک نقیض ( یعنی ~ ) از عبارت فوق ( و یا به عبارت دیگر بر اساس قانون دمورگان ) به « اصل تضاد تکلیفی » می رسیم :   (O~A Ù OA) ~

حال به عبارت فوق یا همان « اصل تضاد تکلیفی » توجه کنید، این عبارت که بر اساس قوانین نظام استاندارد بدست آمده بیانگر این است که عبارت داخل پرانتز، یعنی  O~A Ù OA، را نمی توان برای کسی الزام کرد یا به بیان دیگر در نظام استاندارد نمی توان فردی را هم به انجام و هم به عدم انجام کاری تکلیف یا الزام کرد ( با بیرون کشیدن عملگر O می رسیم به ~O(~A Ù A ) ).  

 پس با توجه به مطالب فوق به این نتیجه می رسیم که نظام استاندارد منطق تکلیف تعارض بین تکالیف را ممنوع می داند و در صورتبندی های خود نیز آن را تصریح می کند. اما در نظر منتقدان این نظام، گفته ی فوق به این معنا است که نظام استاندارد توانایی صورتبندی واقعیات اخلاقی را ندارد، چراکه در نظر این گروه، تعارض بین تکالیف یک واقعیت اخلاقی است که در زندگی روزمره بسیار اتفاق می افتد و یک نظام کامل باید توانایی نشان دادن این امر را داشته باشد وگرنه دور از یک صورتبندی دقیق و صحیح از امور اخلاقی انسان خواهد بود.

    در مورد تعارضات اخلاقی دو مثال معروف را مطرح می کنیم و سپس به بیان برخی راه حل ها در این باب می پردازیم.

مثال افلاطون :

افلاطون در کتاب « جمهور » در مورد تکلیف یا وظیفه ی « ادای دِین » یا امانتداری مثالی را مطرح کرده و به تعارضی که ممکن است در این مورد رخ دهد اشاره می کند. مثال مذکور بطور خلاصه چنین است که شخصی اسلحه ای را پیش من به امانت می سپارد، پس از مدتی وی با حالتی بشدت عصبانی، خشمگین و مضطرب به پیش من می آید و اسلحه ی خود را مطالبه می کند، حال تکلیف من در این لحظه چیست ؟ آیا باید اسلحه ی وی یا به عبارتی امانت وی را به او بازگردانم ؟ آیا این امری اخلاقی است ؟ افلاطون بیان می کند که خیر، نباید اسلحه را به وی بازگرداند. در واقع افلاطون به تعارض مابین تکلیف ادای دین و تکلیف جلوگیری از انجام قتل اشاره می کند.

مثال سارتر :

مثال دیگر مثال سارتر است که در کتاب خود به نام « اگزیستانسیالیسم وSartre اصالت بشر » مطرح می کند. در این کتاب سارتر داستان سربازی را بیان می کند که برای کسب راهنمایی به پیش وی می آید و میان دو امر یا تکلیف اخلاقی مردد مانده است، یعنی، اینکه آیا نزد مادر پیر، مریض و تنهای خود بماند و از وی پرستاری کند و یا به جنگ برود و انتقام برادر خود را که در جنگ کشته شده است بگیرد ؟

   درواقع مثال های متعددی را می توان در زندگی روزمره پیدا کرد که همین تعارض میان تکالیف را نشان می دهند، این درحالی است که بر اساس نظام استاندارد ما تعارض تکالیف نباید رخ دهد. در ادامه به طرح برخی راه حل ها در باب این مشکل می پردازیم.

 

برخی راه حل ها :

بطورکلی دو راه حل برای این مشکل می توان بیان کرد، یکی اینکه این منطق را کنار بگذاریم، و دیگری اینکه در این منطق لوازم و اضافاتی را درنظر بگیریم و به این طریق تلاش کنیم که مشکل پیش آمده را حل کنیم.

   از سویی دیگر، در نگاهی جامع به تعارضات اخلاقی، دو نگرش وجود دارد : گروهی بر این اعتقادند که تعارضات اخلاقی در جهان خارج بوقوع می پیوندند، و گروهی نیز معتقدند که تعارض اخلاقی درواقع امر در خارج اتفاق نمی افتند. بر این اساس گروه اول اصرار می ورزند که سیستم اخلاقی ما باید این تعارضات نشان دهد، حال مشکل اینجاست که سیستم منطقی ما این تعارضات را می تواند نشان دهد اما بر اساس اصول موضوع همان سیستم این تعارضات ناممکن هستند و درواقع نقیض این تعارضات نتیجه شده است.

راه حل اول :

یک راه حل این است که کاری کنیم تا سیستم اخلاقی ما یک امر اخلاقی را بر دیگری ترجیح دهد. برای این منظور گروهی بایدهای اخلاقی را رده بندی کرده و به بایدهای اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و غیره تقسیم کرده اند. آکوست [Aqvist] ازجمله فیلسوفان منطقی است که چنین راه حلی را ارائه داده است. وی تکالیف را رده بندی کرده و عملگر O را به عملگرهای اندیس دار بصورت O1، O2، O3 و ... تقسیم کرده است که هریک دارای اولویت یا ارجحیتی متفاوت هستند. به این ترتیب ازآنجاییکه مثلا ً قتل یا کشتن ازجمله ی نبایدهای اجتماعی است اولویت بالاتری نسبت به امانت داری که بایدی اخلاقی است دارد و به آن ترجیح دارد.

   البته این راه حل مشکلاتی را نیز دربردارد، مثلا ً تشخیص این اولویت ها کاری بسیار پیچیده است و گاه ممکن است برعکس امر فوق رخ دهد؛ همچنین موضوع پیامدهای یک امر اخلاقی نیز مطرح می شود که کار تصمیم گیری در مورد اولویت ها را مشکل می کند.

راه حل دوم :

گروهی دیگر سیستم صوری حاضر را کافی می دانند اما همانطور که اشاره شد معتقدند که باید لوازمی را برای حل مشکل پیش آمده به این سیستم اضافه کرد. این گروه با تأثیرپذیری از کانت تکالیف را به دو دسته تقسیم می کنند :

1. تکلیف های ابتدایی یا دربادی امر [prima facie obligations]

2. تکلیف های واقعی یا بالفعل [actual obligations]

این تفکیک در شکل جدید خود اولین بار توسط راس [W. Ross] بیان شده است. بر اساس این تقسیم بندی، تعارض تکالیف هیچگاه در تکالیف واقعی رخ نمی دهد بلکه تعارض همیشه میان تکالیف ابتدایی و تکالیف واقعی است که ظاهر می شود.Kant

   برای مثال تصور کنید در یک پارک کودکی را می بینیم که در کالسکه ی خود درحال گریه است. تکلیف ابتدایی یا دربادی امر ما این است که برای آن کودک شیر تهیه کرده و گرسنگی او را برطرف کنیم. اما بعد از این کار در کالسکه ی کودک نوشته ای را می یابیم که می گوید این کودک به شیر حساسیت دارد، در اینجا تکلیف ابتدایی ما نقض شده و یک تکلیف واقعی داریم که باید کودک را که ممکن است بر اثر کار ما دچار مرگ شود نجات دهیم.

    درنظر این گروه، تکالیف ابتدایی هرچند وهمی و کاذب نیستند و ریشه در عینیت دارند اما تنها به جنبه ای از واقعیت عینی نظر دارند، یعنی در نخستین مواجهه و در یک نظر ابتدایی تکلیف را تشخیص می دهیم، اما با بررسی جنبه های دیگر واقعیت، آن تکلیف ابتدایی جای خود را به تکلیف جدیدی می دهد که همان تکلیف واقعی است. Hintikka

   و نکته ی پایانی اینکه بسیاری از منطقدانان تکالیف ابتدایی را اساسا ً تکلیف نمی دانند اما هینتیکا آنها را تکلیف دانسته و سعی می کند با فرمول بندی های مختلفی این دو را از هم متمایز سازد، به این صورت که :

.تکلیف ابتدایی :          O( A à B)

.تکلیف واقعی :          (A à OB)

 بر اساس صورتبندی فوق تکلیف ابتدایی به این معنا است که « الزامی است که اگر شرایط A برقرار شود B نیز برقرار می شود »، اما نمی توان از تکلیف ابتدایی تکلیف واقعی را نتیجه گرفت.

.

 


لینک